گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود،به دنبال کسی می گشت ت
گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود،به دنبال کسی می گشت تا آن را درآورد تا به لک لک رسید،از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و درمقابل گرگ مزدی به لک لک دهد. لک لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد.گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برایت کافی است.
" وقتی به فرد نالایقی خدمت می کنی،تنها انتظارت این باشد که گزندی از او نبینی.... این روزها بعضی ها اصل و اسب را باهم می برند...
" وقتی به فرد نالایقی خدمت می کنی،تنها انتظارت این باشد که گزندی از او نبینی.... این روزها بعضی ها اصل و اسب را باهم می برند...
- ۶۲۷
- ۲۱ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط