Part No Escape
Part 10 — No Escape
بعد از امضای قرارداد، هیچ راه برگشتی نبود. سربازا، بازیکنا رو یکییکی از سالن بیرون بردن.
چندین صف تشکیل شد. هر بازیکن باید از یه پروسه عبور میکرد؛ انگار که داشتن هویت جدیدی بهشون میدادن.
"لطفاً به دوربین نگاه کنید."
یکییکی میرفتن جلو، دوربین از بالای سرشون اونارو ثبت میکرد.
"لبخند بزنین."
یه لبخند اجباری، یه فلاش، و یه عکس. بعد از اون، راهپلهای پیچیده و عجیب انتظارشون رو میکشید.
مسیر، مثل یه مار پیچ در پیچ بود، رنگهای روشن روی دیوارا، اما حس تاریکی عجیبی تو فضا پخش بود. بازیکنا، یکییکی تو صف، پشت سر یه مرد با ماسک دایرهای حرکت میکردن.
نگاه فلیکس به اطرافش سر میخورد. یه جور حس غریبی بهش دست داده بود. این مسیر اونقدر گیجکننده بود که اگه یه لحظه چشم از گروه برمیداشت، حس میکرد تا ابد توش گم میشه.
تو همین حین، یهو یه نفر با سرعت خودشو به یه پیرزن زد و رفت بالا. زن داشت میافتاد که یه نفر اونو گرفت.
"سوا— حالتون خوبه؟"
همون دختری که تو سالن توجه فلیکس رو جلب کرده بود.
پیرزن لرزون بلند شد، نگاهش پر از تشکر بود.
"خوبم، ممنون دخترم."
بازیکنا به حرکتشون ادامه دادن. بعد از کلی پله، بالاخره به یه سری در بزرگ رسیدن. درها یکییکی باز شدن و بازیکنا وارد یه محیط جدید شدن.
یه محوطهی عجیب، شبیه یه بیابون نقاشیشده. آسمون، مصنوعی، اما پر از رنگ. ته محوطه یه عروسک غولپیکر ایستاده بود، پشت سرش یه درخت خشک. نگاه عروسک ثابت، اما عجیب بود.
زمزمهها بالا گرفت. یه نفر با تعجب دستشو به سمتش دراز کرد.
"اون عروسکه دیگه چیه؟"
"خیلی عجیبه واقعاً."
اما فلیکس حواسش جای دیگه بود. چشمش دنبال اون دختر توی جمعیت میچرخید. خودش هم نمیفهمید چرا اینقدر دنبال یه نفره که حتی اسمشم نمیدونه.
تا اینکه دیدش.
همون لحظه دختر داشت موهاشو میبست. یه حرکت ساده، اما کافی بود که فلیکس خیره بمونه. اما وقتی کارش تموم شد، نگاهش بالا اومد— و فلیکسو دید.
فلیکس سریع نگاهشو دزدید و جلو رفت. قلبش یه لحظه ریتمشو از دست داد.
پچپچ بقیه هنوز ادامه داشت، تا اینکه یه صدا، بلند و واضح، از ناکجاآباد پخش شد.
"بازی اول: چراغ سبز، چراغ قرمز."
عروسک، خودکار به سمت درخت چرخید. یه صدای مکانیکی بلند شد و دستش آروم آروم بالا رفت.
"وقتی عروسک، فریاد زد "چراغ سبز، چراغ قرمز"، میتونین جلو بیاین. اما اگه حرکتتون بعد از اون تشخیص داده بشه، حذف میشین."
بازیکنا با تعجب به هم نگاه کردن. یه عده خندیدن، بعضیا پوزخند زدن. مسخرهتر از این نمیشد. یه بازی کودکانه؟!
اما اون صدا دوباره پخش شد، این بار قاطعتر.
"تکرار میکنم. وقتی عروسک، فریاد زد «چراغ سبز، چراغ قرمز»، میتونین جلو بیاین. اما اگه حرکتتون بعد از اون تشخیص داده بشه، حذف میشین."
"پس شروع میکنیم."
ناگهان، درهای پشت سرشون قفل شد. صدای بسته شدنش مثل ناقوس مرگ تو گوششون پیچید.
#استری_کیدز #بنگچان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین
بعد از امضای قرارداد، هیچ راه برگشتی نبود. سربازا، بازیکنا رو یکییکی از سالن بیرون بردن.
چندین صف تشکیل شد. هر بازیکن باید از یه پروسه عبور میکرد؛ انگار که داشتن هویت جدیدی بهشون میدادن.
"لطفاً به دوربین نگاه کنید."
یکییکی میرفتن جلو، دوربین از بالای سرشون اونارو ثبت میکرد.
"لبخند بزنین."
یه لبخند اجباری، یه فلاش، و یه عکس. بعد از اون، راهپلهای پیچیده و عجیب انتظارشون رو میکشید.
مسیر، مثل یه مار پیچ در پیچ بود، رنگهای روشن روی دیوارا، اما حس تاریکی عجیبی تو فضا پخش بود. بازیکنا، یکییکی تو صف، پشت سر یه مرد با ماسک دایرهای حرکت میکردن.
نگاه فلیکس به اطرافش سر میخورد. یه جور حس غریبی بهش دست داده بود. این مسیر اونقدر گیجکننده بود که اگه یه لحظه چشم از گروه برمیداشت، حس میکرد تا ابد توش گم میشه.
تو همین حین، یهو یه نفر با سرعت خودشو به یه پیرزن زد و رفت بالا. زن داشت میافتاد که یه نفر اونو گرفت.
"سوا— حالتون خوبه؟"
همون دختری که تو سالن توجه فلیکس رو جلب کرده بود.
پیرزن لرزون بلند شد، نگاهش پر از تشکر بود.
"خوبم، ممنون دخترم."
بازیکنا به حرکتشون ادامه دادن. بعد از کلی پله، بالاخره به یه سری در بزرگ رسیدن. درها یکییکی باز شدن و بازیکنا وارد یه محیط جدید شدن.
یه محوطهی عجیب، شبیه یه بیابون نقاشیشده. آسمون، مصنوعی، اما پر از رنگ. ته محوطه یه عروسک غولپیکر ایستاده بود، پشت سرش یه درخت خشک. نگاه عروسک ثابت، اما عجیب بود.
زمزمهها بالا گرفت. یه نفر با تعجب دستشو به سمتش دراز کرد.
"اون عروسکه دیگه چیه؟"
"خیلی عجیبه واقعاً."
اما فلیکس حواسش جای دیگه بود. چشمش دنبال اون دختر توی جمعیت میچرخید. خودش هم نمیفهمید چرا اینقدر دنبال یه نفره که حتی اسمشم نمیدونه.
تا اینکه دیدش.
همون لحظه دختر داشت موهاشو میبست. یه حرکت ساده، اما کافی بود که فلیکس خیره بمونه. اما وقتی کارش تموم شد، نگاهش بالا اومد— و فلیکسو دید.
فلیکس سریع نگاهشو دزدید و جلو رفت. قلبش یه لحظه ریتمشو از دست داد.
پچپچ بقیه هنوز ادامه داشت، تا اینکه یه صدا، بلند و واضح، از ناکجاآباد پخش شد.
"بازی اول: چراغ سبز، چراغ قرمز."
عروسک، خودکار به سمت درخت چرخید. یه صدای مکانیکی بلند شد و دستش آروم آروم بالا رفت.
"وقتی عروسک، فریاد زد "چراغ سبز، چراغ قرمز"، میتونین جلو بیاین. اما اگه حرکتتون بعد از اون تشخیص داده بشه، حذف میشین."
بازیکنا با تعجب به هم نگاه کردن. یه عده خندیدن، بعضیا پوزخند زدن. مسخرهتر از این نمیشد. یه بازی کودکانه؟!
اما اون صدا دوباره پخش شد، این بار قاطعتر.
"تکرار میکنم. وقتی عروسک، فریاد زد «چراغ سبز، چراغ قرمز»، میتونین جلو بیاین. اما اگه حرکتتون بعد از اون تشخیص داده بشه، حذف میشین."
"پس شروع میکنیم."
ناگهان، درهای پشت سرشون قفل شد. صدای بسته شدنش مثل ناقوس مرگ تو گوششون پیچید.
#استری_کیدز #بنگچان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین
- ۱.۱k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط