{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.


مردی با خود زمزمه کرد : خدایا با من حرف بزن ، یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید.

فریاد بر آورد : خدایا با من حرف بزن ، آذرخش در آسمان غرید ، اما مرد گوش نکرد.

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: خدایا بگذار تو را ببینم ، ستاره ای درخشید اما مرد ندید .

مرد فریاد کشید: یک معجزه به من نشان بده ، نوزادی متولد شد اما مرد توجهی نکرد.

پس مرد در نهایت یأس فریاد زد : خدایا مرا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری .

در همین زمان پروانه ای پایین آمد و روی دستش نشست اما مرد آن را پراند و به راهش ادامه داد.

... و خدایی که در این نزدیکی است ، لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند، روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .
دیدگاه ها (۱۴)

لازم نیست یکدیگر را تحمل کنیم کافیست همدیگر را قضاوت نکنیم.....

السلام علیک یا ابا صالح المهدیافسوس معلم ریاضی هیچوقت حساب ر...

پسر ب مادرش گفت با اين قيافه ترسناكت چرا اومدی مدرسه؟مادر گف...

داستان درختی که خشک شد.سیاه پوشیده بود،به جنگل آمد... من هم ...

✍حکایت عاقبت دغلمرد ثروتمندی گله ای گوسفند داشت.شبها شیر گوس...

داستان عاشقانه جدید

سایه های پنهان در شب های گرم فصل۱ پارت ۹بعد از آن پیام ناشنا...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 100✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۱۰۱✦...................

پارت چهارم — اولین برخوردچند روز بعد، یورا کم‌کم داشت به زند...

پارت چهارم — اولین برخوردچند روز بعد، یورا کم‌کم داشت به زند...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:2اگر کمی دیگر طول می‌کشید ممکن بود قلب ...

قسمت ۱: بازگشت به کوچه‌هایخاکستریصدای تند و تیز قطار زیرزمین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط