// 3 تفنگدار//
// 3 تفنگدار//
پارت ۲
جونگکوک تکیه به مبل گفت .
جونگکوک: به جون عجب حالی میده
تهیونگ: جم کنیم بریم سئول
این را با جدیت گفت سپس با قدم های از آن اتاق تاریک خارج شد جیمین با عصبانیت نگاهی به مین جون انداخت و گوشه لبش را گزید سپس با عصبانیت غرید .. جیمین : خودم درستش میکنم
جونگکوک: میخواهی چیکار کنی مگه نشنیدی ته چی گفت ...
جیمین سمتش با هجوم چرخید بلافاصله لب زد ... جیمین : مهم نیست ..
شانه ای بالا انداخت سپس سمته مین جون چرخید
جیمین: جونگکوک به نظرت این توله سگ خانواده ای داره یا نه
جونگکوک: معلومه که داره حاضرم شرط ببندم
جیمین سمتش خیره شد سپس دست تو جیب گفت ... جیمین : ساعت جدیدت چطوره
جونگکوک لبخندی زد سپس روبه رو جیمین ایستاد بلافاصله موهایش را مرتب کرد با لحن زیبا جذاب گفت ... جونگکوک: صدرصد
صبح زیبایی به چشم میخورد نور زیبا خورشید و آسمان ابری رنگ هوا سرد ای که تازه نشان میداد پاییز تو چشم هست ترکیب قشنگ تری به خودش درست میکرد هر یکی همراه با چمدان های تو دست قدم بر روی زمین تمیز و سفید پا میگذاشتند .. تهیونگ سمته جونگکوک چشم دوخت سپس با حال آرامی گفت ... تهیونگ : ببینم چی تو این کیفت داری مگه فقد چمدون نبود ... جونگکوک بلافاصله نگاهی به کیف تو دستش انداخت سپس با لبخند و شیطنت گفت .. جونگکوک: برای هاری چیزای خریدم
جیمین پوزخند صدا دار زد ولی ترجیح داد که همرا آن بحث ها نشوند
در همان حالت نگاهی به ون کناری انداخت سپس گفت ..
جیمین : آوردیش
راننده : بله تو پایگاه راحتی هستند ..
تهیونگ گیچ به جیمین چشم دوخت سپس ابرو بالا انداخت و لب زد
تهیونگ: ببینم کی تو پایگاه هست
جونگکوک: من میدونم ولی حاضرم شرط ببندم که جیمین کارش درسته
جونگکوک درست حرفش را وقتی گفت که سوار ون سد سپس تهیونگ چشم به جیمین دوخته لبزد
تهیونگ؛ چی شده کفتار
جیمین چمدانش را به دست راننده داد سپس بدون جواب دادن به سوال تهیونگ سوار شد تهیونگ سریتکون داد و بدونه فاصله ای سوار ون شد
قدم های را روی زمین برداشت سپس آن تیکه موهایش را به انگشت گرفت سپس آن ها را روی انگشت اشاره اش پیچاند ٫ زنگ بزنم ٫ باز هم روی تختش نشست کف پای راستش را از شدن استرس روی زمین میکوبید
٫ اگه زنگ بزنم بگه وقتی میدونی چرا زنگ میزنی ٫ باز هم از روی لبه تخت بلند شد آه ای کشید و دیگر کلافه شد ٫ نه زنگ میزنم آره زنگ میزنم ٫
بلاخره بعد از کلی فکر کردن گوشیرا برداشت سپس اسم تهیونگ را زد و گوشیرا روی گوشش گذاشت قلبش به شدت تند میزد آه ای کشید و منتظر ماند بلاخره صدا بسیار خفن مانند ببر به گوشش خورد
تهیونگ: میشنوم !
پارت ۲
جونگکوک تکیه به مبل گفت .
جونگکوک: به جون عجب حالی میده
تهیونگ: جم کنیم بریم سئول
این را با جدیت گفت سپس با قدم های از آن اتاق تاریک خارج شد جیمین با عصبانیت نگاهی به مین جون انداخت و گوشه لبش را گزید سپس با عصبانیت غرید .. جیمین : خودم درستش میکنم
جونگکوک: میخواهی چیکار کنی مگه نشنیدی ته چی گفت ...
جیمین سمتش با هجوم چرخید بلافاصله لب زد ... جیمین : مهم نیست ..
شانه ای بالا انداخت سپس سمته مین جون چرخید
جیمین: جونگکوک به نظرت این توله سگ خانواده ای داره یا نه
جونگکوک: معلومه که داره حاضرم شرط ببندم
جیمین سمتش خیره شد سپس دست تو جیب گفت ... جیمین : ساعت جدیدت چطوره
جونگکوک لبخندی زد سپس روبه رو جیمین ایستاد بلافاصله موهایش را مرتب کرد با لحن زیبا جذاب گفت ... جونگکوک: صدرصد
صبح زیبایی به چشم میخورد نور زیبا خورشید و آسمان ابری رنگ هوا سرد ای که تازه نشان میداد پاییز تو چشم هست ترکیب قشنگ تری به خودش درست میکرد هر یکی همراه با چمدان های تو دست قدم بر روی زمین تمیز و سفید پا میگذاشتند .. تهیونگ سمته جونگکوک چشم دوخت سپس با حال آرامی گفت ... تهیونگ : ببینم چی تو این کیفت داری مگه فقد چمدون نبود ... جونگکوک بلافاصله نگاهی به کیف تو دستش انداخت سپس با لبخند و شیطنت گفت .. جونگکوک: برای هاری چیزای خریدم
جیمین پوزخند صدا دار زد ولی ترجیح داد که همرا آن بحث ها نشوند
در همان حالت نگاهی به ون کناری انداخت سپس گفت ..
جیمین : آوردیش
راننده : بله تو پایگاه راحتی هستند ..
تهیونگ گیچ به جیمین چشم دوخت سپس ابرو بالا انداخت و لب زد
تهیونگ: ببینم کی تو پایگاه هست
جونگکوک: من میدونم ولی حاضرم شرط ببندم که جیمین کارش درسته
جونگکوک درست حرفش را وقتی گفت که سوار ون سد سپس تهیونگ چشم به جیمین دوخته لبزد
تهیونگ؛ چی شده کفتار
جیمین چمدانش را به دست راننده داد سپس بدون جواب دادن به سوال تهیونگ سوار شد تهیونگ سریتکون داد و بدونه فاصله ای سوار ون شد
قدم های را روی زمین برداشت سپس آن تیکه موهایش را به انگشت گرفت سپس آن ها را روی انگشت اشاره اش پیچاند ٫ زنگ بزنم ٫ باز هم روی تختش نشست کف پای راستش را از شدن استرس روی زمین میکوبید
٫ اگه زنگ بزنم بگه وقتی میدونی چرا زنگ میزنی ٫ باز هم از روی لبه تخت بلند شد آه ای کشید و دیگر کلافه شد ٫ نه زنگ میزنم آره زنگ میزنم ٫
بلاخره بعد از کلی فکر کردن گوشیرا برداشت سپس اسم تهیونگ را زد و گوشیرا روی گوشش گذاشت قلبش به شدت تند میزد آه ای کشید و منتظر ماند بلاخره صدا بسیار خفن مانند ببر به گوشش خورد
تهیونگ: میشنوم !
- ۱۹.۸k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط