「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 72
✦.................................
لبهای مرد از شدت ترس میلرزید:
سونگکانگ: م... من... غلط کردم... التماست میکنم... هرچی بخوای بهت میدم... تمام داراییم... همه حسابام... فقط... فقط منو نکش...
جونگکوک حتی پلک هم نزد
ناگهان کف دستش با تمام قدرت بر صورت سونگکانگ فرود آمد؛ صدای برخورد سیلی در سالن پیچید و سر سونگکانگ با شدت به سمتی پرتاب شد، خو៸ن از گوشه لبش روی بتن سرد چکید و همراه صندلی نقش زمین شد
جونگکوک بیتفاوت قدمی جلو آمد و پاشنه کفش چرمیاش را روی پای او گذاشت، با افزایش فشار صدای خرد شدن استخوان در فضای ساکت اتاق پیچید و فریاد جانخراش سونگکانگ زیرزمین را لرزاند
جونگکوک با صدایی گرفته و آکنده از خشم غرید:
_ حروم៸ زاده، هشت روز تمام نیکی بین مرگ و زندگی دستوپا میزد. هشت شب، صدای نفسهای ضعیفش از ذهنم بیرون نرفت... اونوقت تو خیال کردی با پول میتونی گو៸هی که خوردیو جمعش کنی؟
فشار پایش را بیشتر کرد؛ سونگکانگ از درد به خود میپیچید و نا៸لههای خفهاش یکی پس از دیگری در فضا گم میشد.
جونگکوک خم شد و صورتش را آنقدر به او نزدیک کرد که سونگکانگ گرمای نفس هایش را روی پوستش احساس کند
_ زخمی کردن زنِ من، چیزی نیست که بشه با پول خریدش.
سپس آرام ایستاد، اسلحهاش را از کمر بیرون کشید و با خونسردی ضامن آن را مسلح کرد، صدای فلز در سکوت سنگین اتاق پیچید صدای که از هر فریادی هولناک تر بود
جونگکوک لحظهای به اسلحه خیره ماند و با لحنی آرام، اما مرگبار گفت:
_ زیاد مقاومت نکن، چون من عجلهای برای تموم شدنش ندارم.
او اولین ابزار را برداشت تیغهی باریکی که زیرِ نورِ زردِ لامپ، برق میزد.
سونگکانگ با دیدنِ آن، سعی کرد عقب برود، اما زنجیرهایی که مچهایش را گرفته بودند، اجازه ندادند... نا៸لهی او، ترکیبی از التماس و وحشت بود...
دقیقاً در همان لحظهای که جونگکوک آمادهی اولین ضربه بود، صدایِ لرزانِ گوشیِ موبایلِ او روی میز بلند شد؛
صدایِ زنگِ کوتاه، در فضایِ پر از خو៸ن و وحشت، مثلِ یک قطعِ ناگهانی در فیلمِ ترسناک بود
جونگکوک مکث کرد نگاهِ سردش را از روی سرِ سونگکانگ برداشت و به سمتِ گوشی رفت، او با همان آرامشِ همیشگی، گوشی را برداشت و نگاه کرد.
«جکسون: قربان، خونه آماده شد. همهچیز طبقِ برنامه، کاملاً آماده و تمیزه. منتظرِ دستورِ شما هستیم.»
جونگکوک برای چند ثانیهای به صفحه گوشی خیره ماند، سکوتِ اتاق دوباره سنگین شد.
سونگکانگ، که از شدتِ درد و ترس نفس نفس میزد، با چشمانی نیمهباز و لرزان به او نگاه کرد، مثل اینکه منتظرِ پایانِ شکنجه باشد.
جونگکوک دوباره به سمتِ سونگکانگ برگشت. اما این بار، نگاهش فرق کرده بود. نگاهش دیگر فقط خشم نبود؛ نگاهش نگاهِ مردی بود که میدانست قرار است از یک شکار، به یک سلاح تبدیل شود.
او تیغه را در دست گرفت و با لبخندی که به چشمهایش نمیرسید، زمزمه کرد:
_ بیا خوشبگذرونیم...
...
ـ [ همان لحظه | عمارت جئون ]
سکوت عجیبی در عمارت جریان داشت.
خدمتکارها بیصدا در رفتوآمد بودند و چند بادیگارد، طبق دستوری که جونگکوک قبل از رفتنش داده بود، وسایل نیکی را از اتاق اصلی جمع میکردند تا به خانهی جدید منتقل کنند.
نیکی از طبقهی بالا پایین آمد؛ پیراهن سادهی سفیدی پوشیده بود و هنوز رنگ صورتش کاملاً برنگشته بود، چند لحظه وسط سالن ایستاد نگاهش روی کارتن هایی افتاد که یکییکی بسته میشدند
آهسته پرسید:
+ دارین چیکار میکنین؟
یکی از خدمتکارها با احترام سر خم کرد
خدمتکار: دستور رئیسه، خانم.
+ چه دستوری؟
خدمتکار مکث کوتاهی کرد
خدمتکار: وسایلتون باید به خونهی جدید منتقل بشه.
+ عجب آدمیه.
هیچکس جوابی نداد، همه فقط مشغول کارشان شدند. نیکی با کلافگی نفسش را بیرون داد و از کنارشان رد شد، چند قدم بیشتر برنداشته بود که دو صدای آشنا باعث شد بایستد؛
سولی و دایون از سمت سالن پذیرایی بیرون آمدند، سولی همین که چشمش به نیکی افتاد، لبخند تمسخرآمیزی زد
سولی: باورم نمیشه...
نگاهش از سر تا پای نیکی عبور کرد
سولی: واقعاً زنده موندی
دایون با پوزخند ادامه داد:
دایون: پوستت از چیزی که فکر میکردیم ک៸لفتتره.
نیکی نگاه سردی به هر دویشان انداخت، نه اخم کرد، نه عقب کشید فقط آرام گفت:
+ حرفتون تموم شد؟
سولی چند قدم جلو آمد
سولی: نه
سرش را کمی کج کرد
سولی: فکر کردی با یه مریضی، همهچیز عوض میشه؟
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 72
✦.................................
لبهای مرد از شدت ترس میلرزید:
سونگکانگ: م... من... غلط کردم... التماست میکنم... هرچی بخوای بهت میدم... تمام داراییم... همه حسابام... فقط... فقط منو نکش...
جونگکوک حتی پلک هم نزد
ناگهان کف دستش با تمام قدرت بر صورت سونگکانگ فرود آمد؛ صدای برخورد سیلی در سالن پیچید و سر سونگکانگ با شدت به سمتی پرتاب شد، خو៸ن از گوشه لبش روی بتن سرد چکید و همراه صندلی نقش زمین شد
جونگکوک بیتفاوت قدمی جلو آمد و پاشنه کفش چرمیاش را روی پای او گذاشت، با افزایش فشار صدای خرد شدن استخوان در فضای ساکت اتاق پیچید و فریاد جانخراش سونگکانگ زیرزمین را لرزاند
جونگکوک با صدایی گرفته و آکنده از خشم غرید:
_ حروم៸ زاده، هشت روز تمام نیکی بین مرگ و زندگی دستوپا میزد. هشت شب، صدای نفسهای ضعیفش از ذهنم بیرون نرفت... اونوقت تو خیال کردی با پول میتونی گو៸هی که خوردیو جمعش کنی؟
فشار پایش را بیشتر کرد؛ سونگکانگ از درد به خود میپیچید و نا៸لههای خفهاش یکی پس از دیگری در فضا گم میشد.
جونگکوک خم شد و صورتش را آنقدر به او نزدیک کرد که سونگکانگ گرمای نفس هایش را روی پوستش احساس کند
_ زخمی کردن زنِ من، چیزی نیست که بشه با پول خریدش.
سپس آرام ایستاد، اسلحهاش را از کمر بیرون کشید و با خونسردی ضامن آن را مسلح کرد، صدای فلز در سکوت سنگین اتاق پیچید صدای که از هر فریادی هولناک تر بود
جونگکوک لحظهای به اسلحه خیره ماند و با لحنی آرام، اما مرگبار گفت:
_ زیاد مقاومت نکن، چون من عجلهای برای تموم شدنش ندارم.
او اولین ابزار را برداشت تیغهی باریکی که زیرِ نورِ زردِ لامپ، برق میزد.
سونگکانگ با دیدنِ آن، سعی کرد عقب برود، اما زنجیرهایی که مچهایش را گرفته بودند، اجازه ندادند... نا៸لهی او، ترکیبی از التماس و وحشت بود...
دقیقاً در همان لحظهای که جونگکوک آمادهی اولین ضربه بود، صدایِ لرزانِ گوشیِ موبایلِ او روی میز بلند شد؛
صدایِ زنگِ کوتاه، در فضایِ پر از خو៸ن و وحشت، مثلِ یک قطعِ ناگهانی در فیلمِ ترسناک بود
جونگکوک مکث کرد نگاهِ سردش را از روی سرِ سونگکانگ برداشت و به سمتِ گوشی رفت، او با همان آرامشِ همیشگی، گوشی را برداشت و نگاه کرد.
«جکسون: قربان، خونه آماده شد. همهچیز طبقِ برنامه، کاملاً آماده و تمیزه. منتظرِ دستورِ شما هستیم.»
جونگکوک برای چند ثانیهای به صفحه گوشی خیره ماند، سکوتِ اتاق دوباره سنگین شد.
سونگکانگ، که از شدتِ درد و ترس نفس نفس میزد، با چشمانی نیمهباز و لرزان به او نگاه کرد، مثل اینکه منتظرِ پایانِ شکنجه باشد.
جونگکوک دوباره به سمتِ سونگکانگ برگشت. اما این بار، نگاهش فرق کرده بود. نگاهش دیگر فقط خشم نبود؛ نگاهش نگاهِ مردی بود که میدانست قرار است از یک شکار، به یک سلاح تبدیل شود.
او تیغه را در دست گرفت و با لبخندی که به چشمهایش نمیرسید، زمزمه کرد:
_ بیا خوشبگذرونیم...
...
ـ [ همان لحظه | عمارت جئون ]
سکوت عجیبی در عمارت جریان داشت.
خدمتکارها بیصدا در رفتوآمد بودند و چند بادیگارد، طبق دستوری که جونگکوک قبل از رفتنش داده بود، وسایل نیکی را از اتاق اصلی جمع میکردند تا به خانهی جدید منتقل کنند.
نیکی از طبقهی بالا پایین آمد؛ پیراهن سادهی سفیدی پوشیده بود و هنوز رنگ صورتش کاملاً برنگشته بود، چند لحظه وسط سالن ایستاد نگاهش روی کارتن هایی افتاد که یکییکی بسته میشدند
آهسته پرسید:
+ دارین چیکار میکنین؟
یکی از خدمتکارها با احترام سر خم کرد
خدمتکار: دستور رئیسه، خانم.
+ چه دستوری؟
خدمتکار مکث کوتاهی کرد
خدمتکار: وسایلتون باید به خونهی جدید منتقل بشه.
+ عجب آدمیه.
هیچکس جوابی نداد، همه فقط مشغول کارشان شدند. نیکی با کلافگی نفسش را بیرون داد و از کنارشان رد شد، چند قدم بیشتر برنداشته بود که دو صدای آشنا باعث شد بایستد؛
سولی و دایون از سمت سالن پذیرایی بیرون آمدند، سولی همین که چشمش به نیکی افتاد، لبخند تمسخرآمیزی زد
سولی: باورم نمیشه...
نگاهش از سر تا پای نیکی عبور کرد
سولی: واقعاً زنده موندی
دایون با پوزخند ادامه داد:
دایون: پوستت از چیزی که فکر میکردیم ک៸لفتتره.
نیکی نگاه سردی به هر دویشان انداخت، نه اخم کرد، نه عقب کشید فقط آرام گفت:
+ حرفتون تموم شد؟
سولی چند قدم جلو آمد
سولی: نه
سرش را کمی کج کرد
سولی: فکر کردی با یه مریضی، همهچیز عوض میشه؟
- ۴۰۷
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط