{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦
✯part:²⁵
جونگ‌وو: بیشتر از این لفتش نمی‌دم فقط میخواستم بگم من راضی ازدواجتونم
جنا لبخندی زد و سرش رو به نشونه تأیید و تشکر تکون داد
جونگ‌وو: ولی باید یه چیزی رو بهتون بگم با یاد آوری کنم
جنا: چیزی شده؟
جونگ‌وو: همکاری منو پدرت ما رو قدرتمند کرده و با وجود تو و تهیونگ باند روز به روز بیشتر پیشرفت می‌کنه ارث من و پدرت به شما دوتا میرسه پس تا وقتی زنده هستیم باید روز به روز بهمون ثابت کنید لیاقت ارث رو دارین
جنا: چشم و بابت همه چیز ممنون
وقتی حرف هاشون تموم شد جنا به اتاقش برگشت هنوز باورش نمیشد همه چیز رو خودش شروع کرده و حالا تموم کردنش سخت تر از همه چیزه
سمت میز کارش رفت که تهیونگ وارد اتاق شد
جنا: چی شده که حتی در هم نزدی
تهیونگ: شنیدم پدرم تو رو توی اتاقش صدا کرده چی بهت گفت؟
جنا: هیچی فقط گفت درمورد ازدواج حمایتمون می‌کنه
تهیونگ لبخند روی لب هاش نشست
تهیونگ: کی بریم برای لباس عروس ؟
جنا: چی میگی؟ چرا آنقدر عجله داری؟ فعلا من سرم با کار شلوغه
تهیونگ: چیه منتظر چی هستی؟ بهتره زود تر ازدواج کنیم
جنا: یه دلیل خوب بیار که باید زود تر ازدواج کنیم
تهیونگ: اون موقع میتونم ببرمت عمارت خودم بدون هیچ مزاحمتی
جنا یکم فکر کرد همه چیز براش مناسب بود یه خونه بزرگ که برای خودش باشه و مجبور نباشه پدر و مادرش رو ببینه
جنا: باشه فردا شب من با اریک میام دنبالت ساعت ۷ حاضر باش شام هم بیرون میخوریم
تهیونگ: الان احساس میکنم حالا تو مردی و من پرنسستم
جنا خنده اش گرفت دستش رو جلوی صورتش گرفت و خندید
تهیونگ درحالی که خودش هم لبخند روی لباش بود سمت جنا رفت و دستش رو گرفت
تهیونگ: دستت رو جلوش نگیر خیلی قشنگ میخندی
جنا به تهیونگ نگاه کرد یه کوچولو از حرفش شوکه شد
جنا: خوبه حداقل یکم پیشرفت کردی (لبخند)
تهیونگ: خیلی بد جنسی من الان لاس نمی‌زنم الکی هم نمی‌گم جدی بودم (تعجب و لبخند)
جنا: باشه باشه من تسلیمم
تهیونگ با لبخند بوسه ای روی سر جنا گذاشت
تهیونگ: دیگه میرم مزاحم کارت نمیشم سر شام میبینمت
جنا تعجب کرده بود و به طرز عجیبی ضربان قلبش بالا رفته بود تهیونگ برگشت و از اتاق خارج شد .
همه سر شام بودن و دیگه کم کم همه غذا خورده بودن
بورام: داداش میگم... میشه فردا شب بریم بیرون؟
تهیونگ: فردا شب...؟
تهیونگ نگاهی به جنا کرد که جنا با لبخند سر تکون داد
جنا: اتفاقا فردا می‌خوایم برای خرید عروسی بریم بیرون خیلی هم خوب میشه یه خانوم خوش سلیقه هم باشه
بورام از سر میز بلند شد و سمت جنا پا بلندی کرد بوسه ای روی گونه جنا گذاشت
بورام: خیلی دوستت دارم
جنا سر بورام رو نوازشی کرد که بورام روبه جمع وایساد
بورام: بابت غذا مرسی من سیر شدم
و با احترام به اتاق خودش رفت پدربزرگ تهیونگ به جنا نگاه کرد
⁦(⁠•⁠ө⁠•⁠)⁠♡⁩
خوشگلای من شرمنده دیر شد آنقدر خسته بودم خوابم برد صبر کنین پارت بعدی هم بنویسم بخوابید بوس بهتون🫶🏻❤️✨
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
دیدگاه ها (۸)

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:²⁶و با احترام به اتاق خودش رفت پدربزرگ تهیو...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:²⁷صبح جنا کم کم چشم هاش رو باز کرد با چشم ه...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:²⁴صبح همه سر میز بودن ها از نظر جنا دختر خو...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:²³این چند روزی که هانا توی عمارت بود جنا و ...

پارت ۷۸

p3صبح روز بعد...جنا تازه وارد آتلیه شده بود که هانا با عجله ...

P. 4𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. "اون ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط