wolf
✧wolf✧
✯part:²⁶
و با احترام به اتاق خودش رفت پدربزرگ تهیونگ به جنا نگاه کرد
جونگوو: چرا آنقدر زود؟
جنا: همه ما الان سخت مشغولیم فقط میخوام عروسی زود تر برگزار بشه تا فکرم درگیر ازدواج نباشه بعدشم منو تهیونگ راضی هستیم
جونگوو: باشه فقط مطمئن هستید ؟
تهیونگ: شک نداریم
جینآئه: تهیونگ پسرم تو لیاقت بیشتر از این جنا هست هانا کنارته اگر به فکر ازدواج هستی هانا دختر خیلی بهتریه
جنا از سر میز بلند شد
جنا: شروع نکن (عصبی)
تهیونگ هم از سر میز بلند شد و به مادر جنا نگاه کرد
تهیونگ: اولا حق نداری به من بگی پسرم دوماً این انتخاب منه که با کی ازدواج کنم و می رو دوست داشته باشم (جدی)
جینآئه: جنا خودش نامزد داره
جنا با تعجب و خشم نگاهش رو به مادرش داد تهیونگ شوکه شده بود ولی باور نکرد
جنا: دیوونه شدی؟ کدوم نامزد ؟ (اعصبانیت)
جینآئه نیشخندی زد و پدر جنا سرش رو به سمت جنا چرخوند
سویون: مینسوک
جینآئه: اون هنوز عاشقته
جنا ترس توی وجودش حمله ور شد سریع سمت پله ها برگشت و روش رو از همه گرفت
جنا: اسم اون عوضی رو نیار
جنا آروم زمزمه کرد ولی صداش قدری بلند بود که همه بشنون
همین طور قدم برداشت و از پله ها بالا رفت تهیونگ گیج شده بود ولی میتونست ترس رو توی چشم های جنا بخونه جوری که صداش میلرزید جوری که حتی راه رفتنش تغییر کرده بود میتونست راحت متوجه لرزش خفیف دست جنا بشه
کنجکاو شده بود و بی قرار مینسوک کی بود که جنا حتی با شنیدن اسمش آنقدر ترسیده بود
بدون هیچ حرفی جمع رو ترک کرد و رفت به اتاق جنا در رو باز کرد که با جنا که به میز تکیه داده بود و راحت میشد فهمید که حتی نفس هاش به شمارش افتاده بود سریع سمتش رفت و بغلش کرد
تهیونگ: آروم باشه نفس بکش
جنا برعکس همیشه به تهیونگ چسبید سرش رو روی سینه تهیونگ گذاشت و خودش رو توی بغلش قایم کرد.
تهیونگ کنجکاو بود ولی نمیخواست چیزی بگه پس چیزی نگفت و سر جنا رو نوازش میکرد .
دیگه تقریباً نصف شب بود و حالا جنا توی بغل تهیونگ خوابیده بود درحالی که سرش روی بازوی تهیونگ بود و دستش دورش حلقه بود
تهیونگ فکرش هنوز درگیر بود امشب اولین بار بود که اون روی آسیب پذیر جنا رو دیده بود نگران همه چیز بود از جنا گرفته تا ایندشون «مینسوک» «مینسوک» این اسم توی ذهنش تکرار میشد هر جور شده باید از این قضیه سر در میآورد
گوشی اش رو برداشت و به یکی از افرادش گفت اطلاعات مینسو رو یراش پیدا کنن
گوشی رو کنار گذاشت و سعی کرد ذهنش رو خالی کنه دستش رو دور کمر جنا حلقه کرد و مو های جنا رو استشمام میکرد که بالاخره آروم خوابیده
(´∩。• ᵕ •。∩`)
خوشگلای من جریان های جذاب و عجیب داستانمون تازه داره شروع میشه برید بخوابید و شبتون بخیر ✨ ❤️
اگر هم دوست دارین بیشتر پارت بزارم حمایت ها رو بیشتر بکنین البته من حمایت های قشنگتون رو میبینم تک تکتون رو دوست دارم🫶🏻✨❤️
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
✯part:²⁶
و با احترام به اتاق خودش رفت پدربزرگ تهیونگ به جنا نگاه کرد
جونگوو: چرا آنقدر زود؟
جنا: همه ما الان سخت مشغولیم فقط میخوام عروسی زود تر برگزار بشه تا فکرم درگیر ازدواج نباشه بعدشم منو تهیونگ راضی هستیم
جونگوو: باشه فقط مطمئن هستید ؟
تهیونگ: شک نداریم
جینآئه: تهیونگ پسرم تو لیاقت بیشتر از این جنا هست هانا کنارته اگر به فکر ازدواج هستی هانا دختر خیلی بهتریه
جنا از سر میز بلند شد
جنا: شروع نکن (عصبی)
تهیونگ هم از سر میز بلند شد و به مادر جنا نگاه کرد
تهیونگ: اولا حق نداری به من بگی پسرم دوماً این انتخاب منه که با کی ازدواج کنم و می رو دوست داشته باشم (جدی)
جینآئه: جنا خودش نامزد داره
جنا با تعجب و خشم نگاهش رو به مادرش داد تهیونگ شوکه شده بود ولی باور نکرد
جنا: دیوونه شدی؟ کدوم نامزد ؟ (اعصبانیت)
جینآئه نیشخندی زد و پدر جنا سرش رو به سمت جنا چرخوند
سویون: مینسوک
جینآئه: اون هنوز عاشقته
جنا ترس توی وجودش حمله ور شد سریع سمت پله ها برگشت و روش رو از همه گرفت
جنا: اسم اون عوضی رو نیار
جنا آروم زمزمه کرد ولی صداش قدری بلند بود که همه بشنون
همین طور قدم برداشت و از پله ها بالا رفت تهیونگ گیج شده بود ولی میتونست ترس رو توی چشم های جنا بخونه جوری که صداش میلرزید جوری که حتی راه رفتنش تغییر کرده بود میتونست راحت متوجه لرزش خفیف دست جنا بشه
کنجکاو شده بود و بی قرار مینسوک کی بود که جنا حتی با شنیدن اسمش آنقدر ترسیده بود
بدون هیچ حرفی جمع رو ترک کرد و رفت به اتاق جنا در رو باز کرد که با جنا که به میز تکیه داده بود و راحت میشد فهمید که حتی نفس هاش به شمارش افتاده بود سریع سمتش رفت و بغلش کرد
تهیونگ: آروم باشه نفس بکش
جنا برعکس همیشه به تهیونگ چسبید سرش رو روی سینه تهیونگ گذاشت و خودش رو توی بغلش قایم کرد.
تهیونگ کنجکاو بود ولی نمیخواست چیزی بگه پس چیزی نگفت و سر جنا رو نوازش میکرد .
دیگه تقریباً نصف شب بود و حالا جنا توی بغل تهیونگ خوابیده بود درحالی که سرش روی بازوی تهیونگ بود و دستش دورش حلقه بود
تهیونگ فکرش هنوز درگیر بود امشب اولین بار بود که اون روی آسیب پذیر جنا رو دیده بود نگران همه چیز بود از جنا گرفته تا ایندشون «مینسوک» «مینسوک» این اسم توی ذهنش تکرار میشد هر جور شده باید از این قضیه سر در میآورد
گوشی اش رو برداشت و به یکی از افرادش گفت اطلاعات مینسو رو یراش پیدا کنن
گوشی رو کنار گذاشت و سعی کرد ذهنش رو خالی کنه دستش رو دور کمر جنا حلقه کرد و مو های جنا رو استشمام میکرد که بالاخره آروم خوابیده
(´∩。• ᵕ •。∩`)
خوشگلای من جریان های جذاب و عجیب داستانمون تازه داره شروع میشه برید بخوابید و شبتون بخیر ✨ ❤️
اگر هم دوست دارین بیشتر پارت بزارم حمایت ها رو بیشتر بکنین البته من حمایت های قشنگتون رو میبینم تک تکتون رو دوست دارم🫶🏻✨❤️
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
- ۲۹۶
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط