{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

wolf

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦
✯part:²⁴
صبح همه سر میز بودن ها از نظر جنا دختر خوشگل خوش اندام بامزه و خوش اخلاق بود همه سر میز ساکت بودن که مادر جنا شروع به حرف زدن کرد
جین‌آئه: تهیونگ پسر خوبی هستی
تهیونگ: ...
جین‌آئه: اول فکر کردم عاشق دختر من شدی
مادر جنا شروع به خندیدن کرد که پدر جنا هم خندید
سویون: چرا باید عاشق دختر ما بشه؟
و باز هم خندیدن تا جایی که جنا اعصبانی شد و از جاش بلند شد
جنا: چرا که نه بذارید این خبر رو بدم که منو تهیونگ میخوایم ازدواج کنیم.
همه ساکت شدن
تهیونگ: درسته و باید بگم من واقعا عاشق دخترتون شدم
جنا سر جاش نشست و به صبحانه خوردن ادامه داد حالا دهن همه بسته شده بود .
بعد از صبحانه تهیونگ به اتاق جنا رفت
تهیونگ: چی شد؟ دیشب که منو رد کردی
جنا: من اصلا چیزی نگفتم
تهیونگ: خب نمی‌خوای بگی چرا قبولم کردی؟
جنا: فقط تنها پسری هستی که میتونم بهش اعتماد کنم حالا برو بیرون کار دارم
تهیونگ به حرفش گوش نداد سمتش رفت و دستش رو دور کمر جنا حلقه کرد
تهیونگ: خب دیگه الان حق دارم که کنار زنم باشم
جنا: ما هنوز ازدواج نکرده برو ببینم
جنا هیونگ رو از اتاق بیرون کرد و در رو بست تهیونگ دل تو دلش نبود با لبخند سمت اتاقش رفت و دراز کشید و بالاخره یه نفس راحت کشید
بعد از چند دقیقه خدمتکاری وارد اتاق جنا شد
جنا: بله؟
- : خانوم آقای جئون بزرگ گفتن که بیاین به اتاقشون
جنا: باشه الان میرم میتونی بری
- : چشم
خدمتکار رفت و جنا توی آینه به خودش نگاهی انداخت تا مرتب باشه و بعد سمت اتاق جونگ‌وو رفت در زد و وارد شد
جنا: صدام کرده بودید
جونگ‌وو: گفته بودم می‌خوام تهیونگ زود تر ازدواج کنه
جنا: درسته
جونگ‌وو: فکر نمی‌کردم نسبت به تو حسی داشته باشه ولی یه جورایی می‌دونم چرا دوستت داره
جنا: یعنی چی؟
جونگ‌وو: اول بشین
جنا روی مبل نشست و منتظر به پدربزرگ تهیونگ نگاه کرد
جونگ‌وو: تو خیلی شبیه مادرش هستی تهیونگ و بورام عاشق مادرشون بودن اون مو های مشکیش اون چشم های جذاب که توشون در ستاره بود لبخند بی نظیرش و حتی طرز راه رفتنش همشون شبیه خودته پدر تهیونگ یعنی پسرم یه عوضی بود
⁦(⁠ ⁠⚈̥̥̥̥̥́⁠⌢⁠⚈̥̥̥̥̥̀⁠)⁩
ببخشید کم بود ولی خیلی خوابم میاد شبتون بخیر خوشگلای من ✨❤️🫶🏻
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
دیدگاه ها (۴)

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:²³این چند روزی که هانا توی عمارت بود جنا و ...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:²²به رستورانی که جنا گفته بود رسیدن با هم س...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:²⁰شب تهیونگ‌ توی تخت غلت میخورد و خوابش نمی...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:¹⁹بعد از رفتن بورام تهیونگ به جنا نگاه کرد ...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:¹³جنا تا متوجه تهیونگ شد ساکت شد برگشت و به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط