──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁴³
یهو از چونهم گرفت و مجبورم کرد نگاهش کنم.
_و ازم سرپیچی نکن..سرپیچی از من عواقب خوبی نداره
چونمو رها کرد و بدون اینکه اجازه بده واکنشی نشون بدم،گوشی رو از دستم کشید.
_اینم از این به بعد پیش من میمونه
ازم فاصله گرفت،به طرف میز کارش رفت و گوشیو انداخت روی میز.
روی صندلیش لم داد و گفت:اون دختر..رُزا کجاست؟
هنوز باورم نمیشد همهچیو فهمیده..
یعنی تموم شد؟
الان باید چیکار کنم؟
صدای بلندش باعث شد به خودم بیام.
_گفتم رزا کجاست؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:اون..اون جاش امنه
سکوتی آزار دهنده بینمون شکل گرفت.
_مطمئنم خودت تا الان فهمیدی پدرم وصلت من و توئه به ظاهر رزا رو از قبل برنامه ریزی کرده
آروم نگاهمو از زمین گرفتم و به چهرهش دوختم.
دستی توی موهاش کشید و ادامه داد:باید با این وصلت موافقت کنی..
چشمهام از تعجب گرد شد.
نیشخند عصبانی زدم و گفتم:چی؟..من رزای واقعی نیستم..چطور میتونم..
حرفمو قطع کرد و کمی بلند تر از قبل گفت:مثل اینکه خیلی دلت میخواد همین امشب یه تیر توی سرت خالی بشه
با این حرفش لرزه به تنم افتاد..
از کنترل شدن متنفر بودم..
حاظر بودم منو تحویل بده ولی مثل عروسک خیمه شب بازی،بازیچه دستش نشم.
اما یه امید ته دلم بود..
انگار بهم میگفت ادامه بده.
از این به بعد من جاسوس دود سیاه نبودم..
من زندانی جونگکوک شده بودم..
با صدای در به خودم اومدم.
_اقای جئون،شام آمادهست
جونگ کوک بلند شد و به سمت کمد لباس هاش رفت.
جوری که انگار من اونجا نیستم شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهن سفیدش.
لحظهای بعد پیراهنشو درآورد.
بدن عضلهای که هرگوشهش در از زخم گلوله و چاقو بود.
یه پیرهن تمیز و تازه از کمد برداشت و پوشید.
بعد از بستن کراواتش کتشو پوشید.
دستشو بین موهاش کشید و مرتبشون کرد.
بعد برگشت و نگاهشو مستقیم توی چشم هام دوخت..
نگاهش با همیشه فرق داشت.
انگار کسی که روبه روم بود اون جونگ کوک قبلی نبود.
چند قدم بهم نزدیک شد.
_به نفعته حرفامو خوب فهمیده باشی
بعد به سمت در رفت و بازش کرد.
منتظر نگاهم کرد.
نفسمو آروم و کلافه دادم بیرون.
به طرف در قدم برداشتم و رفتم بیرون.
بعد همراه جونگکوک به طرف سالن غذاخوری رفتیم.
حالا وقتی توی این عمارت قدم میزاشتم،تازه متوجه میشدم که چقدر در برابرش خرد و کوچیکم.
وقتی وارد سالن غذا خوری شدیم جیان،تهیونگ و دوهیون نشسته بودن.
دو هیون با دیدن ما لبخندی زد و گفت:ســلام
بعد هیچ سلامی داده نشد،فقط همون نگاه های سنگین همیشگی.
جونگکوک صندلی رو کشید عقب و گفت:بشین
جیان شرابش رو توی جام رقصوند و با حرس جرعهای نوشید.
وقتی نشستم،خودش کنارم نشست.
قد دو هیون به زور به میز میرسید.
داشت با پارچه روی میز بازی میکرد.
صدای قدمهای محکم گرگ پیر باعث شد دوباره همون استرس آشنا توی وجودم زنده بشه...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب⁴³
یهو از چونهم گرفت و مجبورم کرد نگاهش کنم.
_و ازم سرپیچی نکن..سرپیچی از من عواقب خوبی نداره
چونمو رها کرد و بدون اینکه اجازه بده واکنشی نشون بدم،گوشی رو از دستم کشید.
_اینم از این به بعد پیش من میمونه
ازم فاصله گرفت،به طرف میز کارش رفت و گوشیو انداخت روی میز.
روی صندلیش لم داد و گفت:اون دختر..رُزا کجاست؟
هنوز باورم نمیشد همهچیو فهمیده..
یعنی تموم شد؟
الان باید چیکار کنم؟
صدای بلندش باعث شد به خودم بیام.
_گفتم رزا کجاست؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:اون..اون جاش امنه
سکوتی آزار دهنده بینمون شکل گرفت.
_مطمئنم خودت تا الان فهمیدی پدرم وصلت من و توئه به ظاهر رزا رو از قبل برنامه ریزی کرده
آروم نگاهمو از زمین گرفتم و به چهرهش دوختم.
دستی توی موهاش کشید و ادامه داد:باید با این وصلت موافقت کنی..
چشمهام از تعجب گرد شد.
نیشخند عصبانی زدم و گفتم:چی؟..من رزای واقعی نیستم..چطور میتونم..
حرفمو قطع کرد و کمی بلند تر از قبل گفت:مثل اینکه خیلی دلت میخواد همین امشب یه تیر توی سرت خالی بشه
با این حرفش لرزه به تنم افتاد..
از کنترل شدن متنفر بودم..
حاظر بودم منو تحویل بده ولی مثل عروسک خیمه شب بازی،بازیچه دستش نشم.
اما یه امید ته دلم بود..
انگار بهم میگفت ادامه بده.
از این به بعد من جاسوس دود سیاه نبودم..
من زندانی جونگکوک شده بودم..
با صدای در به خودم اومدم.
_اقای جئون،شام آمادهست
جونگ کوک بلند شد و به سمت کمد لباس هاش رفت.
جوری که انگار من اونجا نیستم شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهن سفیدش.
لحظهای بعد پیراهنشو درآورد.
بدن عضلهای که هرگوشهش در از زخم گلوله و چاقو بود.
یه پیرهن تمیز و تازه از کمد برداشت و پوشید.
بعد از بستن کراواتش کتشو پوشید.
دستشو بین موهاش کشید و مرتبشون کرد.
بعد برگشت و نگاهشو مستقیم توی چشم هام دوخت..
نگاهش با همیشه فرق داشت.
انگار کسی که روبه روم بود اون جونگ کوک قبلی نبود.
چند قدم بهم نزدیک شد.
_به نفعته حرفامو خوب فهمیده باشی
بعد به سمت در رفت و بازش کرد.
منتظر نگاهم کرد.
نفسمو آروم و کلافه دادم بیرون.
به طرف در قدم برداشتم و رفتم بیرون.
بعد همراه جونگکوک به طرف سالن غذاخوری رفتیم.
حالا وقتی توی این عمارت قدم میزاشتم،تازه متوجه میشدم که چقدر در برابرش خرد و کوچیکم.
وقتی وارد سالن غذا خوری شدیم جیان،تهیونگ و دوهیون نشسته بودن.
دو هیون با دیدن ما لبخندی زد و گفت:ســلام
بعد هیچ سلامی داده نشد،فقط همون نگاه های سنگین همیشگی.
جونگکوک صندلی رو کشید عقب و گفت:بشین
جیان شرابش رو توی جام رقصوند و با حرس جرعهای نوشید.
وقتی نشستم،خودش کنارم نشست.
قد دو هیون به زور به میز میرسید.
داشت با پارچه روی میز بازی میکرد.
صدای قدمهای محکم گرگ پیر باعث شد دوباره همون استرس آشنا توی وجودم زنده بشه...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۸.۵k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط