{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁴²
_رینا..خیلی بیشتر بهت میاد
نقاب..درست جایی که نباید،از روی صورتم افتاده بود.
چشم‌هامو روی هم گذاشتم تا شاید این یه خواب باشه.
ای کاش یه خواب بود..اما نه..
بوی عطرش رو‌ بیشتر از هر موقعی حس میکردم.
صدای نفس هاش..
چونه‌مو با یه حرکت محکم رها کرد و گفت:تو،حتی اگه خودت رو تویِ لباس‌هایِ اون بپیچی،باز هم بویِ خاکسترِ اون سازمانی رو می‌دی که نابود شد
چشم هامو باز کردم و سرمو بالا آوردم،سعی کردم چشم‌هام رو به چشم‌هایِ تاریکش بدوزم.
بغض سنگینی گلوم‌و چنگ میزد.
فقط به من توهین نشده بود..به تمام آدم‌هایی توهین شده بود که به دست همین گرگ‌صفت‌ها کشته شده بودن.
و من..حتی جرعت نداشتم از حقم دفاع کنم.
باید یه کاری کنم..
نگاهمو سراسر اتاق چرخوندم تا..
چشمم روی اسلحه روی میز قفل شد.
اما برداشتنش غیر ممکن بود..
اون جلوم وایساده بود.
باید حواسشو پرت میکردم.
+بالاخره میونتون یه باهوش پیدا شد..اره،من رزا نیستم،همه این مدت همه‌تون سر کار بودید
بعد بلند شدم و ادامه دادم:فکر میکردم باند‌تون قوی تر از این حرف ها باشه..
همین‌طور که حرف می‌زدم،آروم دورش چرخیدم.
جوری که میز،بین من و اون قرار گرفت.
+توی این مدت هیچکدومتون نفهمیدید یه جاسوس میونتون هست؟
جونگ کوک از سر تمسخر خنده ای کرد و گفت:خیلی مغروری خانم پارک..
همین لحظه توی یه حرکت اسلحه رو از روی میز برداشتم و سریع گرفتم سمتش.
جونگ کوک ابروهاشو انداخت بالا و بعد لبخندی زد.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم گفت:بُکُش
نفس نفس میزدم و دستام داشتن میلرزیدن.
آروم به سمتم قدم برداشت..
نیشخندی زد و گفت:همین که نمیتونی شلیک کنی،یعنی هنوز برای جاسوس بودن زیادی مهربونی
با هر قدمش یه قدم عقب تر میرفتم.
انگشتم روی ماشه بود..اما هرچقدر فشارش می‌دادم،دستم جلو نمی‌رفت.
چند ثانیه بعد..اسلحه از بین انگشت‌هام سر خورد و روی زمین افتاد.
+می‌خوای تحویلم بدی؟
همینطور که عقب میرفتم یهو محکم خوردم به دیوار.
روبه روم وایساد و گفت:اگه میخواستم،الان زنده نبودی..
چی؟
اون..اون میخواد چیکار کنه؟
یه قدم میمونمون رو پر کرد،جوری که فقط چند سانت ازم فاصله داشت..
توی نگاهش دیگه خبری از اون سردی نبود..یه جدیت خاص توش دیده میشد.
خیلی آروم با صدای دو رگه‌ش گفت:از این لحظه به بعد..مال منی
نگاهمو از صورتش گرفتم و به دکمه پیراهنش دوختم.
یهو از چونه‌م گرفت و مجبورم کرد نگاهش کنم...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۶۹)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁴³یهو از چونه‌م گرفت و مجبورم کرد نگاهش...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁴⁴صدای قدم‌های محکم گرگ پیر باعث شد دوب...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁴¹هر جوری شده باید با جونگ‌کوک حرف بزنم...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁴⁰یهو سکوت کرد و بعد با صدای بغض دارش گ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³¹آروم دستم رو به سمتش دراز کردم.+دوست ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³⁰بعد از اینکه توی سکوت صبحونه‌شو خورد،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط