──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁴⁴
صدای قدمهای محکم گرگ پیر باعث شد دوباره همون استرس آشنا توی وجودم زنده بشه.
همین که وارد سالن شد،همه از جا بلند شدیم.
بدون اینکه به کسی نگاه کنه،در رأس میز نشست.
بعد با حرکت کوتاه سرش اجازه داد بشینیم.
همه آروم سر جاشون نشستن.
نگاه نافذش روی دوهیون ثابت موند.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با همون لحن آروم گفت:حالت چطوره،آقای کیم؟
دو هیون با خجالت سرش رو پایین انداخت.
_خوبم..پدربزرگ
گرگ پیر خیلی آروم سر تکون داد.
بعد نگاهش رو بین اعضای حاضر دور میز چرخوند و گفت:از امروز به بعد،دوهیون در تمام وعدههای شام کنار ما میشینه؛حتی روزهایی که اعضای اصلی باند هم حضور دارن
چند نفر خیلی نامحسوس به هم نگاه کردن،اما هیچکس چیزی نگفت.
گرگ پیر ادامه داد:وقتشه از حالا،کمکم با این خانواده و قوانینش آشنا بشه.
تهیونگ نگاه کوتاهی به پسرش انداخت و لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
اما جونگکوک هیچ واکنشی نشون نداد.
نگاهش روی بشقاب روبهروش ثابت مونده بود؛انگار ذهنش هنوز جای دیگهای بود.
و من..
بیاختیار به دوهیون نگاه کردم.
اون فقط یه بچه بود.
بچهای که نمیدونست پشت همین میز،هر لبخند و هر سکوتی میتونه بوی خیانت بده
با اشاره گرگ پیر همه مشغول خوردن شام شدیم.
مثل اینکه امروز بقیه اعضا برای شام نیومدن..
اما چرا؟
حضور داشتن همه اعضا موقع شام،از واجباته.
و مثل همیشه توی طول شام خوردن هیچ حرفی زده نشد.
صدای برخورد قاشق با بشقاب تنها صدایی بود که توی سالن میپیچید.
چند دقیقه بعد،گرگ پیر دستمال سفیدشو کنار بشقاب گذاشت.
همه بیاختیار دست از غذا کشیدن.
نگاهش روی تکتک ما چرخید.
بعد آرام گفت:دلیل اینکه امشب بقیهی اعضا اینجا نیستن..اینه که موضوعی خانوادگی برای گفتن دارم
قلبم برای لحظهای از حرکت وایساد.
«خانوادگی..؟»
گرگ پیر نگاهشو روی جونگکوک ثابت کرد و گفت:جونگکوک
جونگکوک بدون کوچکترین تغییری توی چهرهش،سرشو بلند کرد و گفت:بله،پدر
گرگ پیر لبخند کمرنگی زد و گفت:فکر میکنم دیگه وقتشه این خانواده دوباره صاحب بانوی اصلیش بشه
تهیونگ خیلی آروم نگاهشو از بشقاب برداشت.
صورتش کاملاً آروم بود..
اما انگشتهایی که دور چنگالش حلقه شده بودن،اونقدر محکم فشار میدادن که بند انگشتهاش سفید شده بود.
اما جیان..
لبخند میزد،همون لبخند همیشگی.
ولی جام شراب اونقدر بین انگشتهاش فشار داده شده بود که انگار هر لحظه ممکن بود بشکنه.
گرگ پیر ادامه داد:برای همین..تصمیم گرفتم وصلت جونگکوک و رُزا،هرچه زودتر انجام بشه
برای چند ثانیه سکوت مطلق سالنو گرفت.
دوهیون که چیزی از حرفها نمیفهمید،با خوشحالی گفت:یعنی عروسی؟
گرگ پیر با لبخند کوتاهی گفت:بله،آقای کیم
دوهیون ذوقزده خندید.
نگاهم ناخودآگاه سمت جونگکوک رفت.
حتی پلک هم نزد.
انگار از قبل همهچیزو میدونست.
گرگ پیر نگاهشو روی من ثابت کرد.
_رُزا..منتظر جوابتم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب⁴⁴
صدای قدمهای محکم گرگ پیر باعث شد دوباره همون استرس آشنا توی وجودم زنده بشه.
همین که وارد سالن شد،همه از جا بلند شدیم.
بدون اینکه به کسی نگاه کنه،در رأس میز نشست.
بعد با حرکت کوتاه سرش اجازه داد بشینیم.
همه آروم سر جاشون نشستن.
نگاه نافذش روی دوهیون ثابت موند.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با همون لحن آروم گفت:حالت چطوره،آقای کیم؟
دو هیون با خجالت سرش رو پایین انداخت.
_خوبم..پدربزرگ
گرگ پیر خیلی آروم سر تکون داد.
بعد نگاهش رو بین اعضای حاضر دور میز چرخوند و گفت:از امروز به بعد،دوهیون در تمام وعدههای شام کنار ما میشینه؛حتی روزهایی که اعضای اصلی باند هم حضور دارن
چند نفر خیلی نامحسوس به هم نگاه کردن،اما هیچکس چیزی نگفت.
گرگ پیر ادامه داد:وقتشه از حالا،کمکم با این خانواده و قوانینش آشنا بشه.
تهیونگ نگاه کوتاهی به پسرش انداخت و لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
اما جونگکوک هیچ واکنشی نشون نداد.
نگاهش روی بشقاب روبهروش ثابت مونده بود؛انگار ذهنش هنوز جای دیگهای بود.
و من..
بیاختیار به دوهیون نگاه کردم.
اون فقط یه بچه بود.
بچهای که نمیدونست پشت همین میز،هر لبخند و هر سکوتی میتونه بوی خیانت بده
با اشاره گرگ پیر همه مشغول خوردن شام شدیم.
مثل اینکه امروز بقیه اعضا برای شام نیومدن..
اما چرا؟
حضور داشتن همه اعضا موقع شام،از واجباته.
و مثل همیشه توی طول شام خوردن هیچ حرفی زده نشد.
صدای برخورد قاشق با بشقاب تنها صدایی بود که توی سالن میپیچید.
چند دقیقه بعد،گرگ پیر دستمال سفیدشو کنار بشقاب گذاشت.
همه بیاختیار دست از غذا کشیدن.
نگاهش روی تکتک ما چرخید.
بعد آرام گفت:دلیل اینکه امشب بقیهی اعضا اینجا نیستن..اینه که موضوعی خانوادگی برای گفتن دارم
قلبم برای لحظهای از حرکت وایساد.
«خانوادگی..؟»
گرگ پیر نگاهشو روی جونگکوک ثابت کرد و گفت:جونگکوک
جونگکوک بدون کوچکترین تغییری توی چهرهش،سرشو بلند کرد و گفت:بله،پدر
گرگ پیر لبخند کمرنگی زد و گفت:فکر میکنم دیگه وقتشه این خانواده دوباره صاحب بانوی اصلیش بشه
تهیونگ خیلی آروم نگاهشو از بشقاب برداشت.
صورتش کاملاً آروم بود..
اما انگشتهایی که دور چنگالش حلقه شده بودن،اونقدر محکم فشار میدادن که بند انگشتهاش سفید شده بود.
اما جیان..
لبخند میزد،همون لبخند همیشگی.
ولی جام شراب اونقدر بین انگشتهاش فشار داده شده بود که انگار هر لحظه ممکن بود بشکنه.
گرگ پیر ادامه داد:برای همین..تصمیم گرفتم وصلت جونگکوک و رُزا،هرچه زودتر انجام بشه
برای چند ثانیه سکوت مطلق سالنو گرفت.
دوهیون که چیزی از حرفها نمیفهمید،با خوشحالی گفت:یعنی عروسی؟
گرگ پیر با لبخند کوتاهی گفت:بله،آقای کیم
دوهیون ذوقزده خندید.
نگاهم ناخودآگاه سمت جونگکوک رفت.
حتی پلک هم نزد.
انگار از قبل همهچیزو میدونست.
گرگ پیر نگاهشو روی من ثابت کرد.
_رُزا..منتظر جوابتم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۹.۰k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط