{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت. 4

پارت. 4
وارد کلاس شدیم
روی عقب ترین صندلی نشستم و همه منتظر استاد بودیم، این دوتا چلمنگم بودن
استاد وارد کلاس شدو شروع کرد تیک زدن اسامی(حضور و غیاب)
هانیه مرادی
بعد هانیه من بودم
آیدا محمدی
همیشه اخرین لیست من بودم ولی اسم یه نفر دیگه ایم گفت
آرمان میرزایی
که همون پسر خودشیفتهه دستشو بلند کرد
پس اسمش آرمانه
پس بچرخ تا بچرخیم ارمان جونی
بعدش ریز ریز خندیدم
کلا دختر شری بودم و همیشه یه چیزی برای آزار دادن مردم داشتم
20 دقیقه قبل از تموم شدن کلاس به هوای حال بدم از کلاس زدم بیرون و قبل از این که خارج بشم از کلاس به هانیه یه نگاهی انداختم و چشمکی زدم که قشنگ از چشماش میتونستم بخونم که داره میگه این دوباره میخواد چه آتیشی بسوزونه
وارد محوطه دانشگاه شدم
ماشین اون پسر زشته رو پیدا کردم و رفتم طرفش
عجب ماشینی بودا حیف این ماشین که باید رانندش اون آرمان باشه
دراز زشت، ایششش
از داخل کیفم کوچیک ترین سایز چاقویی که یه بار با هانی گرفته بودم و دراوردم و فرو کردم داخل 4 تا چرخ ماشینش و رژ قرمزمو دراوردم و روی شیشه ی ماشینش یه قلب بزرگ کشیدم و زیرش نوشتم محمدی و امضا زدم
به به چه روزی بشه امرووز
یوهووو
به طرف ماشین خوشگل خودم رفتم و سوارش شدم و منتظر موندم تا منگله بیاد
یه 15 دقیقه ام صبر کردم تا هانی بیاد
از آینه که نگاه کردم دیدم داره با تمام سرعت میاد سمت ماشینم قشنگ کنجکاوی رو میشد از چشماش بخونی
سوار ماشین شد و سریع پرسید
باز چیکار کردی
خندیدمو هرچی اتفاق افتاده بود رو براش تعریف کردم
وقتی حرفام تموم شد برگشت یکم نگاه کرد که جفتی پقی زدیم ریز خنده
هانیه گفت
ای کاش منم بودم منم یه کار دیگه میکردم دمت گرم
و زد زیر خنده
هانیه گفت
این پسره رو دیدی همراه این میرزاییه بود؟
گفتم
اره اسمش چی بود؟
هانیه سریع گفت
حسام بود حسام
برگشتم نگاش کردم که خودشو مشغول یه کاری کرد
چیزی نگفتم ولی فک کنم هانیه از حسام خوشش اومده باشه
اخه آدم دیگه نبود؟ هم باید صاف میرفت رو این کراش میزد اخه؟
ماشینو روشن کردم که هانیه گفت نریم خونه بریم بام
منم از خدا خواسته قبول کردم بریم بام
تو راه تازه فهمیدم خانوم قراره چون حسام گفته بریم بام با من بیاد بام چون هانیه زیاد بامو دوست نداشت ولی من عاشق بام بودم
فقط دعا میکردم میرزاییه ام باشه حرص خوردنشو ببینم و قاه قاه بخندم
دیدگاه ها (۳)

#پارت. 5 یه نیم ساعتی میشد ک منتظر مونده بودیم، ولی هنوز خبر...

#پارت. 6 بیشتر از این حرص میخوردم ک هانیه برگشت سمتم گفت: عز...

#پارت. 3مثل همیشه با یه قیافه عصبانی جلو در منتظر بود از حرک...

#پارت.2(فلش بک به گذشته) آیدا: صبح با صدای گوشیم از خواب پاش...

الان یه خاطره از خودم یادم اومد 🌚✨یادمه کوچیک بودم یادم نیست...

#قمار_سرنوشت پارت¹⁸و موهاش رو نوازش کردم که چشماش رو باز کرد...

ماساکو خانوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط