ظهور ازدواج

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۲۶۵ (⁠♡)


ووه. کلي پيرهن تو رنگاي مختلف کنار هم و بعدش کلي کت و شلوار.. رنگ به رنگ.. چه خبره؟ از هر رنگي که توي دنيا بود یه دست کت و شلوار و پیرهن ، رنگ سرمه اي کتش محشر بود..دقیقا همرنگ چشماش.. نرم لمسش کردم. خيلي خوشگل بود.. دستمو نرم رو کت طوسی تیره کناریش کشیدم همشون خوش رنگ بودن. يه دفعه دستي از کنارم همون کت طوسي رو برداشت.. هول هيني گفتم و قدمي عقب رفتم. واي خداا... جیمین با روبدوشامبر سرمه اي با اخم هم داشت. کت رو برداشته بود. هول گفتم من... من... جدي و خشك گفت: پیر سریع به کت و براي پوشوندن خجالت و ابرو ریزیم چرخیدم و به پیرهناش نگاه کردم. دوست داشتم بگم کت سرمه ایه چشممو گرفته ولي په حسادت خاصی نمیخواست بذاره اونو بدم بپوشه. خيلي بهش میومد.. واسه همین دوست نداشتم بپوشه خاك بر سرم که از دست رفتم.. دستمو روي پيرهن زرشکي تيره اي گذاشتم و اروم گفتم:فك کنم... این... نرم با اخم و بدون حرف پیرهن رو دراورد و روي . تخت انداخت دستشو سمت بند حولهاش برد که سریع روبرگردوندم و مشوش سمت در رفتم و تند از اتاقش اومدم بیرون. رفتم تو اتاقم.. تو اینه به لبام نگاه کردم و رژ لب صورتیم رو برداشتم و کمرنگ زدم و منتظرش شدم. در حالیکه رد میشد زد به درم
اروم رفتم بیرون. همون پیرهن و کت و شلواری که انتخاب کردم بودم رو پوشیده بود و عجیب بهش میومد لبخند زدم بدون نشست نگاه کردن بهم رو مبل و گفت یه چیزایی هست که باید هماهنگ کنیم.. گنگ کنارش نشستم. اخماش تو هم بود و کاملا معلوم بود که اصلا حال و حوصله پرسید مهموني رفتن و مخصوصا حرف زدن با من رو نداره.. واسه همین اصلا نگام نمیکرد و جدي گفت: اولاً اونجا خيلي با كسي گرم نمیگیري دوماً هرکي درباره اشنايي با من و گذشته داستان اینه پس با دقت گوش کن که جايي سوتي ندي.. اروم سر تکون دادم. جیمز-من و تو ٥سال پیش همدیگه رو توي پاريس ديديم..من اونجا گرافيك میخوندم و تو اومده بود تفریح..٥سال پیش..همدیگه رو دیدیم، عاشق هم شدیم اما تو باید میرفتي و رابطه مون قطع شد..۵ سال همو ندیدیم و هيچ خبري از هم نداشتم بعد خيلي اتفاقي دو سه هفته پیش همدیگه رو دیدیم و فهمیدیم هنوز به هم علاقه داریم و خصوصی نامزد کردیم تا بعد مهمونی بگیریم.. فعلا به خانواده هامون نگفتیم و نمیخوایم بگیم تا بعد. تلخ گفتم چه رمانتيك.. اونم تلخ گفت: بیشتر اشغال تا رمانتيك.. با غم و ناباور نگاش کردم. با غیض گفت: خراب کاري نكن... سوال اضافه تر پرسیدن یه جوري جمعش کن و جواب نده چون ممکنه از منم بپرسن اونوقت دو جوابه میشه گرفته سر تکون دادم. بلند شد و سمت در رفت. دنبالش رفتم. حلقه مردونه شو از روی اپن برداشت و جدي گفت: حلقه ات
دیدگاه ها (۳)

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۶۶ (⁠♡) و با لحد کوبید به لاس...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۶۷ (⁠♡) جدي و به روبروش خیره ...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۲۶۴ (⁠♡) ها..براي نورا بود... ن...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۶۳ (⁠♡) خداي من.. کاملا بي اخ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۴۸ عمیق گفت به همه شون و از ج...

ادامه ... که دستش نرم رفت زیر زانوهام.. گنگ و هول چشم باز کر...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۵۱ فصل ۳ )لبخند شادي زدم و همونجور دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط