{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

◼◼◼

◼◼◼
25سالم بود گفتن برای مرد شدن باید به سربازی رفت .
1اریبهشت بود روزی که از دوستان و فامیل و خانواده به اجبار جدا شدیم،رفتیم ترمینال جوری شلوغ بود که کسی ،کسی رو نمیشناخت ما هم رفتیم سوار شدیم که بریم کرمان.
رفته رفته دپرس تر می شدیم و بغض گلومونو گرفته بود ،این ناراحتی از جایی شدت گرفت که راننده با ظبط و آهنگای داریوش آتیشم زد.
بعد از ساعتها رسیدیم به مرکز آموزش 05کرمان ،سربازان پایه بالا ما رو مسخره می کردن که نزدیک نشو بوی واکسن میدی ما هم که تو یه حال و هوا و فاز دیگه ای بودیم شب شده بود بعضی سربازا گریه می کردن و من با همشهریان خودم حرف میزدم که این ساعتها بگذره و شاید حالم بهتر بشه.
روزای تکراری سربازی از پی هم گذشتند .
خاطره بازیای تلخ و شیرین آموزشی،جشن شب آخر با فرمانده های هم سن و سال ،کشیدن سفره و کیک خداحافظی،بیداریای 4صبح،خاموشیای 9:30هرشب،پست دادنای اجباری،تنبیه شدن بابت خواب رفتن سر پست ،دسته جمعی نشستن کنار جوی آب.
لعنت به 1/4/1395،لعنت به روز ترخیص
داغ دلم تازه میشه وقتی یادم میاد چقدر خوشحال بودی برای رفتن به خونه و دیدن خانواده مخصوصا مادر،ولی وقتی 2صبح دیدم ملحفه سفید رو تنت کشیده بودن،قلبم از جا کنده شد،خوشیام رنگ سیاهی گرفت...
اللهم صل علی محمد و آل محمد
تسلیت سرباز هم خدمتی.
از طرف سیامک پیشکاری سرباز آموزشی 05کرمان
اعزام1/2/1395
ترخیص1/4/1395ساعت23
دیدگاه ها (۵)

hichi nadarm k begam :-(

کار خودمه نظر بدید لطفأ کامنت

خیلی سخته:'(

تک پارتی درخواستی وقتی خانوادش ازت خوششون نمیومد سلام من ات...

رمان تهیونگ

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

★ازدواج اجباری...p⁵بعد رفتن خانواده ها با پتویی که پیچیده بو...

پرورش حشرات در شهر گرمسیری

#شهید‌محمد‌غفاری‌ #صلوات‌یادتون‌نره‌...‌✍عملیات تموم شد یه ع...

زین: بعد از کووید و این وقفه، به نظرتون چقدر به‌عنوان یه گرو...

خلاصه لایوجیمین و کوکی{ جیکوک}🐰: نمی‌دونم درباره‌ی چی حرف بز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط