part
part:8
name:عشق و جدایی
ویو بورا
همون طور داشتم نگاهش می کردم که خندید. خندش خیلی قشنگ بود و گفت
-اون قدرا هم که فکر می کردم خوشگل نیستی همه ریملات ریخته...
+ببخشید..
-دختر خوبی هستی البته... تا زمانی که هرچی که می گم گوش کنی...
با این که ازش می ترسیدم ولی نمی خواستم جلوش ضعیف باشم
+بستگی داره چه کاری ازم بخواین...
-مثل این که زبون هم داری نمی دونستم..
+الان می دونین؟
-(خندید)..عجیبه هرزه هایی مثل تو خیلی زود پرو میشن
+چی گفتی؟
-واقعیت چطور؟
+کار مادرت رو به من نچسبون....
-چی گفتی؟(با داد)
+واقعیت رو مثل خودت...
چند قدم نزدیک شد و دستش رو سریع توی هوا تکون داد و روی گونم نشوند برای لحظه ای سوزش خیلی بدی رو توی گوشم و روی گونم احساس کردم که قابل توصیف نبود
- تاوانش رو پس میدی امروز...(با داد)
هولم داد روی زمین همون طور که روی زمین بودم از مو هام گرفتم و توی صورتم نگاه کرد
-اومیدوارم بعد از امروز کار دیگه ای ازت سر نزنه
بعد همون طور که موهام توی دستش بود به سمت در حرکت کرد من هم با پاهام خودم رو هول می دادم تا پله ها حرکت کرد و منرو با خودش کشید من رو به طبقه اول برد و پرتم کرد توی یک اتاق تاریک تار پرتم کرد مو هامو توی دستم گرفتم و ماساژ دادم سرم واقعا درد گرفته بود
-از این به بعد بیشتر قراره درد بکشی هرزه خانم...
+به من نگو هرزهههه من هرزههه نیستمممم...(با داد)
-صداتو بیاررر پایین وقتی داری با من حرف می زنی...(با داد)
..........+
بعد رفت سمت کمد بزرگی... وقتی درشو باز کرد دهنم باز شد یعنی می خواد با اونا منو...
-چرا این جوری نگاه می کنی؟نکنه ترسیدی؟نترس سیع می کنم به بهترین شکل ممکن دردت بیاد...
اروم با پاهام عقب رفتم تا ازش دور شم که به دیوار خوردم..نگاهمو بین اون و در جابه جا می کردم و سریع بلند شدم رفتم سمت در.دستگیره رو کشیدم ولی قفل بود و دوباره تلاش کردم
-باز نمی شه تلاش نکن اول باید تربیت بشی بعد اون در باز میشه...(با خنده)
+کمکککک یکی کمکم کنهههه لطفاااا...(بلند گفتی)
-کسی اینجا کمکت نمی کنه من ارباب همه این ادمام حالا بیا اینجا تا بیشتر نکردم تنبیهو زوددد باششش(کلمه اخر رو با داد گفت)
...........+
اروم به سمتش رفتم..
-زانو بزن..
زانو زدم و به پایین نگاه کردم اشکام جلوی چشمام رو گرفته بود و نمی زاشت جایی رو ببینم...
name:عشق و جدایی
ویو بورا
همون طور داشتم نگاهش می کردم که خندید. خندش خیلی قشنگ بود و گفت
-اون قدرا هم که فکر می کردم خوشگل نیستی همه ریملات ریخته...
+ببخشید..
-دختر خوبی هستی البته... تا زمانی که هرچی که می گم گوش کنی...
با این که ازش می ترسیدم ولی نمی خواستم جلوش ضعیف باشم
+بستگی داره چه کاری ازم بخواین...
-مثل این که زبون هم داری نمی دونستم..
+الان می دونین؟
-(خندید)..عجیبه هرزه هایی مثل تو خیلی زود پرو میشن
+چی گفتی؟
-واقعیت چطور؟
+کار مادرت رو به من نچسبون....
-چی گفتی؟(با داد)
+واقعیت رو مثل خودت...
چند قدم نزدیک شد و دستش رو سریع توی هوا تکون داد و روی گونم نشوند برای لحظه ای سوزش خیلی بدی رو توی گوشم و روی گونم احساس کردم که قابل توصیف نبود
- تاوانش رو پس میدی امروز...(با داد)
هولم داد روی زمین همون طور که روی زمین بودم از مو هام گرفتم و توی صورتم نگاه کرد
-اومیدوارم بعد از امروز کار دیگه ای ازت سر نزنه
بعد همون طور که موهام توی دستش بود به سمت در حرکت کرد من هم با پاهام خودم رو هول می دادم تا پله ها حرکت کرد و منرو با خودش کشید من رو به طبقه اول برد و پرتم کرد توی یک اتاق تاریک تار پرتم کرد مو هامو توی دستم گرفتم و ماساژ دادم سرم واقعا درد گرفته بود
-از این به بعد بیشتر قراره درد بکشی هرزه خانم...
+به من نگو هرزهههه من هرزههه نیستمممم...(با داد)
-صداتو بیاررر پایین وقتی داری با من حرف می زنی...(با داد)
..........+
بعد رفت سمت کمد بزرگی... وقتی درشو باز کرد دهنم باز شد یعنی می خواد با اونا منو...
-چرا این جوری نگاه می کنی؟نکنه ترسیدی؟نترس سیع می کنم به بهترین شکل ممکن دردت بیاد...
اروم با پاهام عقب رفتم تا ازش دور شم که به دیوار خوردم..نگاهمو بین اون و در جابه جا می کردم و سریع بلند شدم رفتم سمت در.دستگیره رو کشیدم ولی قفل بود و دوباره تلاش کردم
-باز نمی شه تلاش نکن اول باید تربیت بشی بعد اون در باز میشه...(با خنده)
+کمکککک یکی کمکم کنهههه لطفاااا...(بلند گفتی)
-کسی اینجا کمکت نمی کنه من ارباب همه این ادمام حالا بیا اینجا تا بیشتر نکردم تنبیهو زوددد باششش(کلمه اخر رو با داد گفت)
...........+
اروم به سمتش رفتم..
-زانو بزن..
زانو زدم و به پایین نگاه کردم اشکام جلوی چشمام رو گرفته بود و نمی زاشت جایی رو ببینم...
- ۹.۰k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط