part
part:9
name:عشق و جدایی
ویو بورا
همون طور که زانو زدم راه رفت و رفت پشت سرم....
اون چیزی که دستش بود شبیه کمربند بود ولی باریک تر...شروع کرد به ظربه زدن با هر ظربه از که می زد نفسم حبس می شد
-اگر بیوفتی زمین بیشترش می کنم...
.........+
ضرباتش هی بیشتر و بیشتر می شد
۵۶،۵۷،۵۸،۵۹،۶۰،۶۱..،...،..،.......
ضرباتش ادامه داشت ولی من چشمام سیاه شد و دیگه جایی رو نمی دید و فقط صدا پا می یومد که از سمت در بود و دیگه چیزی متوجه نشدم......
ویو کوک
همون طور به ظربه زدن ادامه دادم که یهویی بورا از هوش رفت ولی هنوز به کارم ادامه دادم که تهیونگ درو باز کرد و اومد تو.....
# چی کار میکنی کوک هاننن؟(با داد)
-باید ادب می شد...
# منظورت چیه؟
- فقط از جلوی چشمام ببرتش..
#کاشک می زاشتی یک روز از اومدنش می گذشت بعد..
-باید عادت کنه بلخره اینجا موندگاره...
# چی؟تو.... تو نمی زاری اون بره؟
-معلومه که نه اون قراره برای همیشه پیش من بمونه و وارث برای این عمارت بیاره...
#تو الان حالت خوب نیست بعدا با هم حرف می زنیم کوک
-من حالم خوبه...فعلا اون رو ببر... و بهش هیچی نگو در این باره خودم بهش می گم...
#باشه
تهیونگ بورا رو اروم از روی زمین بغل کرد و برد....
name:عشق و جدایی
ویو بورا
همون طور که زانو زدم راه رفت و رفت پشت سرم....
اون چیزی که دستش بود شبیه کمربند بود ولی باریک تر...شروع کرد به ظربه زدن با هر ظربه از که می زد نفسم حبس می شد
-اگر بیوفتی زمین بیشترش می کنم...
.........+
ضرباتش هی بیشتر و بیشتر می شد
۵۶،۵۷،۵۸،۵۹،۶۰،۶۱..،...،..،.......
ضرباتش ادامه داشت ولی من چشمام سیاه شد و دیگه جایی رو نمی دید و فقط صدا پا می یومد که از سمت در بود و دیگه چیزی متوجه نشدم......
ویو کوک
همون طور به ظربه زدن ادامه دادم که یهویی بورا از هوش رفت ولی هنوز به کارم ادامه دادم که تهیونگ درو باز کرد و اومد تو.....
# چی کار میکنی کوک هاننن؟(با داد)
-باید ادب می شد...
# منظورت چیه؟
- فقط از جلوی چشمام ببرتش..
#کاشک می زاشتی یک روز از اومدنش می گذشت بعد..
-باید عادت کنه بلخره اینجا موندگاره...
# چی؟تو.... تو نمی زاری اون بره؟
-معلومه که نه اون قراره برای همیشه پیش من بمونه و وارث برای این عمارت بیاره...
#تو الان حالت خوب نیست بعدا با هم حرف می زنیم کوک
-من حالم خوبه...فعلا اون رو ببر... و بهش هیچی نگو در این باره خودم بهش می گم...
#باشه
تهیونگ بورا رو اروم از روی زمین بغل کرد و برد....
- ۷.۱k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط