ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( پارت ۳۰۹ فصل ۳ )
ببخشید...خیلی بهت بد گذشت.. لبخند بیحالي زدم و به زور و با لرز گفتم ببخشید که روز خوبت رو خراب کردم سوزان اخم کرد و غمگین گفت: نگو اینو عزیزم... باز میبینمت... و گونه مو بوسید. جیمین در سمت من رو بست. سلنا اومد جلو و با غیض و عصبي گفت: جیمین باورم نمیشه بهش تنفس دهان به دهان داده باشي و حالا اينجوري با اين حالت بخواي رانندگي کني..ارزششو داره؟ متعجب چشمامو تا حد امکان گشاد کردم
متعجب چشمامو تا حد . امکان گشاد کردم چي چي شده؟ داده؟ جیمین به من تنفس دهان به دهان داده؟ جیمین دندوناشو به هم فشرد و با خشم رفت رخ به رخش وایستاد و گفت: دور و برش نپلك.. سلنا مضطرب و ترسیده :گفت خودش افتاد... من... عه عه..دختره بي شرف رو ببينااا... جیمین داد زد: گفتم دور و بر زن من نپلك از الان تا ابد این هشدار اخرم بود. زن من؟ نفسم بند اومد.. لرزون سرمو کج کردم و نگاشون کردم جیمز از خشم سرخ شده بود و رخ تو رخ سلنا وایستاده بود. باز سرفه زد. سلنا اشفته :گفت به من چه؟ این دختره ی مسخره داره نقش بازي میکنه تا منو پیش تو.. یه دفعه جیمین با پشت دست کوبید تو دهن سلنا.. از شدت شوك چشمام گرد شد و دهنم باز موند. واي خداي من.. زد تو دهن سلنا... سلنا شوکه و وحشت زده زل زد بهش. هنوز انگشت اشاره شو به تهدید جلوي سلنا گرفت و از لاي دندوناش و خیلی محکم و با تاکید گفت: دور و برزن من.. نباش... دیگه نمیخوام حتي از دور نگاهت به الا بخوره. چه برسه به دست زدن بهش روشنه؟ و زیر نگاه ناباور و خشن سلنا تند اومد سمت ماشین و سریع نشست و روشنش کرد. به زور اب دهنم رو قورت دادم تند بخاري ها رو روشن کرد و روي من تنظیمش کرد و دلسوزانه گفت: الان گرم گرم میشی و بي تعلل راه افتاد. منگ به سلنا نگاه کردم که خیلی خشن نگام میکرد. احمق..
احمق. تو دهنی که خورد بدجور به دلم نشست. سرفه لرزوني زدم. اخ.. هربار که سرفه میزدم تمام وجودم از درون تیر میکشید. سینه ام گلوم.. بخاري ماشين رو بیشتر کرد و گفت الان میرسیم. این اطراف در مونگاه هست.. به زور :گفتم واقعا نیاز نیست... فقط.. سرده... گفت هیس... من تشخیص میدم نیازه یا نه... جدي و پتو رو که کمی پایین اومده بود تا گردنم بالا کشید. و گنگ و مشوش به اطرافش نگاه کرد. تازه داشتم گرم میشدم که جلوی درمانگاهي نگه داشت و سریع اومد كمك من و دستم رو گرفت و پیاده شدم که تازه متوجه شدم اصلا کفش پام نیست گنگ گفتم
دیدگاه ها (۶)

ظهور ازدواج )( پارت ۳۱۰ فصل ۳ ):کفشام؟ لبخند عميقي زد که هر...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۱۳ فصل ۳ ): گرسنه اي؟ و دستشو گذاشت رو ...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۰۸ فصل ۳ )دندونام از شدت سرما تند تند ...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۰۷ فصل ۳ ).یه دفعه با حجوم اب زیادی به...

ظهور ازدواج پارت ۴۴۳خواب الود و به زور چشمامو باز کردم هوا ر...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۸۴ (⁠♡) خواستم لباس رو مرتب کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط