ظهور ازدواج

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۲۸۴ (⁠♡)

خواستم لباس رو مرتب کنم که دیدم سلناست. واااي.. این دختره چي از جوون من میخواد؟ زهر امشبشم که ریخت. دیگه چه مرگشه؟ جیمین دندوناشو به هم فشرد و با غیض گفت: این چه غلطی بود همون کردي؟ سلنا دهن باز کرد که جیمین داد زد: ديدي شونه اش چجوري شده؟ لحظه نیکول در رو باز کرد و اومد تو و نگران گفت:الا خوبي؟ دهن باز کردم که جیمین گفت: نیکول یه لیوان اب بیار براش بخوره. نيكول تند گفت باشه و نگاه پرغيضي به سلنا انداخت و گفت: فلجي عزيزم؟ من فيزيوتراپ خوب سراغ دارماا.. خواستي بگو... تو این هیر و ویر از شدت خنده داشتم خفه میشدم و به زور سعي کردم قهقهه نزنم. لعنتي راست میگه... سلنا با نفرت دندوناشو به هم قفل کرد و گفت: درست حرف بزن نیکول ریلکس گفت: هر وقت تو کنترل اعضاي بدنتو به دست گرفتي حتما... و پشت چشمي نازك كرد و رفت بیرون. ایول.. سلنا با غیض به جیمین نگاه کرد و گفت ببین چه همه واسه این دختره غربتي يقه جر میدن چه خبره؟ شازده خانوم یهو از کجا پیداشون شده؟
جیمین با نفرت گفت: سلنا.. كوچك ترين سرخي و نشانه سوختگي روي پوستش بمونه بلايي سرت میارم که فکرشم نکني نگران بازوشو گرفتم که اروم باشه. نگاهي بهم کرد. مظلوم گفتم چیزی نیست.. لطفا.. ولش کن... نفسش رو شدید بیرون داد و نرم دستمو جدا کرد و گفت یه دقیقه بشین برمیگردم.. و ازم دور شد و بازوي سلنا رو گرفت و محکم کشیدش بیرون اتاق و با دندونای قفل شده گفت باید حرف بزنیم.. ودر رو پیش کرد. اروم رفتم سمت در و از لاي در نگاشون کردم. سلنا رو کوبید به دیوار و گفت: چته؟ سلنا-چي؟ فقط.. فقط یه اتفاق.. جیمین پوزخند زد و گفت: از دور دیدمت از قصد فنجون رو ول کردي رو شونه اش.. موذي كثافت... سلنا شاکي گفت: جیمین .. جیمین کنترل شده داد زد: چه مرگته؟ سلنا با بغض گفت: من.. جیمین عصبي گفت: سلنا.. تو یه دوست بودي براي من.. فك كردم بازم ميتوني بموني اما با شرايط من... سلنا : شرایط تو این دختره است؟ جیمین : -اره... با الا در کنارم کنار بیا بهتره مثل ادم باهاش رفتار کني وگرنه.. سلنا تند :گفت چرا اون؟ مگه من چیم کم بود؟ زد زیر گریه و :گفت من دوستت دارم جیمین به در اتاقم اشاره کرد و گفت اما من اونو دوست دارم... قلبم ریخت و اشک تو چشمام حلقه زد. فقط برای کم کردن شر دختره است وگرنه.. هیچ حسی وسط نیست.
هیچ حسی بهم نداره... سلنا با گریه :گفت چرا؟ چرا اون؟ چرا من نه؟ جیمز بي توجه به سوالش جدي :گفت پوستش خیلی ظریف و سفيده.. دعا کن جاش نمونه.. لرزي به تنم افتاد. تند اومد سمت اتاق سریع از در فاصله گرفتم و لرزون بهش پشت کردم. اومد داخل و سرفه اي زد و نرم
دیدگاه ها (۴)

ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۸۵ (⁠♡) گفت:خوبي؟ اروم گفتم اره....

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۸۶ (⁠♡)واااي..ووواي.. از هرچي ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۲۸۳ (⁠♡) معلومه چیکار داري ميکن...

。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۴۱ (。☬⁠。⁠)⁩مین ج...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۴۱ فصل ۳ )ارامش بخش براي تمدد اعصاب و ...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۴۱ فصل ۳ )ارامش بخش براي تمدد اعصاب و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط