{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نانوایی شلوغ بود

نانوایی شلوغ بود
چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،
نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟
گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم،می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!

نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟
گفت:سپرده‌ام،اما او خدای "گرگها" هم هست!

دیدگاه ها (۱)

نانوایی شلوغ بود چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به ...

ﻣﺘﻮﻟﺪ ﭼﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺴﺘﻴﺪ؟...1 ﺗﮏ2 ﺟﺬﺍﺏ3 ﻟﻮﺱ4 ﺑﺎﻣﺰﻩ5 ﻣﻐﺮﻭﺭ6 ﺑﺪﺍﺧﻼﻕ...

خیییییییلی باحاله هرکی دوس داشت بخونه!!!!!ﻣﺎﻩ ﺗﻮﻟﺪ ﭘﺴﺮ + ﻣﺎﻩ...

من واسه کاری ک نکردم هیچ موقع معذرت نمیخوام..میدونم اگ غد نب...

بنا بر دلایلی دلم خواست اوسی از شیطان کش هم داشته باشم🤧🩵(تای...

007-پنهان در مه - پارت ۹۱

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا ب...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

#داستان_کوتاهنانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این ‌پا و آن ‌پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط