رویایی در چشمان او
رویایی در چشمان او.....
Yuna....
از جونگکوک:)
p.1
لارینا (دختر خاله ا.ت) با سرعت میدوید جوری که انگار قاتلی برای گرفتن زندگی اش دنبالش است این فقط یک بازی بود ولی لارینا خیلی جدی گرفته بود ا.ت هم برای اینکه بتواند او را بگیرد سریع میدوید
ا.ت: لارینا صبر کننننن
ا.ت بلند جیغ زد که بتواند جلوی خوردن کامیون به لارینا را بگیرد ولی لارینا فقط به خاطر ترسش وایساده بود ا.ت با تمام توانش بیشتر دویید پرید جلوی کامیون و لارینا را در آغوش گرفت تا کمتر آسیب ببیند و آسیب جدی به خودش بخورد کامیون نزدیک تر شد صدم ثانیهای به برخورد مانده بود ا.ت چشمانش را بست و منتظر خوردن به کامیون به خودش شد .....................که یه نفر محکم او را گرفت و هر سه پرت شدند روی پیاده رو زانوی ا.ت به خاطر افتادن زخم شد ولی این چیزی نبود که برایش مهم باشد کم کم از روی زمین بلند شد به سمت لارینا رفت و او را بلند کرد
ا.ت: ببینم حالت خوبه؟
ولی وقتی لارینا برگشت ا.ت با چهره گریان و اشکی مواجه شد
لارینا: هقققققققق نزدیک بود بمیرممممم
لارینا با تمام قدرت گریه میکرد چشمانش اندازه دریایی اشک ریخت
ا.ت: شششش کوچولو هیچی نشده من اینجام آروم باش
و ا.ت او را در آغوش کشید ا.ت که تازه به خودش آمده بود فهمید مردی که نجاتشان داد بلند شد و قدم برداشت که برود مرد پیرهن و شلوار مشکی پوشیده بود که استین هایش را تا زده بود و تا روی آرنجش بود و قد بلندی داشت ا.ت لارینا را بلند کرد و سریع به سمت مرد دویید و دست او را گرفت
ا.ت: لطفاً صبر کنین شما ؟
مرد قدمی به قدم برداشت برگشت چهره سردی که همیشه داشت دیده شد چشمان مشکی اش برق میزد...ا.ت تا او را دید تعجب کرد چشمانش از تعجب بزرگ شد و دهانش باز ماند انگار دیگر توان گفتن چیزی را نداشت او....او....او جونگکوک بود؟
________________________________
میشه حمایت کنی بیب؟
Yuna....
از جونگکوک:)
p.1
لارینا (دختر خاله ا.ت) با سرعت میدوید جوری که انگار قاتلی برای گرفتن زندگی اش دنبالش است این فقط یک بازی بود ولی لارینا خیلی جدی گرفته بود ا.ت هم برای اینکه بتواند او را بگیرد سریع میدوید
ا.ت: لارینا صبر کننننن
ا.ت بلند جیغ زد که بتواند جلوی خوردن کامیون به لارینا را بگیرد ولی لارینا فقط به خاطر ترسش وایساده بود ا.ت با تمام توانش بیشتر دویید پرید جلوی کامیون و لارینا را در آغوش گرفت تا کمتر آسیب ببیند و آسیب جدی به خودش بخورد کامیون نزدیک تر شد صدم ثانیهای به برخورد مانده بود ا.ت چشمانش را بست و منتظر خوردن به کامیون به خودش شد .....................که یه نفر محکم او را گرفت و هر سه پرت شدند روی پیاده رو زانوی ا.ت به خاطر افتادن زخم شد ولی این چیزی نبود که برایش مهم باشد کم کم از روی زمین بلند شد به سمت لارینا رفت و او را بلند کرد
ا.ت: ببینم حالت خوبه؟
ولی وقتی لارینا برگشت ا.ت با چهره گریان و اشکی مواجه شد
لارینا: هقققققققق نزدیک بود بمیرممممم
لارینا با تمام قدرت گریه میکرد چشمانش اندازه دریایی اشک ریخت
ا.ت: شششش کوچولو هیچی نشده من اینجام آروم باش
و ا.ت او را در آغوش کشید ا.ت که تازه به خودش آمده بود فهمید مردی که نجاتشان داد بلند شد و قدم برداشت که برود مرد پیرهن و شلوار مشکی پوشیده بود که استین هایش را تا زده بود و تا روی آرنجش بود و قد بلندی داشت ا.ت لارینا را بلند کرد و سریع به سمت مرد دویید و دست او را گرفت
ا.ت: لطفاً صبر کنین شما ؟
مرد قدمی به قدم برداشت برگشت چهره سردی که همیشه داشت دیده شد چشمان مشکی اش برق میزد...ا.ت تا او را دید تعجب کرد چشمانش از تعجب بزرگ شد و دهانش باز ماند انگار دیگر توان گفتن چیزی را نداشت او....او....او جونگکوک بود؟
________________________________
میشه حمایت کنی بیب؟
- ۱۷.۰k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط