( 3 تفنگدار )
( 3 تفنگدار )
پارت ۲۱
همچنان برگه به دست مشفول خواندش بود و هرزگاهی کمی از نوشیدنی شرابش مزه میکرد با اینکه وقت تاریک بود و همچنان شب دیر وقت
چراغ کوچیک کناریش رو میز روشن بود و مشغول دید برگه بود ناخودآگاه یاد امروز افتاد چرا گذاشت اون دختر بیگناه در زیر زمین باشه
اون که گناهی نداره نیم نگاهی به تخت انداخت ...
اون سوک روبه تهیونگ دراز کشیده و دست اش را زیر گونش گذاشته و تا شکم پتو روش کشیده موهای لخت اش روی بالشت افتاده و گردن سفیدش را به نما میگذاشت
برای تهیونگ بهترین تصاویر زندگی اش بود چرا اینقدر محوش شده
ابرو بالا انداخت سپس ریز خندید ٫ ترو خدا بس کن تهیونگ ٫ صدا نامفهوم از اون سوک بیرون آمد اخم کرد و سمتش چشم دوخت صدا آرامی مانند بغض با دهن بسته از گلوش بیرون آمد
٫ چش شده نکنه بازم داره کابوس میبینه ٫ برگه را روی میز گذاشت سپس قدمی سمته اون سوک برداشت لبه تخت نزدیک بهش نشست
به حرکت نرم و آرامی دست رو سرش گذاشت و زمزمه کنان گفت
تهیونگ: خانم ... اون سوک !
دستش را کمی رو سرش حرکت داد سپس موهایش ریز کف دستش مثل یک بهشت گل نرم بود که زیر دستش نوازش میشد
نرم لبخند زد سپس باز هم گفت
ته یونگ: اون سوک جان .. لطفا بیدار شو
دستش را برداشت و روی شانه اش گذاشت و کمی تکان اش داد نفسش میزان نبود و انگار آن قدر دویده بود که عرق های از پیشانی و شقیقه اش میبارید این بار با صدا بلند تر حاصل از ترس گفت
تهیونگ: اون.. سوک پاشو
ناگهانی پلک از رو هم برداشت سپس با هجوم روی تخت نشست تند نفس کشید و کله اتاق را برانداز کرد و با چشم های کنجکاو به اطراف چشم دوخته بود شاید فکرمیکرد که هنوزم تو رویا هست
تهیونگ زود تر از زمان شانه های اون سوک را گرفت سپس سمته خودش کشاند و تو چشم هایش خیره ماند تند و هول گفت ...
تهیونگ: .. خانم ..! چیزی نیست یه خواب بود ببین من پیشتم
اون سوک نگاه اش چرخید رو چشم های پر از نگران تهیونگ ناخودآگاه عصبی محکم دستش را بلند کرد و رو گونه تهیونگ زد از هجوم سیلی صورتش چرخید سپس با چشم های برعکس چند دقیقه پیش حالا پر از شوکه بودند اون سوک کم کم چشم هایش پر از اشک و بغض شد کمی با صدا بلند داد زد
اون سوک : چرا بیدارم کردی ..
تهیونگ چندین پار پلک زد سپس دست اش را از روی صورتش پایین انداخت و زود از پارچ آب لیوان را پر نمود سپس سمته اون سوک گرفت
تهیونگ: معذرت میخواهم من .. بخاطر یه چیزی دیگه ای بیدارت کردم ..بیا آب بخور
پارت ۲۱
همچنان برگه به دست مشفول خواندش بود و هرزگاهی کمی از نوشیدنی شرابش مزه میکرد با اینکه وقت تاریک بود و همچنان شب دیر وقت
چراغ کوچیک کناریش رو میز روشن بود و مشغول دید برگه بود ناخودآگاه یاد امروز افتاد چرا گذاشت اون دختر بیگناه در زیر زمین باشه
اون که گناهی نداره نیم نگاهی به تخت انداخت ...
اون سوک روبه تهیونگ دراز کشیده و دست اش را زیر گونش گذاشته و تا شکم پتو روش کشیده موهای لخت اش روی بالشت افتاده و گردن سفیدش را به نما میگذاشت
برای تهیونگ بهترین تصاویر زندگی اش بود چرا اینقدر محوش شده
ابرو بالا انداخت سپس ریز خندید ٫ ترو خدا بس کن تهیونگ ٫ صدا نامفهوم از اون سوک بیرون آمد اخم کرد و سمتش چشم دوخت صدا آرامی مانند بغض با دهن بسته از گلوش بیرون آمد
٫ چش شده نکنه بازم داره کابوس میبینه ٫ برگه را روی میز گذاشت سپس قدمی سمته اون سوک برداشت لبه تخت نزدیک بهش نشست
به حرکت نرم و آرامی دست رو سرش گذاشت و زمزمه کنان گفت
تهیونگ: خانم ... اون سوک !
دستش را کمی رو سرش حرکت داد سپس موهایش ریز کف دستش مثل یک بهشت گل نرم بود که زیر دستش نوازش میشد
نرم لبخند زد سپس باز هم گفت
ته یونگ: اون سوک جان .. لطفا بیدار شو
دستش را برداشت و روی شانه اش گذاشت و کمی تکان اش داد نفسش میزان نبود و انگار آن قدر دویده بود که عرق های از پیشانی و شقیقه اش میبارید این بار با صدا بلند تر حاصل از ترس گفت
تهیونگ: اون.. سوک پاشو
ناگهانی پلک از رو هم برداشت سپس با هجوم روی تخت نشست تند نفس کشید و کله اتاق را برانداز کرد و با چشم های کنجکاو به اطراف چشم دوخته بود شاید فکرمیکرد که هنوزم تو رویا هست
تهیونگ زود تر از زمان شانه های اون سوک را گرفت سپس سمته خودش کشاند و تو چشم هایش خیره ماند تند و هول گفت ...
تهیونگ: .. خانم ..! چیزی نیست یه خواب بود ببین من پیشتم
اون سوک نگاه اش چرخید رو چشم های پر از نگران تهیونگ ناخودآگاه عصبی محکم دستش را بلند کرد و رو گونه تهیونگ زد از هجوم سیلی صورتش چرخید سپس با چشم های برعکس چند دقیقه پیش حالا پر از شوکه بودند اون سوک کم کم چشم هایش پر از اشک و بغض شد کمی با صدا بلند داد زد
اون سوک : چرا بیدارم کردی ..
تهیونگ چندین پار پلک زد سپس دست اش را از روی صورتش پایین انداخت و زود از پارچ آب لیوان را پر نمود سپس سمته اون سوک گرفت
تهیونگ: معذرت میخواهم من .. بخاطر یه چیزی دیگه ای بیدارت کردم ..بیا آب بخور
- ۱۷.۶k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط