{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اخر

پارت اخر
صبح با دل درد شدیدی بلند شدم دلم خیلی درد میکرد برگشتم دیدم کوک خیلی قشنگ خوابیده دستمو گذاشتم رو صورتش که دستمو گرفتو کشید طرف خودش و بغلم کرد وقتی منو کشید یه درد بدی زیر شکمم حس کردم که اخم رفت بالا
میون:اخخخ آیییی
کوک:چی شد دلت درد گرفت
میون:آره این بار خیلی درد میکنه
کوک: مگه چند مین بارته که با کسی رابطه داری
نگا من حالم بده این به فکر اینکه چند بار رابطه داشتم آخه اسکل من جز تو با کسی رابطه داشتم اگه هم میخواستم نمیتونستم چون حامله بودم میخواستم یکم اذیتش کنم واسه همین گفتم
میون:نمیدونم یه ۵یا۶ مین باره
یهو اخماش چنان رفت توهم که گفتم مرگم حتمیه
کوک:منو باش که کیو دوس دارم فکردم من تنها کسیم که باهاش رابطه داری
میخواست بلند شه که دستشو گرفتم
میون:آخه احمق من اولین رابطم با تو بود اون شب بعد اون شب هیچ کاری نکردم چون بعد چند ماه باهام رابطه داشتی و بهم رحم نکردی واسه همین
کوک:خوب زود میگفتی میخواستم برم دیگه بر نگردم
بعد وقتی داشتم دراز می‌کشد و منو می‌کشد تو بغلش یه لبخند شیطانی زد و گفت
کوک:اگه میدونستم بیشتر باهات رابطه برقرار میکردم که یه جا درد تحمل نکنی اما اشکال نداره الانم میتونم
زدم رو سینه لختش
میون:دیگه داری لوس میشی جمع کن خودتو
کوک:خوب زنمی دوس دارم انجام بدم نگو بدت میاد که باور نمیکنم
میون:خوب بدم که نیومد ولی نه دیگه شورو درآری
کوک: دوست دارم
میون:منم دوست دارم
بعدش بغلم کرد
میون:راستی کوک عجب هیکلی داری سیکس پکات خیلی باحاله
همین جوری که داشتم این حرفو میزدم دستمو کشیدم رو سکس پکاش چه قدر باهال بود
کوک:میخوای هر زور ببینی
میون: میگم لوس میشی میگی نه پاشو منو ببر حموم نمیتونم بلند شم دلم درد میکنه

بعد اون روز رفتیم عمارت که مامانم اونجا کار می‌کرد با مامانم آشتی کردم و از اون روز دیگه زندگی منو کوک آغاز شد یعنی خوشبختی ها نه اینکه مثل تازه عروس ها که باهم میرن خونه نه ها ما چند ماه پیش زندگیمون شروع شده بود ولی خوب خودتون دیدن چطور بود
ولی الان از زندگیم خیلی راضی بودم داشتم پیش بهترین کسم زندگی میکردم این بود داستان زندگی من

خوب این فیکم تموم شد یه جوری میگم فیکم انگار چندمین باره مه ولی‌ خوب تموم شد امید وارم خوشتون بیاد و بگید فیک بعدی بازم از کوک باشه یا ته
🪐🌈
دیدگاه ها (۴)

نام فیک (شانس) جئون جانگ کوک ۲۶ساله والیبالیست لی جون هی ۲۳ ...

پارت ۱ رمان شانسمسافرین محترم لطفا کمربند های خود را ببینید ...

پارت۳۴الان تقریبا دو هفته از مرخصی ایم میگذره کوک اصلا نرفته...

پارت ۳۳همین جوری تو بغلش منم واقعا دلم براش تنگ شده بود میخو...

P³زمان همه چیز را تغییر می‌دهد ویو ا/تهمینطور داشت منو می‌بو...

36کوک: اووو اون مین هیوک نیست؟ (تعجب) چون ایت پشت کرده بود.ن...

ادامه رمان مافیای من (پارت 3)گفت بره بیرون و بازم منو بوسیدب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط