My lovely idol
✿My lovely idol✿
✯part:2
(🦊: فردا صبح)
باید میرفتم سر کار آماده شدم برای اینکه دیر شده بود یه کلوچه توی دهنم گذاشتم و دوییدم بیرون و با عجله سمت ایستگاه اتوبوس رفتم.
غروب کارام تموم شده برو موقع برگشت سمت رستوران کوچک محله رفتم تا چیزی بخورم سر میز تنهایی نشستم که فردی که گوشه رستوران نشسته بود خیلی برام آشنا بود تا اینکه شناختمش اون جونگکوک بود نه من عمرا اشتباه بکنم بایستم رو غیر ممکنه اشتباه بگیرم بیشتر دقت کردم و بله جونگکوک بود و آقای کیم محافظ کل بی تی اس روبروی جونگکوک نشسته بود و مراقبش بود لحظه ای جونگکوک بهم نگاه کرد باهم چشم تو چشم شدیم و بعد من فقط آروم لبخند زدم نمیخواستم دردسر درست کنم پس چیزی نگفتم سر جام نشستم و شروع به غذا خوردن کردم
جونگکوک:
دلم میخواست بیرون غذا بخورم پس کجا بهتر از اون رستوران کوچک توی محله بعد از چند دقیقه اون دختر منو دید آره همین دختری بود که روبروی خونه من زندگی میکرد لحظه ای ترسیدم گفتم الان داد و بی داد راه میندازه و کلی توجه جلب میکنه بهش نگاه کردم لحظه ای نگاه مون به هم قفل شد میتونستم بفهمم منو شناخته لبخند زد خیلی تعجب کردم تا حالا هیچ آرمی ای رو ندیده بودم که این طوری وقتی منو میبینه آروم باشه شاید اصلا آرمی نبود بدون گفتن چیزی شروع به غذا خوردن کرد انگار من یه فرد عادی بودم چند دقیقه گذشت اون نشسته بود و غذا میخورد از غذا کاملا راضی بود لبخند خوشگلی داشت دارم چی میگم بلند شدم
جونگکوک:بریم
آقای کیم بلند شد و بعد از حساب کردن غذا رفتم توی ماشین تا خونه فکرم درگیر دختر بود اون خیلی متفاوته
هیونا:
جونگکوک رفت بعد از چند دقیقه من هم سمت خونه راه افتادم حیف شد کاش یه راهی پیدا میکردم حداقل یه امضا میگرفتم ناراحت بودم دیر وقت بود ولی دلم میخواست هوا بخورم تا خونه قدم زنون رفتم به اطراف نگاه میکردم جونگکوک کاش میتوانستم بیشتر نزدیکش باشم تا به خودم اومدم فهمیدم که رسیدم جلوی در خونه در رو باز کردم و رفتم تا استراحت کنم روز عجیبی بود.
جونگکوک:
پشت پنجره بودم و اون دختر بعد از نیم ساعت قدم زنون اومد چی فکر کرده این وقت شب تنها ؟ ظاهراً فکرش درگیر بود رفت داخل خونه و منم از دور فقط نگاهش میکردم اون اخیراً بهترین چیزی بود که تمام روز میتونست من رو سرحال بکنه صبح وقتی میرفت سر کار انقدر عجله داشت که کلوچه توی دهنش بود و روی هوا کفش میپوشید باعث میشد لبخند بزنم
(🦊:خوب خوشگلا @mnhajhnshahy057 و @rosr_1997 ممنون بابت حمایت فقط به خاطر شما دارم فعالیت میکنم چون حمایت نشده بود قرار نبود ادامه بدم ممنون 💋❤️✨)
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
✯part:2
(🦊: فردا صبح)
باید میرفتم سر کار آماده شدم برای اینکه دیر شده بود یه کلوچه توی دهنم گذاشتم و دوییدم بیرون و با عجله سمت ایستگاه اتوبوس رفتم.
غروب کارام تموم شده برو موقع برگشت سمت رستوران کوچک محله رفتم تا چیزی بخورم سر میز تنهایی نشستم که فردی که گوشه رستوران نشسته بود خیلی برام آشنا بود تا اینکه شناختمش اون جونگکوک بود نه من عمرا اشتباه بکنم بایستم رو غیر ممکنه اشتباه بگیرم بیشتر دقت کردم و بله جونگکوک بود و آقای کیم محافظ کل بی تی اس روبروی جونگکوک نشسته بود و مراقبش بود لحظه ای جونگکوک بهم نگاه کرد باهم چشم تو چشم شدیم و بعد من فقط آروم لبخند زدم نمیخواستم دردسر درست کنم پس چیزی نگفتم سر جام نشستم و شروع به غذا خوردن کردم
جونگکوک:
دلم میخواست بیرون غذا بخورم پس کجا بهتر از اون رستوران کوچک توی محله بعد از چند دقیقه اون دختر منو دید آره همین دختری بود که روبروی خونه من زندگی میکرد لحظه ای ترسیدم گفتم الان داد و بی داد راه میندازه و کلی توجه جلب میکنه بهش نگاه کردم لحظه ای نگاه مون به هم قفل شد میتونستم بفهمم منو شناخته لبخند زد خیلی تعجب کردم تا حالا هیچ آرمی ای رو ندیده بودم که این طوری وقتی منو میبینه آروم باشه شاید اصلا آرمی نبود بدون گفتن چیزی شروع به غذا خوردن کرد انگار من یه فرد عادی بودم چند دقیقه گذشت اون نشسته بود و غذا میخورد از غذا کاملا راضی بود لبخند خوشگلی داشت دارم چی میگم بلند شدم
جونگکوک:بریم
آقای کیم بلند شد و بعد از حساب کردن غذا رفتم توی ماشین تا خونه فکرم درگیر دختر بود اون خیلی متفاوته
هیونا:
جونگکوک رفت بعد از چند دقیقه من هم سمت خونه راه افتادم حیف شد کاش یه راهی پیدا میکردم حداقل یه امضا میگرفتم ناراحت بودم دیر وقت بود ولی دلم میخواست هوا بخورم تا خونه قدم زنون رفتم به اطراف نگاه میکردم جونگکوک کاش میتوانستم بیشتر نزدیکش باشم تا به خودم اومدم فهمیدم که رسیدم جلوی در خونه در رو باز کردم و رفتم تا استراحت کنم روز عجیبی بود.
جونگکوک:
پشت پنجره بودم و اون دختر بعد از نیم ساعت قدم زنون اومد چی فکر کرده این وقت شب تنها ؟ ظاهراً فکرش درگیر بود رفت داخل خونه و منم از دور فقط نگاهش میکردم اون اخیراً بهترین چیزی بود که تمام روز میتونست من رو سرحال بکنه صبح وقتی میرفت سر کار انقدر عجله داشت که کلوچه توی دهنش بود و روی هوا کفش میپوشید باعث میشد لبخند بزنم
(🦊:خوب خوشگلا @mnhajhnshahy057 و @rosr_1997 ممنون بابت حمایت فقط به خاطر شما دارم فعالیت میکنم چون حمایت نشده بود قرار نبود ادامه بدم ممنون 💋❤️✨)
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
- ۷۴
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط