چند پارتی

«چند پارتی»

وقتی هم استادت بود و هم همسرت و....🎀🤍 پارت اول:////

جونگ کوک{کلافه دستی به سر یقه ام کشیدم و کراواتم رو شل کردم و نگاهم رو به سانمی دوختم...روی سن همراه با لیا و جولی میرقصید و خنده های بلندش نشون دهنده مستی بیش از اندازه اش بود...با دستی که روی نشونم نشست به عقب برگشتم و با جیمین مواجه شدم...چیزی شده جیمی؟!
جیمین{کلافه به نظر میای... اتفاقی افتاده؟
جونگ کوک{هوف راستش دانشگاه برای ارزیابی دانشجو ها مجبورمون کرده که این هفته امتحانات رو شروع کنیم...سانمی هم فردا امتحان داره درسش هم با خودمه...قرار بود زود بریم خونه تا کمی باهاش کار کنم اما الان نه تنها زود نرفتیم بلکه خانوم مستم کرده.
جیمین{ولش کن کوکی بزار راحت باشه...خودش که میگه خونده پس چرا نگرانی؟
جونگ کوک{جیمی سانمی برای همه امتحان ها میخونه جز امتحان من...این ارزیابی میتونه بهش کمک کنه که زودتر وارد مباحث عملیش بشه...چطوری نگران نباشم اخه.
جیمین{درکت میکنم داداش...جولی هم یکیه مثل سانمی تا منو دق نده راحت نمیشه...ولی خب چه میشه کرد؟!
جونگ کوک{تا اومدم جوابشو رو بدم دستی دور گردنم حلقه شد و عطر سانمی مشامم رو پر کرد...با چشمای خمارش بهم خیره شد و خنده کیوتی کرد و لب هاشو روی لبام حس کردم...بخاطر دلخوری ای که ازش داشتم بی حرکت ایستاده بودم که ازم جدا شد و کمی خودش رو بالا کشید.
سانمی{اوممم...کوکیااا چرا همکاری نمیکنی...میخوام بوست کنم*مست و کیوت*
جونگ کوک{اخمی کردم و سعی کردم جدیت خودم رو حفظ کنم...سانمی امشب اینقد از دستت عصبیم که یه حرکت از جانبت ممکنه مانع این بشه که فردا سر جلسه حاضر بشی...الانم مهمونی تمومه برمیگردیم خونه...بدون اینکه بهش اجازه حرف زدن بدم روی کولم انداختمش و سری برای جیمین تکون دادم و از سالن خارج شدم...با رسیدن به ماشین سانمی رو اهسته روی صندلی گذاشتمو خودم هم پشت فرمون نشستم و با اخرین سرعت روندم...با رسیدن به خونه باز هم سانمی رو کول کردم و بدون توجه به دست و پا زدنش وارد خونه شدم و اونو روی کاناپه سالن انداختم...وارد اشپزخونه شدم و معجونی برای سانمی درست کردم و به طرفش رفتم و لیوان رو جلوش گرفتم.
سانمی {این چیه کوکی*اروم*
جونگ کوک{بخورش... اثر مستیت رو از بین میبره...بدون حرف لیوان رو ازم گرفت و کم کم محتوا داخل لیوان رو خورد...همینجا باش تا لباسام رو عوض کنم.
سانمی{هوم*خواب الود*
جونگ کوک{بعد از این که لباسام رو عوض کردم به سمت سالن رفتم و با دیدن چهره ی غرق در خواب سانمی پوفی کلافه کشیدم...مثلا قرار بود باهات کار کنم...به طرفش رفتم و اروم بغلش کردم و وارد اتاق خواب شدم و روی تخت گذاشتمش و لباساش رو دونه دونه با لباس راحتی عوض کردم و کنارش دراز کشیدمو چشمامو بستم.
*صبح روز بعد ساعت 6:09*
~~~~~~~~~~~
دیدگاه ها (۲۴)

«چند پارتی»وقتی هم استادت بود و هم همسرت و....🎀🤍 پارت دوم://...

«چند پارتی»وقتی هم استادت بود و هم همسرت و....🎀🤍 پارت سوم://...

«چند پارتی»وقتی کات کرده بودین و....🍧🐢 پارت اخر:////هانی{بر....

«سناریو»وقتی هم استادته هم شوهرت و روی درس هات✨ حساسه و به خ...

آن سوی آینه P35در رو باز کردیم که یهو جونگ کوک افتاد (ویو ا....

پارت (اول) (ویو جی وو)صبح با دلدرد شدیدی از خواب بیدار شدم چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط