روی کاناپه نشسته بودم و به جای آمپولی که روی گردنم بود فکر میکردم
#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟏𝟏
روی کاناپه نشسته بودم و به جای آمپولی که روی گردنم بود فکر میکردم.
آخه این چطوری جاش رو گردن منه.
هانجون:چته تو فکری؟
أنالی:هانجون تو میدونی این جای آمپول روی گردن من چیکار میکنه؟
هانجون:شاید دکترا زدن.
آنالی:آخه روی گردن؟
هانجون: دیگه که کار کس دیگه ای نیست حتماً بخواطر مشکل قلبیت داخل گردنت زدن.
آنالی:آها شاید همینطور باشه.
هانجون:دیروقت نیست فردا میخوای بری سر کار.
آنالی:باشه شب بخیر.
...........
توی اتاق کارم بودم که در باز شد و رئیس اومد داخل.
آنالی: چی شده که اومدین اینجا؟
رئیس:میخواستم ببینم حالت خوبه؟
آنالی :آره خوبم.
رئیس: دیروز چه اتفاقی افتاد که اینطوری شدی؟
آنالی:بعد از اینکه رفتم پیش جونگ کوک فک کنم بخواطر مشکل قلبیم بیهوش شدم.
رئیس:اها
راستی اگه چیزی یادت اومد بگو.
آنالی:چشم حتما.
رئیس رفت یعنی بخواطر چی میخواست بدونه برام چه اتفاقی افتاد.
غذایی که برای جونگ کوک درست کرده بودم رو برداشتم و به سمت اتاقش رفتم در اتاق رو باز کردم و واردش شدم.
مثل همیشه داشت سیگارشو میکشید.
روی صندلی نشستم و پرونده شو تو دستم گرفتم وشروع به خوندنش کردم.
بعضی جاهاشو اصلا بهش قبلا توجه نکرده بودم مثل اینکه جونگ کوک جدا از بیماری روانیش سادیسم هم داره.
آنالی:خب برای جلسه امروز آماده ای؟
کوک: یعنی چیزی یادت نمیاد(پوزخند
آنالی،:چیو یادم نمیاد؟
کوک:هیچی بهتره ندونی(سرد.
آنالی:میخوام درمانت رو از درست کردن اخلاقت شروع کنم.
کوک:مگه اخلاق من چشه میترسی ازش؟(نیشخند
آنالی:من نه ولی بقیه آره میترسن.
ادامه دارد...............∆
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟏𝟏
روی کاناپه نشسته بودم و به جای آمپولی که روی گردنم بود فکر میکردم.
آخه این چطوری جاش رو گردن منه.
هانجون:چته تو فکری؟
أنالی:هانجون تو میدونی این جای آمپول روی گردن من چیکار میکنه؟
هانجون:شاید دکترا زدن.
آنالی:آخه روی گردن؟
هانجون: دیگه که کار کس دیگه ای نیست حتماً بخواطر مشکل قلبیت داخل گردنت زدن.
آنالی:آها شاید همینطور باشه.
هانجون:دیروقت نیست فردا میخوای بری سر کار.
آنالی:باشه شب بخیر.
...........
توی اتاق کارم بودم که در باز شد و رئیس اومد داخل.
آنالی: چی شده که اومدین اینجا؟
رئیس:میخواستم ببینم حالت خوبه؟
آنالی :آره خوبم.
رئیس: دیروز چه اتفاقی افتاد که اینطوری شدی؟
آنالی:بعد از اینکه رفتم پیش جونگ کوک فک کنم بخواطر مشکل قلبیم بیهوش شدم.
رئیس:اها
راستی اگه چیزی یادت اومد بگو.
آنالی:چشم حتما.
رئیس رفت یعنی بخواطر چی میخواست بدونه برام چه اتفاقی افتاد.
غذایی که برای جونگ کوک درست کرده بودم رو برداشتم و به سمت اتاقش رفتم در اتاق رو باز کردم و واردش شدم.
مثل همیشه داشت سیگارشو میکشید.
روی صندلی نشستم و پرونده شو تو دستم گرفتم وشروع به خوندنش کردم.
بعضی جاهاشو اصلا بهش قبلا توجه نکرده بودم مثل اینکه جونگ کوک جدا از بیماری روانیش سادیسم هم داره.
آنالی:خب برای جلسه امروز آماده ای؟
کوک: یعنی چیزی یادت نمیاد(پوزخند
آنالی،:چیو یادم نمیاد؟
کوک:هیچی بهتره ندونی(سرد.
آنالی:میخوام درمانت رو از درست کردن اخلاقت شروع کنم.
کوک:مگه اخلاق من چشه میترسی ازش؟(نیشخند
آنالی:من نه ولی بقیه آره میترسن.
ادامه دارد...............∆
- ۸.۷k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط