{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید،

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید،
تکه تکه قلب را می داد و مهلت می خرید،

تا سحر بیدار بود و با زبانِ عاشقی،
جرعه جرعه شعر می نوشاند و لکنت می خرید،

لابلای دوزخِ شبهای حسرت زای خویش،
در خیالاتش، کنارِ یار، جنّت می خرید،

در کنارِ سفره ی خالی، برای عشقِ خود،
از خدای مهربانِ خویش برکت می خرید،

متهم می شد میانِ خلق، اما باز هم
آبرو می داد و جایش، بارِ تهمت می خرید،

نامِ شاعر را نگویم تا نباشد غیبتش،
بینوا در شهر می گشت و محبت میخرید
دیدگاه ها (۱)

خۅدڪشے، در هرڪس منحصر بہ خۅدشہ...!یڪے، دیگہ شیڪ نمےپۅشہ...یڪ...

وقتےکسےروناراحت میکنےفقط خودت میتونےآرومش کنےمثل مارکه وقتےن...

مردهاوقتی رخت چشمهایشان خیس می شودآنرادر تشتی از بغض می چلا...

لابد دوستت دارم هنوزکه هنوز ، لاکِ پوست پیازی می زنم !و هر ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط