『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹
صدای ترمز گوشخراش ماشین حمل زندانیها، سکوت صبح را شکست ،. ماشین پشت دروازهی عظیم زندان متوقف شد. دیوارهای بتنی بلند، سیمهای خاردار و برجکهایی که نگهبانهای مسلح از بالای آن همهچیز را زیر نظر داشتند، اولین تصویری بود که تهیونگ بعد از بالا آوردن آوردن سرش دید.
_ پیاده شو!
نگهبانی با سردی فریاد زد . دستبند فلزی دور مچش با کشیده شدن زنجیر بین دو دستش صدا داد با قدمهایی آرام از ماشین پایین آمد. هوای سرد صورتش را نوازش کرد. برای چند ثانیه فقط به ساختمان خاکستری روبهرویش خیره ماند.
زندان بلک ولف ، جایی که بیشتر خلافکارهای خطرناک کشور سالهای عمرشان را پشت دیوارهایش دفن میکردند . اما تهیونگ زندانی نبود...حداقل نه واقعاً . اون مأمور ادارهی جرایم ویژهست . شش ماه آموزش ، سه ماه آمادهسازی هویت جعلی و حالا...بزرگترین مأموریت زندگیاش. تنها هدفش نزدیک شدن به مردی بود که کل پروندهی لوکا به او ختم میشد ؛ جئون جونگکوک .
...
یکی از نگهبانها پرونده را ورق زد
_ اسم؟
_ کیم سیان ( اسم جعلیش )
_ جرم؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با همان صدای آرام گفت
_ سرقت مسلحانه... و مشارکت در قتل
نگهبان پوزخندی زد
_ ظاهرت که به قاتلا نمیخوره
تهیونگ هیچ واکنشی نشان نداد. همان چیزی که در آموزشها یاد گرفته بود ؛ کم حرف باش ، جلب توجه نکن ، اعتماد بساز. در بزرگ آهنی با صدای مهیبی باز شد. فلز روی فلز کشیده شد ، انگار هیولایی دهانش را باز کرده باشد.
...
پس از بازرسی، گرفتن اثر انگشت و تحویل لباس زندان، یکی از مأموران او را در راهروی طولانی به سمت بند امنیتی همراهی کرد. بوی رطوبت، آهن زنگزده و مواد ضدعفونیکننده توی هوا پیچیده بود. از پشت میلهها، نگاه دهها زندانی روی او بود . بعضیها سوت میزدند ، بعضیها میخندیدند ، بعضیها فقط نگاهش میکردند.
نگهبان بدون اینکه حتی نگاهش کند گفت
_ اگه میخوای بیشتر از یه هفته زنده بمونی، زیاد حرف نزن
تهیونگ لبخند محوی زد . اگر نگهبان میدانست برای چه کسی آمده...شاید این جمله را نمیگفت.
...
چند دقیقه بعد مقابل سلولی ایستادند ، نگهبان کلید را داخل قفل چرخاند.
_ فعلاً اینجایی
در سلول باز شد . فضایی کوچک با دو تخت فلزی و یک پنجرهی باریک . مردی که روی تخت پایینی نشسته بود و با بیحوصلگی سکه ای رو میان میان انگشتانش میچرخاند . موهای مشکی ، قد بلند ، بدنی عضلانی ، دست راستی که زیر خالکوبیهای تیره پنهان شده بود ، پیرسینگ لبش زیر نور کمرنگ راهرو برق زد. با باز شدن در نگاهش را بالا آورد . نگاهشان برای اولین بار به هم گره خورد ؛ نگاهی سرد...سنگین...و عجیبتر از همه، بیاحساس.
نگهبان با لحن بیخیالی گفت
_ جونگکوک ، این همسلولیته
جونگکوک لحظه ای دیگر به تهیونگ خیره ماند و از جایش بلند شد . وقتی ایستاد، اختلاف قدشان کاملاً مشخص بود.
جونگکوک تقریباً یک سر از تهیونگ بلندتر بود. دستهایش را داخل جیب شلوار زندان فرو برد و چند قدم جلو آمد. بدون هیچ عجلهای ، بدون اینکه پلک بزند . چشمهای تیرهاش روی صورت تهیونگ حرکت کرد ، از موهای مرتبش...به چشمهای آرامش...و بعد تا نوک کفشهای زندان ؛ انگار داشت شکارش را ارزیابی میکرد. چند ثانیه در سکوت گذشت و بعد بالاخره لب باز کرد
جونگکوک : اولین باره زندان میای؟
صدایش بم و آرام بود
تهیونگ : معلومه؟!
جونگکوک پوزخندی زد
جونگکوک : آره
تهیونگ : از کجا فهمیدی؟!
جونگکوک : از اونجایی که هنوز نترسیدی
نگهبان با کوبیدن در، حرفشان را قطع کرد
تق!تق!
در سلول بسته شد و صدای قفل شدنش داخل راهرو پیچید. حالا فقط این دو نفر در سکوت به هم نگاه میکردند. جونگکوک اولین کسی بود که نگاهش را شکست و برگشت و روی تخت نشست . انگار حضور تهیونگ هیچ اهمیتی برایش نداشت. تهیونگ کیف کوچک وسایلش را کنار تخت بالایی گذاشت و آرام نشست. نگاهش بیاختیار دوباره روی جونگکوک افتاد. همین بود...مردی که ماهها برای نزدیک شدن بهش آموزش دیده بود ، کسی که شاید تنها سرنخ رسیدن به لوکا بود ؛ اما پشت آن چهرهی سرد...چیزی بود که در پروندهها نوشته نشده بود. نوعی خستگی ، نوعی تنهایی و دیواری که سالها هیچکس نتوانسته بود از آن عبور کند. تهیونگ نفس آرامی کشید.
تهیونگ : "باید اعتمادش رو به دست بیارم..."
با خودش زمزمه کرد بیخبر از اینکه این مأموریت، قرار است زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر دهد...
...ادامه دارد
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹
صدای ترمز گوشخراش ماشین حمل زندانیها، سکوت صبح را شکست ،. ماشین پشت دروازهی عظیم زندان متوقف شد. دیوارهای بتنی بلند، سیمهای خاردار و برجکهایی که نگهبانهای مسلح از بالای آن همهچیز را زیر نظر داشتند، اولین تصویری بود که تهیونگ بعد از بالا آوردن آوردن سرش دید.
_ پیاده شو!
نگهبانی با سردی فریاد زد . دستبند فلزی دور مچش با کشیده شدن زنجیر بین دو دستش صدا داد با قدمهایی آرام از ماشین پایین آمد. هوای سرد صورتش را نوازش کرد. برای چند ثانیه فقط به ساختمان خاکستری روبهرویش خیره ماند.
زندان بلک ولف ، جایی که بیشتر خلافکارهای خطرناک کشور سالهای عمرشان را پشت دیوارهایش دفن میکردند . اما تهیونگ زندانی نبود...حداقل نه واقعاً . اون مأمور ادارهی جرایم ویژهست . شش ماه آموزش ، سه ماه آمادهسازی هویت جعلی و حالا...بزرگترین مأموریت زندگیاش. تنها هدفش نزدیک شدن به مردی بود که کل پروندهی لوکا به او ختم میشد ؛ جئون جونگکوک .
...
یکی از نگهبانها پرونده را ورق زد
_ اسم؟
_ کیم سیان ( اسم جعلیش )
_ جرم؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با همان صدای آرام گفت
_ سرقت مسلحانه... و مشارکت در قتل
نگهبان پوزخندی زد
_ ظاهرت که به قاتلا نمیخوره
تهیونگ هیچ واکنشی نشان نداد. همان چیزی که در آموزشها یاد گرفته بود ؛ کم حرف باش ، جلب توجه نکن ، اعتماد بساز. در بزرگ آهنی با صدای مهیبی باز شد. فلز روی فلز کشیده شد ، انگار هیولایی دهانش را باز کرده باشد.
...
پس از بازرسی، گرفتن اثر انگشت و تحویل لباس زندان، یکی از مأموران او را در راهروی طولانی به سمت بند امنیتی همراهی کرد. بوی رطوبت، آهن زنگزده و مواد ضدعفونیکننده توی هوا پیچیده بود. از پشت میلهها، نگاه دهها زندانی روی او بود . بعضیها سوت میزدند ، بعضیها میخندیدند ، بعضیها فقط نگاهش میکردند.
نگهبان بدون اینکه حتی نگاهش کند گفت
_ اگه میخوای بیشتر از یه هفته زنده بمونی، زیاد حرف نزن
تهیونگ لبخند محوی زد . اگر نگهبان میدانست برای چه کسی آمده...شاید این جمله را نمیگفت.
...
چند دقیقه بعد مقابل سلولی ایستادند ، نگهبان کلید را داخل قفل چرخاند.
_ فعلاً اینجایی
در سلول باز شد . فضایی کوچک با دو تخت فلزی و یک پنجرهی باریک . مردی که روی تخت پایینی نشسته بود و با بیحوصلگی سکه ای رو میان میان انگشتانش میچرخاند . موهای مشکی ، قد بلند ، بدنی عضلانی ، دست راستی که زیر خالکوبیهای تیره پنهان شده بود ، پیرسینگ لبش زیر نور کمرنگ راهرو برق زد. با باز شدن در نگاهش را بالا آورد . نگاهشان برای اولین بار به هم گره خورد ؛ نگاهی سرد...سنگین...و عجیبتر از همه، بیاحساس.
نگهبان با لحن بیخیالی گفت
_ جونگکوک ، این همسلولیته
جونگکوک لحظه ای دیگر به تهیونگ خیره ماند و از جایش بلند شد . وقتی ایستاد، اختلاف قدشان کاملاً مشخص بود.
جونگکوک تقریباً یک سر از تهیونگ بلندتر بود. دستهایش را داخل جیب شلوار زندان فرو برد و چند قدم جلو آمد. بدون هیچ عجلهای ، بدون اینکه پلک بزند . چشمهای تیرهاش روی صورت تهیونگ حرکت کرد ، از موهای مرتبش...به چشمهای آرامش...و بعد تا نوک کفشهای زندان ؛ انگار داشت شکارش را ارزیابی میکرد. چند ثانیه در سکوت گذشت و بعد بالاخره لب باز کرد
جونگکوک : اولین باره زندان میای؟
صدایش بم و آرام بود
تهیونگ : معلومه؟!
جونگکوک پوزخندی زد
جونگکوک : آره
تهیونگ : از کجا فهمیدی؟!
جونگکوک : از اونجایی که هنوز نترسیدی
نگهبان با کوبیدن در، حرفشان را قطع کرد
تق!تق!
در سلول بسته شد و صدای قفل شدنش داخل راهرو پیچید. حالا فقط این دو نفر در سکوت به هم نگاه میکردند. جونگکوک اولین کسی بود که نگاهش را شکست و برگشت و روی تخت نشست . انگار حضور تهیونگ هیچ اهمیتی برایش نداشت. تهیونگ کیف کوچک وسایلش را کنار تخت بالایی گذاشت و آرام نشست. نگاهش بیاختیار دوباره روی جونگکوک افتاد. همین بود...مردی که ماهها برای نزدیک شدن بهش آموزش دیده بود ، کسی که شاید تنها سرنخ رسیدن به لوکا بود ؛ اما پشت آن چهرهی سرد...چیزی بود که در پروندهها نوشته نشده بود. نوعی خستگی ، نوعی تنهایی و دیواری که سالها هیچکس نتوانسته بود از آن عبور کند. تهیونگ نفس آرامی کشید.
تهیونگ : "باید اعتمادش رو به دست بیارم..."
با خودش زمزمه کرد بیخبر از اینکه این مأموریت، قرار است زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر دهد...
...ادامه دارد
- ۳.۱k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط