{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پست 9

پست 9
محسن با دقت بین بیشه زار زیبا اما خشک شهرشان می گشت و به دنبال عراقی ای بود که جواب این گستاخی را بدهد. عصبی بود و حق داشت؛ تعرض به خاک این سرزمین کم جرمی نبود. جرمی که می دانست دیر یا زود، جوابش را خواهند گرفت!
فریادی به گوشش رسید:
_النجده؛ النجده!
(کمک؛ کمک)
از دریدگی آن سرباز عراقی به ستوه آمد؛ اسلحه اش را روی زمین انداخت و به او زندیک شد.
با دستش محکم به دهان او زد و فریاد برآورد:
_ساکت می شی یا خودم زحمتش رو بکشم؟
سرباز عراقی جسارتش را از دست داد و گریه را از سر گرفت. محسن دوباره فریاد زد:
_وقتی بعد از گستاخی گریه ات می گیره، بیخود می کنی کمک می خوای.
امیر از آن سوی بیشه زار به محسن نزدیک شد:
_چه خبرته محسن؟ این جا رو گذاشتی رو سرت. مثلا ما داریم نگهبانی می دیم ها!
به حرف او توجهی نکرد، هیچ؛ عصبی غرید:
_کم حرف بزن امیر؛ پارچه ای چیزی داری که این رو باهاش خفه کنیم؟
امیر احمقانه خندید و اسلحه را به طرف عباس الخلیل گرفت:
_می خوای خفه اش کنی؟ خفه نمی خواد که؛ خودم با این زحمتش رو می کشم.
محسن اسلحه را از دست او قاپید:
_چه کار می کنی دیوانه؟ می خوام دهنش رو ببندم.
پکر، اسلحه اش را پس گرفت:
_خب بزن بکشش دیگه؛ چه کاریه!
پوفی کرد و عصبی به امیر خیره شد:
_می خوام اگه اجازه بفرمایید یکم اطلاعات از زیر زبونش بکشم؛ حالا یه تکه پارچه می دی یا می خوای تا صبح همین جور حرف بزنی؟
خمیازه ای کشید و خنده رو، پارچه سفیدی را به طرف محسن گرفت:
_بگیرش. فقط اگه یک بار دیگه زر زد، بگو خودم دو سوته همین جا براش گور می کَنَم!
خبری از صالح نبود. محسن نگران، رو به مرد عراقی گفت:
_صدا ازت درنیار؛ شیرفهم شد؟
صدای ریزی از پشت پارچه شنیده شد:
_نعم؛ نعم.
محسن هم سری تکان داد و به طرف بخشی رفت که صالح در آن خدمت می کرد؛ به نزدیکی او که رسید، صدایش را شنید که آهنگ قدیمی را می خواند:
_من کوله بارِ عشق و، تا پای جان کشیدم
در زیر سایه هایِ خوش باوری خزیدم
اما یه قلب ساده، ندیدم که ندیدم؛ ندیدم که ندیدم
آخرین طبیب_افشین مقدم (درگذشته در 1 مرداد 1355)
به یک قدمی او که رسید، قهقهه ای سر داد:
_هوی کاکو؛ یواش برو ما هم بهت برسیم. نکنه عاشق شدی؟ پاشو پاشو برو سرِ پٌستت تا یه عراقی نیومده خِفتِت کنه!
دیدگاه ها (۱)

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵ویو لیلی ___بین دو اسل...

مهمونی پارت ۵۳

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_37با کمک همدیگه سفره رو چیدی...

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

پارت اول._*بی گناهان*_*بخش دو*_

عشقی حقیقی

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۲ — لو رفتی رها!جونگکوک از وقتی تهیونگ ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏ویو اِریااِریا هنوز کنار پنجره ایستاده...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶³تهیونگ با ناباوری به همه نگاه کرد.تهیون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط