{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم با خواهر و برادرم تو یه اتاق خوابیده بودیم، ن

بچه که بودم با خواهر و برادرم تو یه اتاق خوابیده بودیم، نصفه شبی بابام از خواب بیدارم کرد و گفت چقدر سرفه می کنی بیا دارو بخور، منم دارو خوردم و خوابیدم. صبح که از خواب بیدار شدیم دیدیم که خواهرم از تب و سرفه حال نداره. شما بگید این باباهه ما داریم.
دیدگاه ها (۴)

گفته بودند خنده برهردرد بی درمان دواست.. خنده تلخ من از گریه...

من. تو. او. ما. شما. ایشان. اما... اوچیزدیگریست.

دلم آسمان “جمعه” است، می گیرد و نمی بارد!

عشق یعنی: وقتی از دور دیدیش خشکت بزنه و نفست بند بیاد بری جل...

عشقی حقیقی

۷۰ لایک و کام ۳۰ بازنشرpart : ۳۴chapter : 2ویلیام با تعجب به...

استاد جئون part 1جئون رینا چند سالی میشه که با جونگکوک ازدوا...

سناریو جدید

چند پارتی کوکپارت ²سیاهی مطلق تقریبا بعد از ۲۰ دقیقه کوکی ، ...

فیک مافیاهاپارت ۲۹کوک: ته ته..ته: جانم عزیزکمکوک: میگم میشه ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³¹. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.برای چند لحظه فقط...

رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط