{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: دوست پسرِ روانی

رمان: دوست پسرِ روانی

پارت ۱۰: لجبازیِ مرگبار

دو روز… یا شاید هم سه روز گذشته بود. دقیقاً نمی‌دونم. زمان توی اون اتاقِ تاریک و بی‌روزنه متوقف شده بود. نه پنجره‌ای بود که بفهمم روزه یا شب، و نه حتی قطره‌ای آب یا تکه‌ای نون. لب‌هام از شدتِ تشنگی ترک خورده بود و پام از دردِ پیچ‌خوردگیِ موقعِ فرار، تیر می‌کشید.

روی زمین دراز کشیده بودم، نفس‌هام ضعیف شده بود، اما حتی توی ذهنم هم به تسلیم شدن فکر نمی‌کردم. جونگ‌کوک فکر کرده بود با حبس کردن و گرسنگی دادن می‌تونم زانو بزنم؟ محال بود. من تهیونگ بودم؛ همون کسی که یک سال پیش فکر می‌کرد اون رو کشته، حالا هم حاضر نبود جلوی این هیولا سر خم کنه.

از پشتِ مانیتورها و دوربین‌هایِ مداربسته، حواسم بهش بود. می‌دونستم تک‌تکِ نفس‌هام رو داره رصد می‌کنه.

بالاخره، بعد از ساعت‌ها سکوت، صدایِ کلید تویِ قفل پیچید. در با صدایِ جیرجیرِ بلندی باز شد.

جونگ‌کوک با کت‌وشلوارِ مرتب و چهره‌ای که هیچ اثری از خستگی توش نبود، وارد اتاق شد. سینیِ غذایی دستش بود که بویِ خوبش تویِ فضایِ خفه‌یِ اتاق می‌پیچید.
روی دو زانو کنارِ من نشست. نگاهی به سر و وضعِ داغون و لب‌هایِ خشکیده‌ام انداخت. گوشه‌یِ لبش به یه لبخندِ کج و مرموز باز شد؛ لبخندی که کم‌کم تبدیل به یه خنده‌یِ کوتاه و بم شد. خنده‌ای که بیشتر از اینکه شاد باشه، مو به تنِ آدم سیخ می‌کرد.

«باورم نمیشه…» سرش رو تکون داد و با لحنی که رگه‌هایی از تحسینِ بیمارگونه توش موج می‌زد، گفت: «سه روزه هیچی نخوردی، رنگت مثلِ گچ شده، ولی هنوز اون نگاهِ سگی توی چشمات هست… واقعاً لج‌بازی، تهیونگِ من.»
سعی کردم با تمامِ قوایی که برام نمونده بود، خودم رو بکشم عقب و تکیه بدم به دیوار. با صدایِ خش‌دار و ضعیفی پچ‌پچ کردم:

«از… ازت متنفرم…»
جونگ‌کوک سینیِ غذا رو گذاشت روی زمین، دستش رو دراز کرد و محکم چانه‌ام رو بینِ انگشت‌هاش فشرد و مجبورم کرد نگاهش کنم. صورتش رو آورد انقدر نزدیک که نفس‌هایِ سردش روی لب‌هام نشست.

«متنفر باش، فرشته‌ام. مهم نیست.» صداش آروم بود، اما به شدت خطرناک: «ولی یادت باشه… تا وقتی که این لجبازی رو کنار نذاری و تسلیمِ من نشی، از این غذا و آب خبری نیست. می‌خوام ببینم چقدر دووم میاری قبل از اینکه خودت بیفته به دست‌وپا زدن…»
با گفتنِ این حرف، چانه‌ام رو ول کرد، سینیِ غذا رو برداشت و بلند شد. سمتِ در رفت، بیرون رفت و قبل از اینکه در رو ببنده، با یه نگاهِ خیره و تاریک بهم خیره شد…

[پایان پارت ۱۰]
دیدگاه ها (۰)

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۱۱: طعمِ ممنوعه‌یِ امیدچند ساعت از...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۹: تولدِ یک هیولاتویِ اون اتاقِ تا...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۸: سایه‌هایِ ناامیدیعمارت شبیه یه ...

دختر و پارتی

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁸ویو: اتهنری هنوز داشت آماده می‌ش...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۱۴: تماسِ سرنوشت‌سازجونگ‌کوک بندِ ...

ادامه پارت اول

رمان جونگ کوک

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁷ویو: اتصدای شلیک هنوز توی گوشم ب...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط