Psycho killerقاتل روانی
Psycho killer(قاتل روانی)
Part 20
با احساس گرسنگی از روی کاناپه بلند شد به سمت تلفن اتاق کار حرکت کرد بعد از برقرای تماس با منشی پدرش کت طوسی رنگش را برداشت به سمت عمارت حرکت کرد ، به عمارت رسید بعد دادن سوییچ به راننده وارد سالن عمارت شد
مادر و پدرش بر روی کاناپه سالن نشسته بودند به سمت انها حرکت کرد اول گونه مادرش را بوسی*د سپس کنار پدرش نشست
جیمین : سلام مادرجون ........سلام پدرجون ...........
م ج : سلام پسرم خسته نباشی ...... حالت چطوره؟؟
جیمین : ممنون مامانی .... حالم خوبه ..... با همون حالت لبخندی که بر لب داشت به مادرش لبخندی زد و مادرش هم متقابلا لبخندی زد و روبه پدرش کرد و گفت
جیمین : پدر نگران نباشید من به تمام کارهای شرکت رسیدگی کردم
پ ج : پسرم من اصلا نگران نیستم چون میدونم اونقدر خوب و قوی هستی که از پس هر مشکلی بر بیای ....... سپس پدرش دستی بر شونه های پسرش کشید و گفت
پ ج : پسرم مهمونی دیشب چطور بود ؟؟؟
جیمین : عالی بود پدر مگر میشه شما برنامه ریزی کنید بد پیش بره
پدرش لبخندی زد و سپس ادامه داد : پسرم اقای لی که میشناسی؟
جیمین : اره...... چطور مگه ؟
پ ج : میدونی که ی دختر داره درسته ؟ و فکر میکنم تو باهاش اشنا شدی؟؟
جیمین : پدر جون میدونم اقای لی کیه و میدونم که دختر داره در ضمن باهاش اشنا هم شدم پدر
پدر جیمین لبخندی زد و سپس ادامه داد
پ ج : پسرم دو هفته دیگر تولد 18 سالگیته میدونم بغیر دوست صمیمیت جیهون کس دیگری نداری اما اگر دوست داشتی میتونی اون دختر رو هم دعوت کنی به گمونم اسمش ات هست درسته
جیمین لبخندی زد و سپس ادامه داد
جیمین : هرچی پدر جونم بگه با حالت لوسی این حرفو زد که باعث شد هر سه شروع به خندیدن کنن
دیگر وقت نهار شده بود خانواده دور میز جمع شده بودن همانطور که غذا میخوردن شروع به برنامه ریزی و حرف زدن راجب تولد 18 سالگی جیمین کردن ......
ادامه دارد .........
شرطا
لایک 20❤️
کامنت 15📝
Part 20
با احساس گرسنگی از روی کاناپه بلند شد به سمت تلفن اتاق کار حرکت کرد بعد از برقرای تماس با منشی پدرش کت طوسی رنگش را برداشت به سمت عمارت حرکت کرد ، به عمارت رسید بعد دادن سوییچ به راننده وارد سالن عمارت شد
مادر و پدرش بر روی کاناپه سالن نشسته بودند به سمت انها حرکت کرد اول گونه مادرش را بوسی*د سپس کنار پدرش نشست
جیمین : سلام مادرجون ........سلام پدرجون ...........
م ج : سلام پسرم خسته نباشی ...... حالت چطوره؟؟
جیمین : ممنون مامانی .... حالم خوبه ..... با همون حالت لبخندی که بر لب داشت به مادرش لبخندی زد و مادرش هم متقابلا لبخندی زد و روبه پدرش کرد و گفت
جیمین : پدر نگران نباشید من به تمام کارهای شرکت رسیدگی کردم
پ ج : پسرم من اصلا نگران نیستم چون میدونم اونقدر خوب و قوی هستی که از پس هر مشکلی بر بیای ....... سپس پدرش دستی بر شونه های پسرش کشید و گفت
پ ج : پسرم مهمونی دیشب چطور بود ؟؟؟
جیمین : عالی بود پدر مگر میشه شما برنامه ریزی کنید بد پیش بره
پدرش لبخندی زد و سپس ادامه داد : پسرم اقای لی که میشناسی؟
جیمین : اره...... چطور مگه ؟
پ ج : میدونی که ی دختر داره درسته ؟ و فکر میکنم تو باهاش اشنا شدی؟؟
جیمین : پدر جون میدونم اقای لی کیه و میدونم که دختر داره در ضمن باهاش اشنا هم شدم پدر
پدر جیمین لبخندی زد و سپس ادامه داد
پ ج : پسرم دو هفته دیگر تولد 18 سالگیته میدونم بغیر دوست صمیمیت جیهون کس دیگری نداری اما اگر دوست داشتی میتونی اون دختر رو هم دعوت کنی به گمونم اسمش ات هست درسته
جیمین لبخندی زد و سپس ادامه داد
جیمین : هرچی پدر جونم بگه با حالت لوسی این حرفو زد که باعث شد هر سه شروع به خندیدن کنن
دیگر وقت نهار شده بود خانواده دور میز جمع شده بودن همانطور که غذا میخوردن شروع به برنامه ریزی و حرف زدن راجب تولد 18 سالگی جیمین کردن ......
ادامه دارد .........
شرطا
لایک 20❤️
کامنت 15📝
- ۱۱.۰k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط