really love
really love
part¹⁴
رفت بیرون.
موقع رفتن بود..وسایلارو جمع کردیم و توی ماشین گذاشتیم. سوار ماشین هامون شدیم و توی راه یه عروسک فروشی کوچیک دیدم. یه عروسک که جوجه بود رو برای لیلی خریدم..اونقدر خوشحال شد که لپمو بوس کرد..رسیدیم خونه توی بوسان و بعد رفتیم خونه ی سئول که...
گوشی لیلی زنگ خورد و رفت توی اتاق تا جواب بده. بعد ۳۰ مین اومد و ما تا اونموقع چیزارو جمعوجور کردیم
اومد پایین و با چهره بیحال لبخند خودشو حفظ کرد
+تهیونگ میشه بیای توی اتاقم؟
تهیونگ:اره اومدم بریم
رفتیم توی اتاق و من روی تخت روبه روی تهیونگ نشستم
+هیونگ من دارم بیش از حد به لیلی علاقهمند میشم..اون قطعا منو به عنوان رفیق میبینه..میخوام یه چندوقت برگردم خونه خودم تا این لعنتیو فراموش کنم!
تهیونگ:جونگکوک مشکلی نیست اگه میخوای بری..ولی این کارو با خودت و لیلی نکن..ما سربازیمون خیلی وقت دیگس ولی رزی به لیلی نگفته چون نمیخواد لیلی ناراحت بشه!اونم به خاطر تو
رفتم توی فکر....
+حق با توعه هیونگ..ولی من تصمیمَم قطعیه!
تهیونگ سر تکون داد و رفت
خودمو روی تخت رها کردم که صدای در زدن اومد..از پشت در لیلی داد زد
-آقای جئون بیا پایین غذا بخوریم(خنده)
+باشه(سرد)
رفتیم پایین و نشستیم پشت صندلیِ میز
+لیلی کو؟
لیسا:گفت گرسنه نیس و رفت توی اتاقش بخوابه
شروع کردیم به خوردن و...
دوباره رفتم روی تختم و به خواب عمیق فرو رفتم.
[(خودم)ویو نیلا]
وقتی اون دو مجنون خواب بودن لیسا بچه هارو توی حال جمع کرد
لیسا:بچه ها راستش..لیلی به جونگکوک علاقه داره و...
تهیونگ:جونگکوک هم همینطور...ولی میخواد بره خونه ی خودش تا لیلی رو فراموش کنه..اون فکر میکنه لیلی دوسش نداره،شتتتتت!
و سکوت حکم فرما شد
رزی:بهشون نمیگیم؟
همه با گفتن کلمه ی "نه" توی فکر فرو رفتن
(فردا صبح)
لیلی با صدای آلارم گوشیش بیدار میشه
رفت پایین ولی همه بیدار بودن..ساعت ۵صبح؟جونگکوک کجاس؟
-سلام..چیزی شده صحرخیز شدین؟جونگکوک کو؟
رزی:اون..اون برای یه مدت رفت خونه ی خودش..گفت براش کار پیش اومده و تا دوروز دیگه برمیگرده!
-اها اوکی(لبخند)
لیلی برای خوردن صبحانه یه چیزی بخوره و با یادآوری رژیم یخ فقط اب خورد
از اشپز خونه اومد بیرون و به چهره ی نگرانشون نگاه کرد..چرا اینجوری شدن؟
جیسو:اممممم..لیلی بهتره یه مدت به جونگکوک زنگ نزنی..گفت کارش مهمه برای همین میگم
-باشه مشکلی نیست
رفت توی اتاقش و به سقف خیره شد،البته اسمش این بود و داشت به کسی که روحشو دزدیده فکر میکرد و با خودش زمزمه میکرد "اون قراره دو روز دیگه برگرده پس مشکلی نیست" اما دخترک نمیدونا این دوروز نیست..
(پرش زمانی به دوهفته بعد )
همینجوری که لیلی روی صندلی اشپز خونه نشسته بود و به عروسک جوجه ایش نگاه میکرد؛دختر ها هم داشتن اونو به خاطر جونگکوک نصیحت میکردن و همزمان آشپزی میکردن
-یعنی انقدر من بی ارزشم که یه سر نزده؟
جنی که غذاهارو میبرد سر میز گفت
جنی:ولش کن لیلی..بیا بریم چیزی بخوریم
-گرسنه نیستم شماها برید
جنی فقط "اوهومی" گفت و رفت
تا جنی رفت و نشست،لیلی احساس حالت تهوع کرد
سریع به سمت دستشویی دوید و در رو قفل کرد
اون خون بالا آورده بود و تنها دلیلی که داشت رژیم یخ بود...
---------------------------------
ادامه دارد...
ماچ به همتون☆
part¹⁴
رفت بیرون.
موقع رفتن بود..وسایلارو جمع کردیم و توی ماشین گذاشتیم. سوار ماشین هامون شدیم و توی راه یه عروسک فروشی کوچیک دیدم. یه عروسک که جوجه بود رو برای لیلی خریدم..اونقدر خوشحال شد که لپمو بوس کرد..رسیدیم خونه توی بوسان و بعد رفتیم خونه ی سئول که...
گوشی لیلی زنگ خورد و رفت توی اتاق تا جواب بده. بعد ۳۰ مین اومد و ما تا اونموقع چیزارو جمعوجور کردیم
اومد پایین و با چهره بیحال لبخند خودشو حفظ کرد
+تهیونگ میشه بیای توی اتاقم؟
تهیونگ:اره اومدم بریم
رفتیم توی اتاق و من روی تخت روبه روی تهیونگ نشستم
+هیونگ من دارم بیش از حد به لیلی علاقهمند میشم..اون قطعا منو به عنوان رفیق میبینه..میخوام یه چندوقت برگردم خونه خودم تا این لعنتیو فراموش کنم!
تهیونگ:جونگکوک مشکلی نیست اگه میخوای بری..ولی این کارو با خودت و لیلی نکن..ما سربازیمون خیلی وقت دیگس ولی رزی به لیلی نگفته چون نمیخواد لیلی ناراحت بشه!اونم به خاطر تو
رفتم توی فکر....
+حق با توعه هیونگ..ولی من تصمیمَم قطعیه!
تهیونگ سر تکون داد و رفت
خودمو روی تخت رها کردم که صدای در زدن اومد..از پشت در لیلی داد زد
-آقای جئون بیا پایین غذا بخوریم(خنده)
+باشه(سرد)
رفتیم پایین و نشستیم پشت صندلیِ میز
+لیلی کو؟
لیسا:گفت گرسنه نیس و رفت توی اتاقش بخوابه
شروع کردیم به خوردن و...
دوباره رفتم روی تختم و به خواب عمیق فرو رفتم.
[(خودم)ویو نیلا]
وقتی اون دو مجنون خواب بودن لیسا بچه هارو توی حال جمع کرد
لیسا:بچه ها راستش..لیلی به جونگکوک علاقه داره و...
تهیونگ:جونگکوک هم همینطور...ولی میخواد بره خونه ی خودش تا لیلی رو فراموش کنه..اون فکر میکنه لیلی دوسش نداره،شتتتتت!
و سکوت حکم فرما شد
رزی:بهشون نمیگیم؟
همه با گفتن کلمه ی "نه" توی فکر فرو رفتن
(فردا صبح)
لیلی با صدای آلارم گوشیش بیدار میشه
رفت پایین ولی همه بیدار بودن..ساعت ۵صبح؟جونگکوک کجاس؟
-سلام..چیزی شده صحرخیز شدین؟جونگکوک کو؟
رزی:اون..اون برای یه مدت رفت خونه ی خودش..گفت براش کار پیش اومده و تا دوروز دیگه برمیگرده!
-اها اوکی(لبخند)
لیلی برای خوردن صبحانه یه چیزی بخوره و با یادآوری رژیم یخ فقط اب خورد
از اشپز خونه اومد بیرون و به چهره ی نگرانشون نگاه کرد..چرا اینجوری شدن؟
جیسو:اممممم..لیلی بهتره یه مدت به جونگکوک زنگ نزنی..گفت کارش مهمه برای همین میگم
-باشه مشکلی نیست
رفت توی اتاقش و به سقف خیره شد،البته اسمش این بود و داشت به کسی که روحشو دزدیده فکر میکرد و با خودش زمزمه میکرد "اون قراره دو روز دیگه برگرده پس مشکلی نیست" اما دخترک نمیدونا این دوروز نیست..
(پرش زمانی به دوهفته بعد )
همینجوری که لیلی روی صندلی اشپز خونه نشسته بود و به عروسک جوجه ایش نگاه میکرد؛دختر ها هم داشتن اونو به خاطر جونگکوک نصیحت میکردن و همزمان آشپزی میکردن
-یعنی انقدر من بی ارزشم که یه سر نزده؟
جنی که غذاهارو میبرد سر میز گفت
جنی:ولش کن لیلی..بیا بریم چیزی بخوریم
-گرسنه نیستم شماها برید
جنی فقط "اوهومی" گفت و رفت
تا جنی رفت و نشست،لیلی احساس حالت تهوع کرد
سریع به سمت دستشویی دوید و در رو قفل کرد
اون خون بالا آورده بود و تنها دلیلی که داشت رژیم یخ بود...
---------------------------------
ادامه دارد...
ماچ به همتون☆
- ۱.۲k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط