شیطون کوچولوی من
«شیطون کوچولوی من »
۳
صداش دوباره غم رو به وجودم تزریق کرد ، تنها کسی که تو این دنیا داشتم فیلیکس بود. برادر تنی عزیزم ،
با کناره گیریش از سلطنت
من نائب السطنه شدم ،
حالا بهش چی میگفتم؟ میگفتم خواهر کوچولوش رو مثل یک اسیر به کشور دشمن میفرستند؟
فیلیکس:: آنا ؟ کجا میری؟
آنا: چرا از پادشاه نمی پرسید؟
به شما نگفته ، چه بلایی سرم اورده؟
فیلیکس: بانو آنا درست صحبت کن ببینم ! چه بلایی؟
آنا: علیاحضرت نفرمودند که قراره وصلت کنم؟ اونم با پرنس فرانسه؟!
فیلیکس: چی ، وصلت ، با پرنس فرانسه؟
به چه دلیل؟
آنا: سرورمان من را به کشورشان فروختند ، برادر
فیلیکس: صبر کن، این . این درست نیست، آنا ؟ واقعاً داری به فرانسه میری؟ اون مجبورت کرده؟!
درشکه چی گفت: بانوی من ، خیلی وقت پیش باید راه می افتادیم ، اگر دیر تر برویم پادشاه مرا سر میبرند،
آنا: باید بروم برادر ، فقط فراموش نکن ملکه و پادشاه این کشور چی بر سر خواهر کوچیکت آوردن!
فیلیکس: اون عوضی حتی به من خبر هم نداد!
آنا: چه انتظاری دارید ؟ ملکه بگذارند ملاقات کنیم؟
این را گفتم و بدون نگاه کردن به پشت سر ،سوار درشکه شدم،
در زندگی ام این اولین مصیبتی نبود که میدیدم ،
بعد از مرگ مادرم ، پدرم حتی نگذاشت چند روز برایش عزاداری کنیم! و معشوقش رو ملکه اعلام کرد ,
من سن زیادی نداشتم
برادرم هم چند وقت بعد از فشار زیاد و توهین های ملکه جدید از سلطنت کناره گیری کرد
من موندم و آزار اذیت های در باریان و ملکه ، من نائب السطنه انگلستان بودم ! ملکه آینده! باید تعلیم میدیدم ، هیچ کاری غیر از این نمی کردم، یعنی نمی گذاشتند بکنم!!
فکر میکردم آنقدری سختی کشیده ام که اینده روشنی داشته باشم، اما چه شد؟ اینده روشن؟ هه، دروغ محض،
در این فکر ها غرق شده بودم و به این می اندیشیدم که حجم مصیبتی که در دربار فرانسه قرار است ببینم چقدر است؟ که به خواب رفتم،
#هیونجین #فیک
۳
صداش دوباره غم رو به وجودم تزریق کرد ، تنها کسی که تو این دنیا داشتم فیلیکس بود. برادر تنی عزیزم ،
با کناره گیریش از سلطنت
من نائب السطنه شدم ،
حالا بهش چی میگفتم؟ میگفتم خواهر کوچولوش رو مثل یک اسیر به کشور دشمن میفرستند؟
فیلیکس:: آنا ؟ کجا میری؟
آنا: چرا از پادشاه نمی پرسید؟
به شما نگفته ، چه بلایی سرم اورده؟
فیلیکس: بانو آنا درست صحبت کن ببینم ! چه بلایی؟
آنا: علیاحضرت نفرمودند که قراره وصلت کنم؟ اونم با پرنس فرانسه؟!
فیلیکس: چی ، وصلت ، با پرنس فرانسه؟
به چه دلیل؟
آنا: سرورمان من را به کشورشان فروختند ، برادر
فیلیکس: صبر کن، این . این درست نیست، آنا ؟ واقعاً داری به فرانسه میری؟ اون مجبورت کرده؟!
درشکه چی گفت: بانوی من ، خیلی وقت پیش باید راه می افتادیم ، اگر دیر تر برویم پادشاه مرا سر میبرند،
آنا: باید بروم برادر ، فقط فراموش نکن ملکه و پادشاه این کشور چی بر سر خواهر کوچیکت آوردن!
فیلیکس: اون عوضی حتی به من خبر هم نداد!
آنا: چه انتظاری دارید ؟ ملکه بگذارند ملاقات کنیم؟
این را گفتم و بدون نگاه کردن به پشت سر ،سوار درشکه شدم،
در زندگی ام این اولین مصیبتی نبود که میدیدم ،
بعد از مرگ مادرم ، پدرم حتی نگذاشت چند روز برایش عزاداری کنیم! و معشوقش رو ملکه اعلام کرد ,
من سن زیادی نداشتم
برادرم هم چند وقت بعد از فشار زیاد و توهین های ملکه جدید از سلطنت کناره گیری کرد
من موندم و آزار اذیت های در باریان و ملکه ، من نائب السطنه انگلستان بودم ! ملکه آینده! باید تعلیم میدیدم ، هیچ کاری غیر از این نمی کردم، یعنی نمی گذاشتند بکنم!!
فکر میکردم آنقدری سختی کشیده ام که اینده روشنی داشته باشم، اما چه شد؟ اینده روشن؟ هه، دروغ محض،
در این فکر ها غرق شده بودم و به این می اندیشیدم که حجم مصیبتی که در دربار فرانسه قرار است ببینم چقدر است؟ که به خواب رفتم،
#هیونجین #فیک
- ۶.۱k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط