{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شیطون کوچولوی من

«شیطون کوچولوی من »
۵
(یک روز و نیم بعد فرانسه)
ویو آنا:: با صدای خدمتکار به خودم آمدم
خدمتکار: بانوی من رسیدیم،
چشمام رو رو هم فشار دادم و با تردید پیاده شدم
خورشید تازه داشت طلوع میکرد
سر برگرداندم و قصر بزرگ را دیدم
دور تا دورمان باغ بود و اگر به باغ پشت قصر می رفتی به جنگل راه داشت
این را از درختانی که آنجا قد علم کرده بودند فهمیدم،
ندیمه ها به صورت منظم کمی
دور تر رفت و آمد می‌کردند
شبیه به بهشت بود ، شاید اگر کسی از بیرون می آمد گمان می‌کرد واقعا بهشت است، اما برای من! جهنمی بیشتر نبود.
ندیمه ای که چند لحظه پیش به سمت ما روانه شده بود الان جلوی من ایستاده بود بدون تعظیم و احترامی دهن باز کرد: به من گفته شده شما را تا اتاقتان راهنمایی کنم،
تا اومدم قدمی بردارم دوباره صدایش بلند شد: عرض کردند شما به هیچ خدمتکار و محافظی احتیاج ندارید!
بعد دو نگهبان کناری اش آمدند و جلوی محافظین و خدمتکار هایم را گرفتند
با خشم گفتم: تا چه حد بی حرمتی!
من به عنوان یک بانو باید در کنار محافظین و خدمتکار های خودم باشم!

ندیمه: به وضوح به من گفته شد شما نباید همراه خودتان کسی را داشته باشید ، الان هم راه بیافتید باید برای عروسی اماده شوید!
و راه افتاد
همانطور که دندان هایم را بهم فشار میدادم گفتم: اتاق من کجاست؟!
ندیمه: یکی از اتاق های محل اقامت ولیعهد

#هیونجین #فیک
دیدگاه ها (۳)

« شیطون کوچولوی من »۶ویو هیون جین::بلند گفتم: برای چی نمیتون...

« شیطون کوچولوی من »۷ویو آنا: سه ساعتی بود که تو اتاق بودیم...

« شیطون کوچولوی من »۴« دربار فرانسه، دوازده ساعت بعد»ویو هیو...

«شیطون کوچولوی من »۳صداش دوباره غم رو به وجودم تزریق کرد ، ...

زندگی ام در اینه پارت ۲

Lost down:Part four:The Lost:. . و حالا زندگی مانند غریبه ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط