{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۳۵ }

ویو صبح....

- الان زن من شدییی..
× خودت خوب می‌دونی فقدر واسه لنا هستش که با تویم ...

- برام مهم نیست برای کی با منی الان زن منی... برو داخل

× من...

- دست ات رو میگیره و باهم وارد عمارت میشند...

× اخ دستمو کندی... هی باتویم ...

× نگاهی به صورت کوک کردم که داشت با اعصابنیت به روبه روش نگاه میکرد... رد نگاهشو دنبال کردم که به کالیرا و تهیونگ رسیدم که توی بغل هم بودن ... وقتی مارو دیدن سریع کالیرا خودشو به عقب کشید و سرشو پایین انداخت ولی تهیونک توی چشمای کوک زل زده بود...‌ نگاهم به کالیرا بود که صدای عربده های کوک بلند شد....

- چه غلطی میکردید ها ( عربده)

¥ کوک برات...

- گمشو تو اتاق ... ( عربده)

× نگاهم به کالیرا و کوک بود که کوک با عربده به کالیرا گفت بره داخل اتاق ولی معلوم بود کالیرا از ترس سر جاش خشکش زده ... کوک با قدم های محکم به سمت کالیرا رفت و از مچش گرفت و بردش توی اتاق ... نگاهم به تهیونگ افتاد که از عمارت رفت.بیرون ....

× با دو از پله ها بالا میفرتم تا به اتاق کالیرا برسم ولی با. عربده ای که کوک زد... سر پله آخر خشکم زد... کوک از اتاق خارج شد و به سمت اتاق خودمون رفت... پشت سر کوک حرکت میکردم تا بهش برسم... وارد اتاق شد منم پشت سرش وارد اتاق شدم ...

× کوک این چه کاری بودی کرد...

- اگه یک بار دیگه تو مساعل خواهر برد.... اوف ( ات رو می‌کشه تو بغلش) باید تربیت میشد ... ( دوباره به سمت کمد برمیگرده و لباس هاشو عوض می‌کنه...

× کوک...
- جانم...
× میری کجا...
- میرم شرکت.. خیلی کار رو سرم ریخته... ( سر ات رو میبوسه)
× زود میای ...
- شاید ...
× باشه خداحافظ
- خداحافظ (از اتاق خارج میشه)

× روی تخت نشستم و به کار های الانش فکر میکردم ... یعنی چرا با من سرد رفتار نکرد ... ولی برام مهم نیست فکر کرده می‌تونه منو خر کنه‌.. نه خیر آقای جعون جونکوک من خیلی وقته صبر کردم برای این موقع ها....

یاد کالیرا افتادم .. سریع از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق کالیرا رفتم ... صدای گریه میومد .. سریع در اتاق رو باز کردم که تهوینگ و کالیرا توی بغل هم بودن ... از هم سریع جدا شدن که خنده ای به کارشون کردم...

× لازم نیست جدا بشین کوک رفت شرکت‌‌.... من میر...

® ات پیش کالیرا باش منم میرم شرکت.‌.

× باش...

× تهیونگ از اتاق خارج شده به سمت کالیرا رفتم و روی تخت کنارش نشستم ... آروم توی بغلم کشیدمش که شروع کرد به گریه کردن....

× عزیزم گریه نکن... تموم شد...

¥ یک چیزی بگم....

× اره...

¥ نه نمیگم تو زن کوکی میری بهش میگی...

× مگه من مثل اون غول بیابونیم...

× از حرفم خنده ای کرد و شروع کرد به حرف زدن...

¥ خوب ات( اشکاشو پاک می‌کنه و می‌خنده)

× عاشق مودتم خداس( خنده)

¥( خنده) نمک نریز ... خوب من... عاشق تهیونگ شدم...

× اونکه معلوم بود...

¥ اععع

× باش باش( خنده)

یک ساعت بعد:

× توی این یک ساعت کلی با کالیرا حرف زدم و خندیدم اونم فقدر از تهیونگ صحبت میکرد... شاید بتونم با نرم کردن دل کوک این دوتا کفتر عاشق رو به هم برسونم ... خدا می‌دونه... در حال حرف زدن با کالیرا بودم که صدای داد از سالن عمارت بلند شد ... دوتامون واسه چند دقیقه سکوت کردیم ... و به سمت سالن دویدیم...

& ات( گریه)
× لنا...

× نگاهم به اهیون خورد که داشت سر لنا داد میزد... سریع به سمت لنا دویدم و توی بغلم کشیدمش ... که دوباره صدای داد اهیون بلند شد...

✓ به چه حقی با کفشای کثیفت وارد عمارت میشی ...
مامان اهیون: بزنم بکشمش....

× مامان اهیون رو میشناختم لنگه اهیون بود ... از جام با اعصابنیت بلند شدم و با آرامشی که هر کس رو دق میده شروع به حرف زدن کردم ...

× ببخشید شما از کی تا به حال برای خونه شوهر من تکلیف مشخص میکنید ... ( پوزخند)

✓ گمشو اونور...

× برم اونور که سر لنا داد بزنی ها ( آخرش رو با داد گفت)

× دست لنا رو گرفتم و از اون تا عجوزه دورش کردم ... کالیرا پشت سر من وارد اتاق لنا شد...

× هر وقت اذیتت کردن به من بگو

& عاشقتم ات ...

× من بیشتر دخترم... حالا بیا بریم حموم بعدشم بریم غذا بخوریم....

× با لنا وارد حموم شدیم که شروع کرد با حالت کیوتی به دست زدن... لنا از آب خییلی خوشش میومد مثل خودم... لباسمو در آوردم .. ولی لباس زیر هام تنم بود.... که لنا با ذوق نگاهم میکرد ...

× لنا چرا اینطوری نگام می‌کنی..

& خوش به حال دایم ...

× لناااا..

& باشه باشه ( خنده)

× لنا یک سوال بپرسم...

& اوهوم ( در حال بازی کردن با اب)

× بادیگارد تو رو آورد عمارت...

& نه دایی کوک منو آورد...

× چرا خودش نیومد...

& دایی خیلی عصبی بود....

× اوهوم...


ادامه دارد...🌔

حالا بیا بعدی سورپرایزه....🌸
دیدگاه ها (۱۹)

رمان جونکوک

و بله بزنید دست قشنگه رو🥹💖بلاخره اومد ... روزی که هممون منتظ...

رمان جونکوک

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۵۶ }🌔×خواستم از اولین پله برم بالا اما با ...

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط