Lovely actor part : 3
جونگکوک فقط سرش رو به نشونه فهمیدن و خدافظی تکون داد و به سمت در خروجی رفت یونا با یاد آوری عکس برداری امروز لبخندی روی لبش نشست و اتفاقایی که افتاد رو با خودش مرور کرد به همون
برخورد کوتاه لبهاشون بهم و حرکت دستای بادیگاردش روی کمرش راضی بود میدونست که اگه منیجر و کمپانی متوجه علاقش به جونگکوک بشن دیگه نمیزارن بادیگاردش باشه و اخراجش میکنن چون نمیخوان بازیگر تازه کار و محبوبشون با قرار گذاشتن و عاشق شدن باعث ضرر کمپانی بشه با این حساب بازم دلش میخواست که جونگکوک مال خودش باشه یه حسی درونش میگفت پس تهیونگ چی؟ آهی کشید و با خودش گفت چرا باید عاشق دونفر بشم؟ هیچ جوابی برای این سوالش نداشت و با فکر کردن بهش بدتر گیج میشد
دلش خواست که یکم دیگه جونگکوک پیشش باشه بدون معطلی گفت : + وایسا
دست جونگکوک که به سمت دستگیره در رفته بود پایین اومد و به سمت یونا برگشت و منتظر نگاهش کرد یونا که نمیدونست چه چیزی رو بهونه موندنش کنه چند ثانیه هیچی نگفت تا بالاخره چیزی به ذهنش رسید
+ راستش حوصله تنها بودنو ندارم و به خاطر تهدیدایی که این چند وقت شدم کمی میترسم اگه کاری نداری میشه یکی دو ساعتی رو اینجا بمونی؟
جونگکوک که از ماجرای تهدید خبر داشت و صد البته که دلش نمیخواست بالایی سر یونا بیاد قبول کرد که بمونه هر چند یونا به اون تهدیدا اهمیت نمیداد و فقط به بهانه برای نگه داشتن جونگکوک بود
+ بشین تا یه چیزی آماده کنم بخوریم
÷نیازی نی....
اما حرفش با بالا رفتن دست یونا نیمه تموم میمونه
+ توقع نداری که من از عصرونه بگذرم؟ اونم وقتی مثله چی گرسنمه
لبخندی روی لبش نقش میبنده و روی کاناپه ای که نزدیکشه میشینه یونا به داخل آشپزخونه میره و دوتا از لیوانای رنگی رنگیش رو از جا لیوانی بر میداره و مشغول درست کردن نسکافه میشه. از قبل کیک توی یخچال داره و فقط توی ظرف میچینتشون همزمان که مشغول همزدن نسکافه هست به علاقش به جونگکوک فکر میکنه.. همینطور به تهیونگ آخر این ماجراها چی میشه؟ بالاخره تهیونگ یا جونگکوک؟ شاید هر دو؟ شایدم هیچکدوم؟.. نمیدونه، هیچ چیز جای خودش نیست و فکر کردن به این موضوع فقط کلافش میکنه گاهی حس میکنه کارش اشتباهه و گاهیم خوشحاله از این که اون دو نفر توی زندگیشن حتی خودشم نمیدونه دقیقا چی میخواد انقدری تو فکره که لیوان نسکافه از دستش سر میخوره و بعد از برخوردش با سرامیکای آشپزخونه هزار تیکه میشه ثانیه ای نمیکشه که جونگکوک نگران وارد آشپزخونه میشه
÷ چیشد؟
+ چیزی نیست لیوان شکست الان جمعش میکنم نه
÷ دست نزن ممکنه دستت زخ...
+ آخ
نگاهی به انگشتش میندازه با گوشه ای از تیکه ی شکسته شده ی لیوان بریده و ازش خون میره
÷ گفتم که دست نزن حالت خوبه؟
+ آره چیزی نیست یه بریدگی سادست
÷ چسب زخم داری؟
+ نیازی نیست یکم که بشورمش خونریزیش تموم میشه
کلافه نگاهی به یونا میندازه
÷ داری یا نه؟
يونا تعجب زده به جونگکوک نگاه میکنه
+ توی کابینت سمت چپه
با عجله چسب زخم رو پیدا میکنه یونا رو بلند میکنه و بعد از باز کردن شیر آب انگشتش رو میشوره و تمام مدت یونا فقط با تعجب به جونگکوکی که با نگرانی این کارارو انجام میده نگاه میکنه.. باورش نمیشد فقط به خاطر یه زخم کوچیک اینطور نگراش شده، وقتی جونگکوک مشغول چسب زدن انگشتش بود اون فقط به چهرش خیره بود. به چهره ای که آثاری از نگرانی داخلش بود و این رو به راحتی میشد فهمید.
+ خودم میتونستم
÷ حواست رو بیشتر جمع کن
با همون تعجبی که توی چهرش بود سری تکون داد تعجبش هم از نگرانی ای که جونگکوک داشت بود هم از اینکه بلاخره بعد دو سال رسمی حرف زدن باهاش رو کنار گذاشته بود همونطور خیره به چهرش تموم این لحظه های کوتاه رو مرور میکرد نگاه نگران جونگکوک توی نگاه متعجب یونا گره خورد اهمیتی نمیدادن که با اینطور خیره موندن طرف مقابلشون به احساسات دیگری پی ببره و پرده از همه چیز کنار بره تنها چیزی که مهم بود بیشتر نگاه کردن چشمای دیگری بود. اونقدر که به غرق شدن توی چشمای همدیگه راضی بشن
_ یااااا اینجا چه خبرهههه!
با صدای آشنایی که شنیدن با وحشت از همدیگه فاصله گرفتن و با تهیونگی که با تعجب اونارو نگاه میکرد مواجه شدن
+ آیش تهیونگ شی اینجا چیکار میکنی؟ چطوری اومدی داخل؟
_ هر چقدر زنگ در رو زدم کسی باز نکرد و از اونجایی که سری قبلی رمز در ورودی خونرو یواشکی حفظ کرده بودم خودم اومدم داخل
+ آیش خجالتم نکشی یه وقت
_ هه من میکشم شما رنگش کنین الان داشتین چیکار میکردین
جونگکوک و یونا دستپاچه دنبال جوابی برای کار الانشون میگشتن اما چی میتونستن بگن؟ تهیونگ تیزتر از چیزی بود که متوجه منظور این نگاها نشه
_ این شیشه ها چیه؟
+ لیوان از دستم افتاد شکست نگفتی کاری داشتی که اومدی؟
های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید حتما روح نباشید
برخورد کوتاه لبهاشون بهم و حرکت دستای بادیگاردش روی کمرش راضی بود میدونست که اگه منیجر و کمپانی متوجه علاقش به جونگکوک بشن دیگه نمیزارن بادیگاردش باشه و اخراجش میکنن چون نمیخوان بازیگر تازه کار و محبوبشون با قرار گذاشتن و عاشق شدن باعث ضرر کمپانی بشه با این حساب بازم دلش میخواست که جونگکوک مال خودش باشه یه حسی درونش میگفت پس تهیونگ چی؟ آهی کشید و با خودش گفت چرا باید عاشق دونفر بشم؟ هیچ جوابی برای این سوالش نداشت و با فکر کردن بهش بدتر گیج میشد
دلش خواست که یکم دیگه جونگکوک پیشش باشه بدون معطلی گفت : + وایسا
دست جونگکوک که به سمت دستگیره در رفته بود پایین اومد و به سمت یونا برگشت و منتظر نگاهش کرد یونا که نمیدونست چه چیزی رو بهونه موندنش کنه چند ثانیه هیچی نگفت تا بالاخره چیزی به ذهنش رسید
+ راستش حوصله تنها بودنو ندارم و به خاطر تهدیدایی که این چند وقت شدم کمی میترسم اگه کاری نداری میشه یکی دو ساعتی رو اینجا بمونی؟
جونگکوک که از ماجرای تهدید خبر داشت و صد البته که دلش نمیخواست بالایی سر یونا بیاد قبول کرد که بمونه هر چند یونا به اون تهدیدا اهمیت نمیداد و فقط به بهانه برای نگه داشتن جونگکوک بود
+ بشین تا یه چیزی آماده کنم بخوریم
÷نیازی نی....
اما حرفش با بالا رفتن دست یونا نیمه تموم میمونه
+ توقع نداری که من از عصرونه بگذرم؟ اونم وقتی مثله چی گرسنمه
لبخندی روی لبش نقش میبنده و روی کاناپه ای که نزدیکشه میشینه یونا به داخل آشپزخونه میره و دوتا از لیوانای رنگی رنگیش رو از جا لیوانی بر میداره و مشغول درست کردن نسکافه میشه. از قبل کیک توی یخچال داره و فقط توی ظرف میچینتشون همزمان که مشغول همزدن نسکافه هست به علاقش به جونگکوک فکر میکنه.. همینطور به تهیونگ آخر این ماجراها چی میشه؟ بالاخره تهیونگ یا جونگکوک؟ شاید هر دو؟ شایدم هیچکدوم؟.. نمیدونه، هیچ چیز جای خودش نیست و فکر کردن به این موضوع فقط کلافش میکنه گاهی حس میکنه کارش اشتباهه و گاهیم خوشحاله از این که اون دو نفر توی زندگیشن حتی خودشم نمیدونه دقیقا چی میخواد انقدری تو فکره که لیوان نسکافه از دستش سر میخوره و بعد از برخوردش با سرامیکای آشپزخونه هزار تیکه میشه ثانیه ای نمیکشه که جونگکوک نگران وارد آشپزخونه میشه
÷ چیشد؟
+ چیزی نیست لیوان شکست الان جمعش میکنم نه
÷ دست نزن ممکنه دستت زخ...
+ آخ
نگاهی به انگشتش میندازه با گوشه ای از تیکه ی شکسته شده ی لیوان بریده و ازش خون میره
÷ گفتم که دست نزن حالت خوبه؟
+ آره چیزی نیست یه بریدگی سادست
÷ چسب زخم داری؟
+ نیازی نیست یکم که بشورمش خونریزیش تموم میشه
کلافه نگاهی به یونا میندازه
÷ داری یا نه؟
يونا تعجب زده به جونگکوک نگاه میکنه
+ توی کابینت سمت چپه
با عجله چسب زخم رو پیدا میکنه یونا رو بلند میکنه و بعد از باز کردن شیر آب انگشتش رو میشوره و تمام مدت یونا فقط با تعجب به جونگکوکی که با نگرانی این کارارو انجام میده نگاه میکنه.. باورش نمیشد فقط به خاطر یه زخم کوچیک اینطور نگراش شده، وقتی جونگکوک مشغول چسب زدن انگشتش بود اون فقط به چهرش خیره بود. به چهره ای که آثاری از نگرانی داخلش بود و این رو به راحتی میشد فهمید.
+ خودم میتونستم
÷ حواست رو بیشتر جمع کن
با همون تعجبی که توی چهرش بود سری تکون داد تعجبش هم از نگرانی ای که جونگکوک داشت بود هم از اینکه بلاخره بعد دو سال رسمی حرف زدن باهاش رو کنار گذاشته بود همونطور خیره به چهرش تموم این لحظه های کوتاه رو مرور میکرد نگاه نگران جونگکوک توی نگاه متعجب یونا گره خورد اهمیتی نمیدادن که با اینطور خیره موندن طرف مقابلشون به احساسات دیگری پی ببره و پرده از همه چیز کنار بره تنها چیزی که مهم بود بیشتر نگاه کردن چشمای دیگری بود. اونقدر که به غرق شدن توی چشمای همدیگه راضی بشن
_ یااااا اینجا چه خبرهههه!
با صدای آشنایی که شنیدن با وحشت از همدیگه فاصله گرفتن و با تهیونگی که با تعجب اونارو نگاه میکرد مواجه شدن
+ آیش تهیونگ شی اینجا چیکار میکنی؟ چطوری اومدی داخل؟
_ هر چقدر زنگ در رو زدم کسی باز نکرد و از اونجایی که سری قبلی رمز در ورودی خونرو یواشکی حفظ کرده بودم خودم اومدم داخل
+ آیش خجالتم نکشی یه وقت
_ هه من میکشم شما رنگش کنین الان داشتین چیکار میکردین
جونگکوک و یونا دستپاچه دنبال جوابی برای کار الانشون میگشتن اما چی میتونستن بگن؟ تهیونگ تیزتر از چیزی بود که متوجه منظور این نگاها نشه
_ این شیشه ها چیه؟
+ لیوان از دستم افتاد شکست نگفتی کاری داشتی که اومدی؟
های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید حتما روح نباشید
- ۱۲.۳k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط