half brother فصل ۲ part : ۴۸
جونگسو و یونا همیشه مراقب بودن تا اینکه یک بار جونگهون غیرمنتظره از سفر برگشت همون روزی بود که جونگهون به اتاق زن جوونش رفت و همسر و پسرشو توی تخت پیدا کرد همون موقع بود که زنجیره ای از وقایع منتهی به شروع زندگی من شد.
جونگهون خشمگین یونا رو توی کمد زندانی کرد و قبل از اینکه جونگسو رو از خونه بندازه بیرون تا می تونست زدش بعد به مادرم روی همون تختی که با پسرش پیداش کرده بود تج*اوز کرد وقتی جونگسو پنجره رو شکست و خودش رو رسوند خیلی دیر شده بود اینکه دقیقا بعدش چه اتفاقی افتاد خیلی مشخص نیست چون بقیه جزئیاتی که به من گفته شده ناقصه تنها چیزی که من به طور قطع می دونم اینه که جونگهون هیچوقت از اون اتاق زنده بیرون نیومد مامان گفت بین درگیری با جونگسو از پشت افتاد و به پشت سرش ضربه خورد من گمون می کردم که جونگسو کشتش ولی اون هیچ وقت قبول نمی کرد می دونستم که مامان تا روزی که بمیره از جونگسو محافظت می کنه حتی با وجود خیانتش پلیس به چیزی شک نکرد و قضیه افتادن و ضربه مغزیه جونگهون رو قبول کرد
از اونجایی که جونگهون خیلی ولخرج بود و جونگسو و یونا رو هم به مدرسه می فرستاد
پولی نمونده بود که به اون ها برسه جونگسو مجبور شد از دانشگاه انصراف بده دست از ارزوهاش بکشه و بره دنبال کار های عجیب و غریب زمان بدی بود برای یونا وقتی فهمید که بارداره مطمئن بود که بچه نمی تونه برای جونگسو باشه چون همیشه خیلی سفت و سخت جلوگیری می کردند..
بچه ی جونگهون بود
جونگسو عاشقش بود و خودشو مقصر می دونست واسه شرایط پیش اومده اصرار کرد تا بچه رو سقط کنه ولی یونا قبول نکرد میدونست که نمیتونه بچه ای رو که حاصل یک شب تج*اوز پدرش به یونا بود رو تحمل کنه درست بود نتونست ولی به هرحال منو مثل بچه ی خودش بزرگ کرد و بقیه عمرشو صرف گرفتن همه چیز از من کرد
اینجوری جونگسو پدرم شد و من بچه ی پرستار برادرم!
این فقط مقدمه بود و مثل یه زلزله ی وحشتناک توی سرم نمی تونم چیزیو که خوندم باور کنم.
ذهنم و بدنم الان وسط یه جنگ تمام عیارن چون وقتی قلبم قبل از ادامه دادن به یک استراحت طولانی نیاز داره مغزم می خواد که هر چه سریع تر برم صفحه ی بعد وقتی شروع به خوندن کردم تمام شب نتونستم دست از خوندن بکشم
خوندن اینکه جونگکوک چه عذابی به خاطره ازار و اذیت های کالمی جونگسو کشیده دردناک بود جونگکوک توی اتاقش قایم می شده و خودشو توی کتاب هاش غرق می کرده تا از واقعیت فرار کنه گاهی اوقات جونگسو بی هیچ دلیلی تنبیهش می کرده
و کتاب هاشو دور می ریخته یک بار وقتی جونگکوک شروع به نوشتن داستانی پایین یک تیکه کاغذ کرد
خب عزیزان گل اینم از پارت هدیه لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
این پارت پارت هدیه آخر باشه یا نه
جونگهون خشمگین یونا رو توی کمد زندانی کرد و قبل از اینکه جونگسو رو از خونه بندازه بیرون تا می تونست زدش بعد به مادرم روی همون تختی که با پسرش پیداش کرده بود تج*اوز کرد وقتی جونگسو پنجره رو شکست و خودش رو رسوند خیلی دیر شده بود اینکه دقیقا بعدش چه اتفاقی افتاد خیلی مشخص نیست چون بقیه جزئیاتی که به من گفته شده ناقصه تنها چیزی که من به طور قطع می دونم اینه که جونگهون هیچوقت از اون اتاق زنده بیرون نیومد مامان گفت بین درگیری با جونگسو از پشت افتاد و به پشت سرش ضربه خورد من گمون می کردم که جونگسو کشتش ولی اون هیچ وقت قبول نمی کرد می دونستم که مامان تا روزی که بمیره از جونگسو محافظت می کنه حتی با وجود خیانتش پلیس به چیزی شک نکرد و قضیه افتادن و ضربه مغزیه جونگهون رو قبول کرد
از اونجایی که جونگهون خیلی ولخرج بود و جونگسو و یونا رو هم به مدرسه می فرستاد
پولی نمونده بود که به اون ها برسه جونگسو مجبور شد از دانشگاه انصراف بده دست از ارزوهاش بکشه و بره دنبال کار های عجیب و غریب زمان بدی بود برای یونا وقتی فهمید که بارداره مطمئن بود که بچه نمی تونه برای جونگسو باشه چون همیشه خیلی سفت و سخت جلوگیری می کردند..
بچه ی جونگهون بود
جونگسو عاشقش بود و خودشو مقصر می دونست واسه شرایط پیش اومده اصرار کرد تا بچه رو سقط کنه ولی یونا قبول نکرد میدونست که نمیتونه بچه ای رو که حاصل یک شب تج*اوز پدرش به یونا بود رو تحمل کنه درست بود نتونست ولی به هرحال منو مثل بچه ی خودش بزرگ کرد و بقیه عمرشو صرف گرفتن همه چیز از من کرد
اینجوری جونگسو پدرم شد و من بچه ی پرستار برادرم!
این فقط مقدمه بود و مثل یه زلزله ی وحشتناک توی سرم نمی تونم چیزیو که خوندم باور کنم.
ذهنم و بدنم الان وسط یه جنگ تمام عیارن چون وقتی قلبم قبل از ادامه دادن به یک استراحت طولانی نیاز داره مغزم می خواد که هر چه سریع تر برم صفحه ی بعد وقتی شروع به خوندن کردم تمام شب نتونستم دست از خوندن بکشم
خوندن اینکه جونگکوک چه عذابی به خاطره ازار و اذیت های کالمی جونگسو کشیده دردناک بود جونگکوک توی اتاقش قایم می شده و خودشو توی کتاب هاش غرق می کرده تا از واقعیت فرار کنه گاهی اوقات جونگسو بی هیچ دلیلی تنبیهش می کرده
و کتاب هاشو دور می ریخته یک بار وقتی جونگکوک شروع به نوشتن داستانی پایین یک تیکه کاغذ کرد
خب عزیزان گل اینم از پارت هدیه لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
این پارت پارت هدیه آخر باشه یا نه
- ۲۳.۳k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط