Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_325
پوفی کشیدم و روی تخت نشستم..
یه ربعی گذشت که صدای زنگ در بلند شد
وونا دست پارچه از روی تخت بلند شد
_وای اومدن
+بدو بریم بدوو
باهم دیگه از اتاق خارج شدیم
خاله یه نگاه سرسری به خونه انداخت سمت در رفت
وونا رفت کنار در تا باهاشون احوال پرسی کنه..
منم رفتم و کنارش ایستادم
اول از همه پدر یونگی وارد شد..
اول با عمو و خاله سلام احوال پرسی کرد و بعد رو به وونا با یه لبخند سلام داد
خوشبختانه همین اول وونا تر نزده توی خواستگاری و این خودش یه نعمته.
بعد بابای یونگی، مادرش وارد شد..
برخلاف اون روز اخماش توی هم بود و یکم دلشوره توی دلم ایجاد کرد..
با عمو اینا و بعدم خیلی سرد با وونا احوال پرسی کرد
اینطور که معلومه وونا هم احساس منو داشت..
بعد مادر ...
یه مرد که شباهت خاصیم به بابای یونگی داشت اومد و شروع کرد به احوال پرسی با بقیه
نمیدونم این یونگی کی میاد!!
چشمام به در بود و منتظر یونگی بودم که یه پسر خوشتیپ خوش هیـ.کل وارد خونه شد
تیپش مجلسی بود و ظاهر خوبی داشت
اومدو خیلی معدب با همه سلام احوال پرسی کرد
به من که رسید توی ت||خم چشمام زل زد
دستپارچه سلامی دادم
اروم خندید
_سلام خوب هستین؟
+خیلی ممنون
بفرمایید...
دوباره نگاهمو به در دوختم
و بعلهه بالاخره دوماد تشریف فرما شدن..
یه کت شلوار خوش دوخت جذاب تـ.ن داشت و موهاشو حالت داده بود به عقب..
دونه های عر.ق روی پیشونیش نشون میداد حسابی استرس داره!
اول با عمو و خاله سلام احوال پرسی کرد و بعد سمت وونا اومد
دست گله بزرگی که توی دستش بودو به وونا دادو اروم سلامی گفت..
وونا لپاش گل انداخته بود و سرشو پایین انداخته بود..
یکی نیست بگه د اخه سلـ..یطه روزی ده بار همو ما.چ بو||سه میکنین
الان سرتو انداختی پایین؟
یونگی نگاهی به منم انداخت وبا لبخند سلامی داد
لبخندی زدم و جوابشو دادم
همه سمت پذیرایی رفتن
نگاهی به در انداختم
هنوز باز بود
پوفی کشیدم و سمتش رفتم
همینکه خواستم ببندمش حضور کسیو روبروم احساس کردم
از کفشاش گرفتم تا بالا
واااو عجب چیزیه!!!
اصن من کف چه خوشتیپو خوش انـ.دامه!!!!!
سرمو بلند کردم و به چشماش زل زدم
و تازه دو هزاریم جا افتاد فهمیدم کیه..
اینجا چیکار میکرد؟
تای ابروشو بالا انداخته بود و دست به سیـ||نه داشت برندازم میکرد..
سوالی نگاش کردم
+تو؟
سرشو سمتم خم کرد
_من؟
+ جونگکوک اینجا چیکار میکنی!؟
_اومدم خواستگاری رفیقم.. چطور؟
+ تو که قرار نبود بیای!
_اومدم دیگه
+خیلی خب سلام
از جملم جا خورد و خندید
_سلام!
+بفرما تو
سری تکون دادو وارد خونه شد..
خواستم درو ببندم که دوباره حضور کسیو روبروم احساس کردم
سرمو بلند کردم و با چهره ناز دختری روبرو شدم
قدش یکم از من کوچیک تر بودو میشه گفت تقریبا شبیه جنیه..
با ذوق سلامی بهم داد
_بهه سلام خوبی؟
+سلام ممنونم شما خوبین؟
_قربونت خوبم لیلی اره؟
+لیلی.. شما؟
بی توجه به سوالم لبخندی زدو گفت
_داداش جونگکوک گفت خیلی خوشگلیا باور نمیکردم در این حد خوشگل باشی..
لبخند زدم و احساس شیرینیی رو توی اعماق وجودم حس کردم..
+لطف دارین ممنون بفرمایید داخل دم در زشته
سری تکون داد و وارد خونه شد..
شونه ای بالا انداختم
حتما از اقوامشونه دیگه.
داداش جونگکوک چی بود؟
بیخیال درو زدم و سمت پذیرایی رفتم.
همه دست از احوال پرسی برداشته بودن و داشتن درمورد موضوعات عادی صحبت میکردن
کنار وونا روی مبل نشستم
یکم که بیشتر صحبت کردن عمو گفت
_معرفی نمیکنید؟
بابای یونگی لبخندی زد
رو به همون مردی که گفتم شبیشه گفت
_برادر بزرگم هستن
270 لایک
#season_Third
#part_325
پوفی کشیدم و روی تخت نشستم..
یه ربعی گذشت که صدای زنگ در بلند شد
وونا دست پارچه از روی تخت بلند شد
_وای اومدن
+بدو بریم بدوو
باهم دیگه از اتاق خارج شدیم
خاله یه نگاه سرسری به خونه انداخت سمت در رفت
وونا رفت کنار در تا باهاشون احوال پرسی کنه..
منم رفتم و کنارش ایستادم
اول از همه پدر یونگی وارد شد..
اول با عمو و خاله سلام احوال پرسی کرد و بعد رو به وونا با یه لبخند سلام داد
خوشبختانه همین اول وونا تر نزده توی خواستگاری و این خودش یه نعمته.
بعد بابای یونگی، مادرش وارد شد..
برخلاف اون روز اخماش توی هم بود و یکم دلشوره توی دلم ایجاد کرد..
با عمو اینا و بعدم خیلی سرد با وونا احوال پرسی کرد
اینطور که معلومه وونا هم احساس منو داشت..
بعد مادر ...
یه مرد که شباهت خاصیم به بابای یونگی داشت اومد و شروع کرد به احوال پرسی با بقیه
نمیدونم این یونگی کی میاد!!
چشمام به در بود و منتظر یونگی بودم که یه پسر خوشتیپ خوش هیـ.کل وارد خونه شد
تیپش مجلسی بود و ظاهر خوبی داشت
اومدو خیلی معدب با همه سلام احوال پرسی کرد
به من که رسید توی ت||خم چشمام زل زد
دستپارچه سلامی دادم
اروم خندید
_سلام خوب هستین؟
+خیلی ممنون
بفرمایید...
دوباره نگاهمو به در دوختم
و بعلهه بالاخره دوماد تشریف فرما شدن..
یه کت شلوار خوش دوخت جذاب تـ.ن داشت و موهاشو حالت داده بود به عقب..
دونه های عر.ق روی پیشونیش نشون میداد حسابی استرس داره!
اول با عمو و خاله سلام احوال پرسی کرد و بعد سمت وونا اومد
دست گله بزرگی که توی دستش بودو به وونا دادو اروم سلامی گفت..
وونا لپاش گل انداخته بود و سرشو پایین انداخته بود..
یکی نیست بگه د اخه سلـ..یطه روزی ده بار همو ما.چ بو||سه میکنین
الان سرتو انداختی پایین؟
یونگی نگاهی به منم انداخت وبا لبخند سلامی داد
لبخندی زدم و جوابشو دادم
همه سمت پذیرایی رفتن
نگاهی به در انداختم
هنوز باز بود
پوفی کشیدم و سمتش رفتم
همینکه خواستم ببندمش حضور کسیو روبروم احساس کردم
از کفشاش گرفتم تا بالا
واااو عجب چیزیه!!!
اصن من کف چه خوشتیپو خوش انـ.دامه!!!!!
سرمو بلند کردم و به چشماش زل زدم
و تازه دو هزاریم جا افتاد فهمیدم کیه..
اینجا چیکار میکرد؟
تای ابروشو بالا انداخته بود و دست به سیـ||نه داشت برندازم میکرد..
سوالی نگاش کردم
+تو؟
سرشو سمتم خم کرد
_من؟
+ جونگکوک اینجا چیکار میکنی!؟
_اومدم خواستگاری رفیقم.. چطور؟
+ تو که قرار نبود بیای!
_اومدم دیگه
+خیلی خب سلام
از جملم جا خورد و خندید
_سلام!
+بفرما تو
سری تکون دادو وارد خونه شد..
خواستم درو ببندم که دوباره حضور کسیو روبروم احساس کردم
سرمو بلند کردم و با چهره ناز دختری روبرو شدم
قدش یکم از من کوچیک تر بودو میشه گفت تقریبا شبیه جنیه..
با ذوق سلامی بهم داد
_بهه سلام خوبی؟
+سلام ممنونم شما خوبین؟
_قربونت خوبم لیلی اره؟
+لیلی.. شما؟
بی توجه به سوالم لبخندی زدو گفت
_داداش جونگکوک گفت خیلی خوشگلیا باور نمیکردم در این حد خوشگل باشی..
لبخند زدم و احساس شیرینیی رو توی اعماق وجودم حس کردم..
+لطف دارین ممنون بفرمایید داخل دم در زشته
سری تکون داد و وارد خونه شد..
شونه ای بالا انداختم
حتما از اقوامشونه دیگه.
داداش جونگکوک چی بود؟
بیخیال درو زدم و سمت پذیرایی رفتم.
همه دست از احوال پرسی برداشته بودن و داشتن درمورد موضوعات عادی صحبت میکردن
کنار وونا روی مبل نشستم
یکم که بیشتر صحبت کردن عمو گفت
_معرفی نمیکنید؟
بابای یونگی لبخندی زد
رو به همون مردی که گفتم شبیشه گفت
_برادر بزرگم هستن
270 لایک
- ۶۶.۵k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط