{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_323


+وای... وونا دهنت سر..ویس
ینی اگه واقعا اومده بودن میخواستی با این ریخت قیافه بری پیششون؟
مطمئنم میرفتنو پشت سرشون رو هم نگاه نمیکردن

وونا حرصی جیغی کشید

_نمـ.یری لیلی

قلبم ایست کرد

+چیکار کنم دیگه خواستم بیدارت کنم بریم الــ/ــکل بنوشیم

حرصی سمتم اومد و نیشگونی از بازوم گرفت

_مـ..یمردی مثل ادم بیدارم کنی؟؟؟
+بسه دیگه عه زود باش برو یه ابی به دست صورتت بزن بیا

چشم غره ای نثارم کرد و سمت سرویس رفت
سمت ایینه رفتم
موهامو دم اسبی محکم بالا بستم و سمت کمد وونا رفتم

یه تیشرت بلند و خنک برداشتم
و رفتن پایین

دیدم عمو بین مبلا بساطو چیده

+بهبه بهبه
_روی زمین چیدم چون بنظرم لذ..ت بیشتری داره
+خوب کاری کردین

رفتمو نشستم یه سمت
عمو چندتا بالش هم گذاشته بود
یکیشو برداشتم و گذاشتم پشتم
چند مین بعد وونا هم اومد
اونم مثل من موهاشو دم اسبی بسته بود ولی تیشرت نداشت
یعنی همون کراپ تـ.نش بود
تعجبی هم نداره
خونه خودشونه دیگه
اومد کنار من نشست
عمو یه بالش داد دستش و رو به ما گفت

_خب لیواناتون رو بیارید

خندیدم

+عمو میخوایم خلا..ف کنیما

عمو هم متقابل خندید
لبخندی زدم
نگاهی به سفره انداختم
کلی هله‌ووله ریخته بود روشو قطعا قرار بود به عنوان مزه ازش استفاده کنیم
عمو اول ازمون خواست که یکم از کیکی که خاله پخته بخوریم
گفت معدمون خالیه و اگه روی معده خالی الــ/ــکل بخوریم ممکنه مشکلی پیش بیاد
طبق گفته عمو یکم کیک خوردیم و بعدش عمو برای همه الــ/ــکل ریخت
هرکاری کردیم خاله قبول نکرد بیاد پیشمون...
ولی زیادم عجیب نبود
چون خاله ازین کارا متنفره
روی پیک سوم بودیم
لیوان سمت وونا و عمو گرفتم
لیوانامون رو بهم کوبیدیم و یکجا سرکشیدیم

یه برگ چیپس برداشتم و زدم توی ماست موسیرو خوردم
از حق نگذریم امشب فوقالعاده بود!
یه ساعتی گذشت
توی کل این یه ساعت همش میخندیدیم و مسخره بازی درمیاوردم
عمو اصلا انگار نه انگار الــ/ــکل خورده
خیلی عادی داشت به ما نگاه میکرد

سرم کمی سنگین شده بود
ولی زیاد نه
یعنی میتونم بگم هوش حواس خودمو داشتم
اونم بخاطر فاز الکیه خودم بود
اما وونا اینطور به نظر نمیرسید
الکی میخندیدو هورا میکشید...

نیم ساعت دیگه ای هم گذشت
سرم سنگین شده بود و داشتم به اوج خودم میرسیدم
ولی عمو دیگه اجازه نداد بخوریم و گفت حالمون بد میشه
با اینکه خورده بود توی ذوقم ولی زیاد اهمیت ندادم
سمت دستشویی رفتم
یه ابی به دست صورتم زدمو از دستشویی خارج شدم
نگاهیی به ساعت انداختم
ساعت شده بود
23:30

270 لایک
دیدگاه ها (۷)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_324برای اینکه زحمت های...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_325پوفی کشیدم و روی تخ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_322سمت کمدش رفتو یه تی...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_321وقتی متوجه منظورم ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط