{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#Gentlemans_husband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_324


برای اینکه زحمت های خاله هدر نره نشستیم پشت میز شامو یه کوچولو شام خوردیم
و بعد هم با یه شب بخیر سمت اتاق وونا رفتیم
کش موهامو باز کردم
خودمو روی تخت انداخت

+عجب شبی بود امشب
_خیلی خوش گذشت
البته الــ/ــکله زیاد نمیگیره آدمو
+بله دیدم چجورم ترو نگرفته بود وون وون
_سخت نگیر تو خیلی کمتر از من خوردی
+اره زیاد اهل اینجور چیزا نیستم
اخرین باری که خیلی زیاد خوردم قبل این بود که به همسریه با جونگکوک دربیام
_پیش خودم بودی نه؟
+اره داشتیم قایمکی میخوردیم..
خیلی خوردیم نمیدونم چطور حالمون بد نشد!

وونا خندید

_چی بگم والا

اومدو خودشو انداخت کنارم روی تخت

_فردا روز متفاوتی برای منه
+همینطوره
ولی اصلا نگران نباشو استرس به خودت وارد نکن

چشماشو بستو سرشو به نشونه باشه تکون داد
به پهلو پشت به وونا شدمو چشمامو بستم

(چند ساعت بعد)

ساعت  نزدیکای هشت بود ویونگی اینا حدود
یه ساعت تا یه ساعت نیم دیگه میومدن..
روی تخت نشسته بودم و به وونا نگاه میکردم که داشت با استرس طول عرض اتاقو میرفت و میومد.

حرصی رو بهش گفتم

+د یجا بتـمـر.گ دیگه سرم گیج رفت از بس اینور اونور رفتی اه

سر جاش ایستادو ناخن هاشو برد توی دهنش..

_اگه خانوادش از من خوششون نیاد چی؟
اگه چایی از دستم بیوفته روی پای مادر یونگی چی؟
اگه یهو.. اگه یهو یه سوتی بدم چی؟
وای لیلی بدبخت شدم

برای بار هزارم یکی کوبیدم توی پیشونیم

+بخدا مغز منو خوردی
بابا چند بار یه چیزیو میپرسی؟
هیچ اتفاقی نمیوفته
یجوری رفتار میکنی انگار اولین بارته!
اینقدر استرس نداشته باش عرق میکنی ارایشت خراب میشه
اینهمه هم اینور اونور نرو لباست چر.وک میشه

وونا دستای عرق کردشو با دستمال خشک کرد

_حق باتوعه بهتره یکم اروم بگیرم

اومدو روی تخت کنارم نشست
لباسش حسابی بهش میومد و به تـ.نش نشسته بود..
ارایششم با لباسش هماهنگی خاصی داشتو اینو مدیون من بود که اینطور خوشگل ارایشش کردم.
خودمم همچین کم نزاشته بودم
لباسام خیلی بهم میومدن و یه ارایش ملایم ولی شیک هم کرده بودم..
توی همین فکرا بودم که خواهر وونا اومد و درو باز کرد
سری به نشونه تاسف برای وونا تکون دادو رو بهم گفت

_لیلی بیا یه دست کمکی بهمون بده
این دختریه دیوونه که داره از استرس پس میوفته

خندیدم

+باشه اومدم

رو به وونا گفتم

+توهم زیاد سخت نگیر

از اتاق وونا خارج شدم و سمت اشپزخونه رفتم..

همهگی داشتن به خاله کمک میکردن

عمو و شوهر خواهر وونا رفته بودن یه چنتا چیز پیش پا افتاده که یادمون رفته بودو بخرن..
یکم به خواهرش و خاله توی کارای خونه کمک کردم
با یاداری اینکه اتاق وونا رو هنوز تمیز نکردیم یکی زدم توی سرم و سمت اتاق وونا دوییدم..
دیدم همونطور روی تخت نشسته و داره با گوشیش ور میره
قطعا داره با یونگی جونش صبحت میکنه

نچ نچی کردم

+نگاش کن ترو خدا
بلند شو بلند شو اتاقتو مرتب کن زود باش

سرشو از توی گوشی بیرون اورد

_لیلی بیخیال اتاق واسه چیه اخه؟

+د اخه عقل کل وقتی خواستی با دوماد حرف بزنی میخوای بیاریش توی این اتاق کوفتی دیگه!

وونا از عصبانیتم جا خوردو سریع از روی تخت بلند شد

_باشه الان جمعش میکنم
اصلا حواسم نبود

270 لایک
دیدگاه ها (۴)

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۳🦋)✥(ویو لوین کاترین)ده دقیقه شده بود که به ک...

پارت ۲۲

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

پارت ۳ ویو ا.ت هنوز سر درد و ضعفی توی بدنم داشتم روی میزم خو...

#My_company_model پارت ۳۸ویو بیناصبح با دل درد شدید از خواب ...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

the missing link part¹⁷توی اتاق کلا به تخت دو نفره ، یه پنجر...

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

پارت ۳ خوابم می‌امد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم ندا...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁴ویو ته‌وون_________امشب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط