{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوسه مرگ

بوسه مرگ
"پارت ۴۳"

ویو جونگ‌کوک

نگاهم روی صفحه‌ی گوشی ثابت موند.


اسم تماس‌گیرنده کافی بود تا بفهمم خبر خوبی نیست...


بدون معطلی تماس رو وصل کردم.


-‌ بگو.


صدای مرد از اون طرف خط آروم، اما مضطرب بود.


«قربان... یکی از محموله‌هایی که قرار بود امشب جابه‌جا بشه، خبری ازش نیست.»


اخم‌هام در هم رفت.

- منظورت چیه خبری ازش نیست؟


«ردش رو گم کردیم...»


واقعا از شدت عصبانیت داشتم منفجر می‌شدم.


تو ده سالی که برای من کار می‌کنی، اولین باره این جمله رو ازت می‌شنوم. (داد)

مرد چیزی نگفت.

«همه رو همون‌جا نگه دار. تا نیم ساعت دیگه خودم می‌رسم.»


تماس رو قطع کردم...


______________________

ویو ات

از حالت چهره‌ی جونگ‌کوک معلوم بود اوضاع اصلاً عادی نیست...


آروم پرسیدم:
& دوباره مشکل پیش اومده؟


جوابی نداد.
از جاش بلند شد و کتش رو برداشت..


همین که خواست آستین زخمی‌ش رو بالا بکشه، از درد خیلی کوتاه اخم کرد...


این بار دیگه نتونستم سکوت کنم.


& تو با این وضعیت جایی نمی‌ری.

جونگ‌کوک نگاهم کرد.

- دارم.

& بازوت هنوز زخمیه..

- مهم نیست.

& برای تو شاید مهم نباشه، ولی...

حرفم نیمه‌کاره موند.
چند لحظه فقط نگاهم کرد..


& ولی چی؟


نگاهم رو ازش دزدیدم.
& ...ولی دکتر گفته باید استراحت کنی..


جونگ‌کوک نفس آرومی کشید.


- بعضی کارها منتظر خوب شدن زخم نمی‌مونن..


مین‌جائه که تا اون لحظه ساکت بود، جلو اومد.


«قربان، اجازه بدید من برم.»


جونگ‌کوک بدون مکث جواب داد:

- نه.

«اما...»

- اگه این کار همون چیزیه که فکر می‌کنم، فقط خودم باید انجامش بدم.


اتاق دوباره ساکت شد...
من به بازوی بانداژشده‌ش نگاه کردم...


بعد با کلافگی گفتم:
& حداقل بذار پانسمانت رو عوض کنن.


جونگ‌کوک برای چند ثانیه ساکت موند..


بعد برخلاف انتظارم، این بار مخالفت نکرد ...


- پنج دقیقه..


مین‌جائه با تعجب بهش نگاه کرد.
من هم جا خوردم...


اون هیچ‌وقت به این راحتی نظرش رو عوض نمی‌کرد..


جونگ‌کوک رو به مین‌جائه گفت:
- پزشک رو خبر کن.

«چشم، قربان.»


مین‌جائه سریع از اتاق خارج شد..


برای چند لحظه، فقط من و جونگ‌کوک داخل اتاق بودیم ...


سکوتی سنگین بینمون حاکم شد..


جونگ‌کوک آروم روی صندلی نشست و نگاهش رو به پنجره دوخت...


این اولین بار بود که بدون بحث، برای زخمش چند دقیقه صبر می‌کرد...


_____________________________


ادامه دارد......⭐️


دخترا میدونم منتظرید که به جاهای احساسی برسیم ولی داستان هم روند خودشو داره


مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🪸
دیدگاه ها (۴)

بوسه مرگ "پارت ۴۲"ویو اتنگاهم تا وقتی جونگ‌کوک از انتهای راه...

بوسه مرگ "پارت ۴۱"ویو کوک همون لحظه که برگشتم...چشمم به صورت...

بوسه مرگ "پارت ۳۶"ماشین در سکوت داخل خیابون‌های شهر حرکت می‌...

بوسه مرگ "پارت ۳۱"ویو اتبعد از اینکه لباسم رو عوض کردم، از ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط