Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_364
+چی!جدی همون امتحان؟
_اره اماده باش سه روز دیگه بریم باید امتحان بدی..
+نمیشد زودتر بگی!!!
_لیلی الان چند هفتس دارم بهت میگم؟
لـ..بامو اویزون کردم و به چاییم خیره شدم.
مادر جون گفت
_نگران نباش مادر حتما قبول میشی حالا که نیرو کم دارنو با شناختی که من از تو دارم میتونی..
اهی کشیدم و گفتم
+امیدوارم
* * * * *
بالاخره روز امتحان رسیدو داشتم توی محل برگزاری امتحان دور میزدم.
کلی ادم اومده بودن که شانس خودشون رو امتحان کنن..
بیشترشون هم جوون و بنظر تحصیل کرده میرسیدن..
اول اعتماد به نفس نداشتم و فکر میکردم قطعا قبول نمیشم.
ولی اینقدر همه بهم انرژی مثبت دادن که کلا افکار منفیو از خودم دور کردم!
همینطور که داشتم همجارو دید میزدم دیدم ویونا (توی شرکت با این دختر اشنا شده) کنار یه دختر، انتهای راهرو ایستادن.
لبخند گرمی زدم و به سمتشون رفتم
نزدیک تر که شدم دیدم انگار دارن درباره یچیزایی از طرح نقشه ها صحبت میکنن که من اصلا ازش سر در نمیارم..
نزدیک تر شدم و با همون لبخند گفتم
+سلام
ویونا نگاهشو بهم دوختو با دیدنم لبخندی گرمی زدو سمتم اومد
_بهبه سلام خانوم کیم گل
خوبی قشنگم
+ تو خوبی ویونا
پالتوش رو مرتب کرد و گفت
_ممنون
اتفاقا همین حالا میخواستم بیام پیشت
از اقای جئون شنیدم که اومدی
+که اینطور
سری تکون داد و رو به همون دختره گفت
_ایشون خانم کیم همسر رئیس هستن
بهتره باهاشون اشنا باشین
دختره نگاهی به من انداخت بعد با یه لبخند ریز گفت
_خیلی خوشبختم خانوم
منم یکی از کارکنان نقشه کشیم
+همچنین خوشبختم عزیزم
و بعد رو به ویونا گفتم
+امتحان کی شروع میشه؟
یه نگاه به ساعت مچیش انداخت گفت
_نیم ساعت دیگه
میخوای قبلش یه نوشیدنی خفن بخوری تا خنک شی؟
با ذوق سری تکون دادم که مچ دستمو گرفت و یه سمتی رفت
رسیدیم به یه سالن
بیشتر شبیه استراحت گاه بود..
بعدشم منو نشوند روی نیمکت و گفت
_بشین الان میام
+باشه
رفتو بعد چند مین با دوتا اب هویج برگشت
یکیشو داد دستمو گفت
_بفرمایین
با ذوق تشکری کردم و ازش اب هویجو گرفتم
آب هویج رو در خنده و شادی نوش کردیم..
کم کم باید میرفتم واسه امتحان اماده میشدم.
ویونا همراهم تا سالن برگذاری امتحان اومدو گفت
_امیدوارم موفق باشی
وسطای امتحان منو چنتا از مدیرا و رئیس میایم بهتون سر میزنیم
+باشه عزیزم
فعلا
_فعلا.
با استرس سمت صندلیم رفتم و روش نشستم.
بالاخره برگه امتحان هامون رو دادن و..
* * * *
برگه ام رو تحویل دادم و سمت خروجی رفتم
وقتی از محوطه جلسه خارج شدم یه نفس عمیق کشیدم
احساس میکنم واسه کنکور به اندازه این امتحان استرس نداشتم!!!
نمیدونم ولی علاقه نسبتا زیادی نسبت به شرکت پدرجون و جونگکوک دارمو دوست دارم جزوی از کارمنداش باشم..
امتحان از نظرم اسون بودو خیلی خوب جواب بیشتر سوالارو دادم..
ولی همین منو میترسوند
قطعا اگه برای من اسون بودن
برای بقیه هم اسون بودنو رقابت سخت تر میشه!
افکارمو گذاشتم پشت سرو تصمیم گرفتم دیگه بهشون فکر نکنم
از محوطه دورتر شدم و سمت ساختمان اصلی یا همون شرکت جونگکوک یه راه افتادم
وقتی رسیدم بدون مکث سوار اسانسور شدمو به سمت طبقه و واحدش رفتم و در زدم.
با بفرماییدش وارد اتاق شدم
پوفی از سر کلافگی کشیدم و نشستم روی مبل
جونگکوک همونطور که داشت به یکسری پوشه ها نگاه میکرد
زیر چشمی منو میپایید
بالاخره دهن باز کردو چیزی گفت
_کی صندلی ترو انتخاب کرد؟
از سوالش کمی جا خوردم
نمیدونم
ولی توقع داشتم ازم بپرسه امتحان چطور بوده!!
بیخیالی زمزمه کردم و گفتم
+همون مدیر سالن
البته با مشورت خودم
نگاهشو بهم دوخت
_میشه بپرسم چرا اونو انتخاب کردی؟؟
+یعنی چی
مگه فرقیم داره!!
_اره داره
درست کنار ده پسر نشسته بودیو حتی یه دختر کنارت نبود
میشه بپرسم این یعنی چی؟
+به من چه خب
من از کجا میدونستم
مشکلش چیه؟
_ د همینه دیگه
خیلی برات عادیه نه!؟؟
ته دلم برای این غیرتی شدنش اکلیلی شدو ناخواسته لبخندی زدمو تصمیم گرفتم بیشتر ازین عصبانیش نکنم
+شرمنده
ولی واقعا نمیدونستم!!
اصلا بیخیال اون
امتحانمو خوب دادم
البته اینطور به نظر میرسه..
پوفی کشیدو از روی صندلی بلند شد
_نتیجه رو یه هفته دیگه اعلام میکنیم
و بدون هیچ حرف دیگه ای اتاقو ترک کرد...
* *
با صدای نسبتا بلند داد زدم
+بابا
نمیاین؟ غذا امادست.
چند مین بعد جونگکوک و بابا باهم وارد اشپزخونه شدن
جونگکوک با دیدن میزو بوی غذا لبخند رضایتی اومد روی لـ..بشو گفت
_دستت در.د نکنه
+خواهش میکنم نوش جان...
300 لایک
100 بازنشر
#season_Third
#part_364
+چی!جدی همون امتحان؟
_اره اماده باش سه روز دیگه بریم باید امتحان بدی..
+نمیشد زودتر بگی!!!
_لیلی الان چند هفتس دارم بهت میگم؟
لـ..بامو اویزون کردم و به چاییم خیره شدم.
مادر جون گفت
_نگران نباش مادر حتما قبول میشی حالا که نیرو کم دارنو با شناختی که من از تو دارم میتونی..
اهی کشیدم و گفتم
+امیدوارم
* * * * *
بالاخره روز امتحان رسیدو داشتم توی محل برگزاری امتحان دور میزدم.
کلی ادم اومده بودن که شانس خودشون رو امتحان کنن..
بیشترشون هم جوون و بنظر تحصیل کرده میرسیدن..
اول اعتماد به نفس نداشتم و فکر میکردم قطعا قبول نمیشم.
ولی اینقدر همه بهم انرژی مثبت دادن که کلا افکار منفیو از خودم دور کردم!
همینطور که داشتم همجارو دید میزدم دیدم ویونا (توی شرکت با این دختر اشنا شده) کنار یه دختر، انتهای راهرو ایستادن.
لبخند گرمی زدم و به سمتشون رفتم
نزدیک تر که شدم دیدم انگار دارن درباره یچیزایی از طرح نقشه ها صحبت میکنن که من اصلا ازش سر در نمیارم..
نزدیک تر شدم و با همون لبخند گفتم
+سلام
ویونا نگاهشو بهم دوختو با دیدنم لبخندی گرمی زدو سمتم اومد
_بهبه سلام خانوم کیم گل
خوبی قشنگم
+ تو خوبی ویونا
پالتوش رو مرتب کرد و گفت
_ممنون
اتفاقا همین حالا میخواستم بیام پیشت
از اقای جئون شنیدم که اومدی
+که اینطور
سری تکون داد و رو به همون دختره گفت
_ایشون خانم کیم همسر رئیس هستن
بهتره باهاشون اشنا باشین
دختره نگاهی به من انداخت بعد با یه لبخند ریز گفت
_خیلی خوشبختم خانوم
منم یکی از کارکنان نقشه کشیم
+همچنین خوشبختم عزیزم
و بعد رو به ویونا گفتم
+امتحان کی شروع میشه؟
یه نگاه به ساعت مچیش انداخت گفت
_نیم ساعت دیگه
میخوای قبلش یه نوشیدنی خفن بخوری تا خنک شی؟
با ذوق سری تکون دادم که مچ دستمو گرفت و یه سمتی رفت
رسیدیم به یه سالن
بیشتر شبیه استراحت گاه بود..
بعدشم منو نشوند روی نیمکت و گفت
_بشین الان میام
+باشه
رفتو بعد چند مین با دوتا اب هویج برگشت
یکیشو داد دستمو گفت
_بفرمایین
با ذوق تشکری کردم و ازش اب هویجو گرفتم
آب هویج رو در خنده و شادی نوش کردیم..
کم کم باید میرفتم واسه امتحان اماده میشدم.
ویونا همراهم تا سالن برگذاری امتحان اومدو گفت
_امیدوارم موفق باشی
وسطای امتحان منو چنتا از مدیرا و رئیس میایم بهتون سر میزنیم
+باشه عزیزم
فعلا
_فعلا.
با استرس سمت صندلیم رفتم و روش نشستم.
بالاخره برگه امتحان هامون رو دادن و..
* * * *
برگه ام رو تحویل دادم و سمت خروجی رفتم
وقتی از محوطه جلسه خارج شدم یه نفس عمیق کشیدم
احساس میکنم واسه کنکور به اندازه این امتحان استرس نداشتم!!!
نمیدونم ولی علاقه نسبتا زیادی نسبت به شرکت پدرجون و جونگکوک دارمو دوست دارم جزوی از کارمنداش باشم..
امتحان از نظرم اسون بودو خیلی خوب جواب بیشتر سوالارو دادم..
ولی همین منو میترسوند
قطعا اگه برای من اسون بودن
برای بقیه هم اسون بودنو رقابت سخت تر میشه!
افکارمو گذاشتم پشت سرو تصمیم گرفتم دیگه بهشون فکر نکنم
از محوطه دورتر شدم و سمت ساختمان اصلی یا همون شرکت جونگکوک یه راه افتادم
وقتی رسیدم بدون مکث سوار اسانسور شدمو به سمت طبقه و واحدش رفتم و در زدم.
با بفرماییدش وارد اتاق شدم
پوفی از سر کلافگی کشیدم و نشستم روی مبل
جونگکوک همونطور که داشت به یکسری پوشه ها نگاه میکرد
زیر چشمی منو میپایید
بالاخره دهن باز کردو چیزی گفت
_کی صندلی ترو انتخاب کرد؟
از سوالش کمی جا خوردم
نمیدونم
ولی توقع داشتم ازم بپرسه امتحان چطور بوده!!
بیخیالی زمزمه کردم و گفتم
+همون مدیر سالن
البته با مشورت خودم
نگاهشو بهم دوخت
_میشه بپرسم چرا اونو انتخاب کردی؟؟
+یعنی چی
مگه فرقیم داره!!
_اره داره
درست کنار ده پسر نشسته بودیو حتی یه دختر کنارت نبود
میشه بپرسم این یعنی چی؟
+به من چه خب
من از کجا میدونستم
مشکلش چیه؟
_ د همینه دیگه
خیلی برات عادیه نه!؟؟
ته دلم برای این غیرتی شدنش اکلیلی شدو ناخواسته لبخندی زدمو تصمیم گرفتم بیشتر ازین عصبانیش نکنم
+شرمنده
ولی واقعا نمیدونستم!!
اصلا بیخیال اون
امتحانمو خوب دادم
البته اینطور به نظر میرسه..
پوفی کشیدو از روی صندلی بلند شد
_نتیجه رو یه هفته دیگه اعلام میکنیم
و بدون هیچ حرف دیگه ای اتاقو ترک کرد...
* *
با صدای نسبتا بلند داد زدم
+بابا
نمیاین؟ غذا امادست.
چند مین بعد جونگکوک و بابا باهم وارد اشپزخونه شدن
جونگکوک با دیدن میزو بوی غذا لبخند رضایتی اومد روی لـ..بشو گفت
_دستت در.د نکنه
+خواهش میکنم نوش جان...
300 لایک
100 بازنشر
- ۵۶.۶k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط