{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آخرین شب

آخرین شب
part 6
ویو ات :
احساس کردم حالت تهوع دارم از چادر بیرون رفتم و رفتم بالا آوردم حالم خیلی بد بود انگار سنگ خورده بودم پس رفتم پیش تهیونگ و پسرا

تهیونگ:ات چرا رنگت پریده ،خوبی ؟"نگران "

ات:آره خوبم "دوروغ میگه"

تهیونگ: باشه بیا یکم بشین بعدش بریم بخوابیم "مهربون "

بعد از اینکه دوباره مشغول حرف زدن شد من اروم رفتم خودمو تو بغلش جا کردم و بوش کردم

تهیونگ:حالت تهوع داری ات ؟"جدی"

ات :یکم "مظلوم"

تهیونگ:پس چرا نمیگی عزیزم ، پسرا با دیگه میریم بخوابیم ات خسته اس "مهربون "

نامجون :باشه داداش برو "خوشحال "

کوک :هی تهیونگ مراقب برادر زادم باشه "خنده "

تهیونگ:داداش بچه خودمه هاا "کیوت "

ات :همتون ساکت شید بچه‌ی منه داره دهن منو سرویس میکنه "شوخی و خنده "

تهیونگ:باشه عزیزم تو حرص نخور بیا بریم حالتو خوب کنم‌

جمین :حالشو خوب کنی ؟داداش حامله اس نمی‌تونی به فا..کش بدی

تهیونگ:چی میگی جمین به من ویار داری یاید پیشش باشم حالش خوب بشه اونم بعد از بدنیا اومدن بچه انجام میشه نگران نباش "شیطون "
ات:بریم دیگه "خجالت "

تهیونگ :باشه عشقم شب بخیر پسرا "شیطون "

ویو تهیونگ :
راستش امشب میخواستم بگم که واقعا دوسش دارم
پس با هم رفتیم او چادر من جامونو درست کردم و دراز کشیدیم دستمو دور کمرش حلقه کردم و نزدیک خودم کردمش سرشو برد تو گردنم و بوم کرد

تهیونگ:ات عزیزم راستش میخوام یه چیزی بهت بگم "مظلوم "

ات :خب راستش منم همینطور

تهیونگ:خب پس اول تو بگو

ات :نه تو بگو

تهیونگ:باشه پس ام خب راستش من واقعا دوست دارم از روز اولی که دیدمت عاشقت شدم
ات :منم میخواستم همینو بگم "خجالت "
تهیونگ ویو :
به سمتش رفتم و یک جوری بوسیدمش که انگار چند ساله منتظر این بوسم بعد رفتم سمت گردنش و مارک گذاشتم و
تهیونگ:اگر که حامله نبودی الان جوری به فاکت می‌دادم که صدای جیغت تا پیس پسرا هم بره

ات :پس خوبه که حامله ام "خنده '

تهیونگ:بیا بغلم بگیر بخواب "جدی و ناراحت "

ات :اا تهیونگ من ناراحت نباش دیگه اینم بچرم تو گذاشتی تو من دیگه "کیوت "

تهیونگ :خوب کردم حالا هم بخواب بیبی "بغلش میکنه "
و سیاهی
ویو ات :
صبح بیدار شدم دیدم تهیونگ محکم بغلم کرده پس منم مدت ها نگاش کردم که بلخره تکون خورد
ات :میبینم که بیدار شدم خوابالو "نازش میکنه "

تهیونگ:آره عشقم بیا لباس بپوش بریم صبحانه بخور نباید گرسنه بمونی

ات :من صبحانه نمیخورم

تهیونگ:مگه میشه بچم گشنشه باید بخوری

ات :من صبحانه دوست ندارم تهیونگ اذیت نکن "ناراحت "

تهیونگ:عشقم الان که حامله ای حتما باید بخوری تازه اگر حامله ام نبودی باید میخوردی
که یهو...

۲۵ تا لایک و ۱۰ تا کامنت
خوشگلا واقعا بابت حمایتتون ممنونم
یادتون باشه نظراتتون واقعا برام مهمه بوس بهتون 🎀🍓🎀
دیدگاه ها (۱۱)

آخرین شب part5ویو ات:از اتاق رفتم بیرون که دیدم تهیونگ روی ک...

آخرین شب part4ویو تهیونگ:دیدم بیهوش شد براید استایل بغلش کرد...

سه پارتی تهیونگ ~~ ملکه قلبم~~پارت۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط