{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۵۰ }🌔


✓ برو کنار...

× برم کنار که لنا رو بزنی ...



× گوش کن ببین چی بهت میگم... از وقتی اومدم اینجا کلی حرف بارم کردی...
چیزی بهت نگفتم ...
ولی یادت باشه من بخاطر لنا اینجام ...

✓ خنده داره ... جونکوک تو‌رو دوست ندارم
مطمئن باش روزی دست دختر دیگه ای رو میگیره و میاره جلوی چشمات...

× به سمت جلو حرکت کردم تا جوابش بدم اما با داد مامان کوک ساکت شدم ...

مامان کوک: اهیون تمومش کن ( داد) این چه طرز حرف زدنه ...

✓ ولی...

مامان کوک: مامانت کجاست جمعت کنه ها....

× نگاهم به اهیون خورد که سرش انداخت پایین و ازمون دور شد

مامان کوک: ات جان...

× جانم...

مامان کوک: ببخشید... واقعا این چند وقت اذیت شدی...

× این حرفو نزنید ...

مامان کوک: از چند سال پیش اینجا همیشه دعواست‌...
ببینم خانواده تو کجاند تا به حال در موردش صحبت نکردی....

× خوب... من... خانوادم رو از دست دادم ...

مامان کوک: او شرمندم ات...

× بغض بدی گلوم رو گرفته بود ... با حس قرار گرفتم بغل کسی سرمو بالا آوردم ...
مامان کوک بود...

مهربون بود...
نمی‌دونم شایدم دلش برام میسوزه...

مامان کوک: ما پیشتیم ات ... دیگه ناراحت نباش...

× از اون روز خیلی می‌گذره...
من خیلی تغییر کردم ...
آدم متفاوتی شدم ...
من داخل پرورشگاه بزرگ شدم ...
و اینکه الان اینجام رو نمی دونم.....( بغض)

مامان کوک: بیا بغلم دخترم

× با بغلش آروم شدم ... احساس امنیت برای چند ثانیه یا شایدم چند دقیقه بهم برگشت...

ناراحتیم رو کنار گذاشتم و با لبخندی طرف لنا برگشتم ...

× خوب لنا بریم نقاشی بکشیم ...
& اخجون...

× ممنونم ... خیلی ممنونم ( رو به مامان کوک)

مامان کوک: خواهش میکنم دخترم ..‌ یک دونه عروس که بیشتر ندارم ( خنده)

× ( خنده)

× دست لنا رو گرفتم و به سمت اتاق رفتیم....

& اینم دفتر نقاشیم.. چی بکشم...

× خوب به نظر من...

ویو چند ساعت بعد:

× نقاشی لنا رو تموم کردم و نگاهی به نقاشی انداختم ...
قشنگ شده بود .. خیلی قشنگ...
تمام اهالی این خونه رو کشیدیم... به جز
اهیون و مامان اهیون...
دروغ چرا یاد بچگی خودم افتادم ...
وقتی بیدار میشدم ... مثل بقیه بچه ها شاد و شنگول نبودم ...
احساستم فقدر نشون دهنده یک روز کسل کننده بود...

نگاهم به لنا خورد خواب خواب بود..
از روی پام بلندش کردم و روی تخت گذاشتمش...

روی زمین نشستم و نگاه به لنا کردم...

× اونجوریم که فکر میکردم تنها نبودی...
تو همه پیشت بودن...
برعکس من...

با خودم حرف میزدم و خاطرات چرت و تلخ گذشته رو مرور میکردم که در با شتاب باز شد....

ادامه دارد...🌔

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ ✨

شرط ها:
لایک ها بالا
بازنشر بالای ۷۰
فالو بالای ۱۲

بوس به همتون 💖😍
دیدگاه ها (۷۳)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط