✨REGRET✨
✨REGRET✨
PART: 12
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[ویو لارا]
مسابقه شروع شد....
جونگکوک جلوتر از همه بود چشمم فقط رو ماشینش بود
خیلی ماهرانه داشت پیچ ها رو رد میکرد..
........
باشگاه منفجر شد جونگکوک اول شد همه جیغ و داد
میکشیدن..
جونگکوک از ماشین پیاده شد و به سمت ما اومد
جیمین: عالی بودی پسر..
جونگکوک: ممنون هیونگ
جیهوپ با خنده جلو اومد..
جیهوپ: پس داداش امشب به مناسبت برنده شدن قراره
مهمون تو باشیم درسته؟
جونگکوک پوکر به جیهوپ نگاه کرد...
جونگکوک: هیونگ از کی انقدر گدا شدی؟
همه زدن زیر خنده جز من حرفش هیچم جالب نبود
نامجون: خب دیگه جونگکوک خسیس نباش امشب خونه تو
مهمونیم.
جونگکوک: باشه نامجون هیونگ باشه
رو کردم به تهیونگ...
لارا: تهیونگ اگه میخوای برو من برمیگردم خونه...
شوگا پرید وسط حرفم...
شوگا: نه خیر لارا تو هم میای
خواستم اعتراض کنم که جین پرید واسط حرفم..
جین: لارا کافیه توهم میای
لارا:... باشه
..........
از باشگاه اومدیم بیرون هرکی به سمت ماشین
خودش رفت و به سمت خونه رفتیم من با تهیونگ اومده بودم
...........
رسیدیم پیاده شدم خونش خیلی بزرگ بود خب معلومه دیگه
خانوادش یه مافیا هستن، توجه ای نکردم و وارد خونه شدیم
وقتی وارد شدیم جونگکوک کسی رو صدا زد....
جونگکوک: آجوما(صدای بلند)
زن مسنی با دو خودش رو رسوند...
آجوما: بله ارباب..
جونگکوک: آجوما همچی رو آماده کردی..
آجوما: بله ارباب
پسرا یکی یکی به سمت مبل رفتن و خودشون رو روی
مبل انداختن انگار اینجا زیادی راحت بودن..
منم آروم رفتم یه گوشه نشستم..
جونگکوک: هیونگا اتاقاتون حاضره برید لباس عوض کنید
بعد حرف جونگکوک همه بلند شدن و به سمت پله ها رفتن
تهیونگ بین راه برگشت و بهم نگاه کردم..
تهیونگ: احمق کوچولو اینجا منتظر باش الان میام
لارا: باشه..
و به راهش ادامه داد..
فقط منو جونگکوک پایین بودیم من به روبه روم خیره بودم
جونگکوکم به من نگاه میکرد...
جونگکوک: لارا دنبالم بیا
برگشتم بهش نگاه کردم...
لارا: چرا؟
حرفی نزد اومد نزدیکم خم شد کنار گوشم زمزمه شد..
جونگکوک: میخوام بهت لباس بدم خانوم کوچولو
سرم رو به عقب کشیدم و شونه ای بالا انداختم..
لارا: نمیخوام راحتم اینجوری..
جونگکوک: بهت گفتم بیا یه حرفو دوبار تکرار نمیکنم
لارا: اصلا مگه تو لباس دخترونه داری؟
جونگکوک: یه فکری واسه اونجاش میکنم
دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید..
به سمت بالا رفت پشت در بزرگی ایستاد
درو باز کرد اتاق کلا تاریک بود..
.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد....
مرسی که حمایت میکنید بوس بهتون 😘بای بای 👋🏻👋🏻
PART: 12
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[ویو لارا]
مسابقه شروع شد....
جونگکوک جلوتر از همه بود چشمم فقط رو ماشینش بود
خیلی ماهرانه داشت پیچ ها رو رد میکرد..
........
باشگاه منفجر شد جونگکوک اول شد همه جیغ و داد
میکشیدن..
جونگکوک از ماشین پیاده شد و به سمت ما اومد
جیمین: عالی بودی پسر..
جونگکوک: ممنون هیونگ
جیهوپ با خنده جلو اومد..
جیهوپ: پس داداش امشب به مناسبت برنده شدن قراره
مهمون تو باشیم درسته؟
جونگکوک پوکر به جیهوپ نگاه کرد...
جونگکوک: هیونگ از کی انقدر گدا شدی؟
همه زدن زیر خنده جز من حرفش هیچم جالب نبود
نامجون: خب دیگه جونگکوک خسیس نباش امشب خونه تو
مهمونیم.
جونگکوک: باشه نامجون هیونگ باشه
رو کردم به تهیونگ...
لارا: تهیونگ اگه میخوای برو من برمیگردم خونه...
شوگا پرید وسط حرفم...
شوگا: نه خیر لارا تو هم میای
خواستم اعتراض کنم که جین پرید واسط حرفم..
جین: لارا کافیه توهم میای
لارا:... باشه
..........
از باشگاه اومدیم بیرون هرکی به سمت ماشین
خودش رفت و به سمت خونه رفتیم من با تهیونگ اومده بودم
...........
رسیدیم پیاده شدم خونش خیلی بزرگ بود خب معلومه دیگه
خانوادش یه مافیا هستن، توجه ای نکردم و وارد خونه شدیم
وقتی وارد شدیم جونگکوک کسی رو صدا زد....
جونگکوک: آجوما(صدای بلند)
زن مسنی با دو خودش رو رسوند...
آجوما: بله ارباب..
جونگکوک: آجوما همچی رو آماده کردی..
آجوما: بله ارباب
پسرا یکی یکی به سمت مبل رفتن و خودشون رو روی
مبل انداختن انگار اینجا زیادی راحت بودن..
منم آروم رفتم یه گوشه نشستم..
جونگکوک: هیونگا اتاقاتون حاضره برید لباس عوض کنید
بعد حرف جونگکوک همه بلند شدن و به سمت پله ها رفتن
تهیونگ بین راه برگشت و بهم نگاه کردم..
تهیونگ: احمق کوچولو اینجا منتظر باش الان میام
لارا: باشه..
و به راهش ادامه داد..
فقط منو جونگکوک پایین بودیم من به روبه روم خیره بودم
جونگکوکم به من نگاه میکرد...
جونگکوک: لارا دنبالم بیا
برگشتم بهش نگاه کردم...
لارا: چرا؟
حرفی نزد اومد نزدیکم خم شد کنار گوشم زمزمه شد..
جونگکوک: میخوام بهت لباس بدم خانوم کوچولو
سرم رو به عقب کشیدم و شونه ای بالا انداختم..
لارا: نمیخوام راحتم اینجوری..
جونگکوک: بهت گفتم بیا یه حرفو دوبار تکرار نمیکنم
لارا: اصلا مگه تو لباس دخترونه داری؟
جونگکوک: یه فکری واسه اونجاش میکنم
دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید..
به سمت بالا رفت پشت در بزرگی ایستاد
درو باز کرد اتاق کلا تاریک بود..
.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد....
مرسی که حمایت میکنید بوس بهتون 😘بای بای 👋🏻👋🏻
- ۱۷۲
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط