Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_321
وقتی متوجه منظورم شد بلند خندید
_باشه عزیزم چرا که نه؟ از پشت؟
چشمام گرد شدو از روی صندلی بلند شدم
+بیـ..شعور
_خودت خواستی دیگه وایسا
خنده کنان از بالکن خارج شدم
همچنان داشت پشت سرم میومد
صدای خنده هردومون کل خونرو گرفته بود عمو از توی اتاقش بیرون اومد و به منو وونا که داشتیم توی خونه بدو بدو میکردیم زل زد
و با صدای بلند رو به خاله گفت
_خانوم اینم از وونا خانم
همین دیشب بود که داشت از شدت
استر.س خودشو به درو دیوار میزد
الان خونرو گذاشته روی سرش
خاله حرف عمو رو تایید کرد و خندید
رو به عمو گفتم
+وا عمو
معلومه دیگه
بهترین رفیقش اومده پیشش بایدم خوشحال باشه
عمو خندید
اینبار وونا گفت
_بابا جون بیا تحویل بگیر
هی میگی لیلی ارومه لیلی خوبه
لیلی شیطون نیست بیا تحویل بگیر
با چشمام به وونا فهموندم که خفه شه تا خفش نکردم
عمو خیلی ریلکس سمت مبل اومد و روش نشست
_بالاخره هرکی باشه یه خوی شیطونو بازیگوش هم داره
تو کل عمرتو اینطوری هستی!!
_بابا!!
_باشه حالا
برین استراحت کنین امشب میخام شمارو به یه الــ/ـکل خوب عالی دعوت کنم
خاله اخمی کرد
_جونگ!
فردا خاستگاریه
یهو دیدی حالشون بد شد
ابرو ریزی میشه
وونا لـ.باشو اویزون کرد
_مامان فاز منفی نده دیگه
الــ/ـکل که چیزی نیست
_نه، همین که گفتم
عمو چشمکی زدو اروم جوریکه فقط ما بشنویم گفت
_نگران نباشینو برین استراحت کنین
خودم ردیفش میکنم
لبخندی به عمو زدم و لایکی نشونش دادم
واقعا فکر نمیکردم عمو در این باره پایه باشه
با ذوق وارد اتاق وونا شدیم
وونا یه قری به بد/نش داد
_بهتر ازین نمیشه ها نمیشه
+چه شبی بشه امشب
_اره
ولی میدونی کاش یونگی و جونگکوک هم میتونستن بیان
اینطوری عالی میشد
+موافقم
_یونگی که نمیشه بابا اجازه نمیده ولی اگه میخوای بگو جونگکوک بیاد، مشکلی نیست..
+اوم بنظرم نیاز نیست
مطمئنم بهم اجازه نمیده اونطور که میخوام عشق و حا/ل کنم
_اینم درسته
+خب این حرفارو ول کن
یه دست لباس راحتی بده من که یکم استراحت کنم
_باشه وایسا
270 لایک
#season_Third
#part_321
وقتی متوجه منظورم شد بلند خندید
_باشه عزیزم چرا که نه؟ از پشت؟
چشمام گرد شدو از روی صندلی بلند شدم
+بیـ..شعور
_خودت خواستی دیگه وایسا
خنده کنان از بالکن خارج شدم
همچنان داشت پشت سرم میومد
صدای خنده هردومون کل خونرو گرفته بود عمو از توی اتاقش بیرون اومد و به منو وونا که داشتیم توی خونه بدو بدو میکردیم زل زد
و با صدای بلند رو به خاله گفت
_خانوم اینم از وونا خانم
همین دیشب بود که داشت از شدت
استر.س خودشو به درو دیوار میزد
الان خونرو گذاشته روی سرش
خاله حرف عمو رو تایید کرد و خندید
رو به عمو گفتم
+وا عمو
معلومه دیگه
بهترین رفیقش اومده پیشش بایدم خوشحال باشه
عمو خندید
اینبار وونا گفت
_بابا جون بیا تحویل بگیر
هی میگی لیلی ارومه لیلی خوبه
لیلی شیطون نیست بیا تحویل بگیر
با چشمام به وونا فهموندم که خفه شه تا خفش نکردم
عمو خیلی ریلکس سمت مبل اومد و روش نشست
_بالاخره هرکی باشه یه خوی شیطونو بازیگوش هم داره
تو کل عمرتو اینطوری هستی!!
_بابا!!
_باشه حالا
برین استراحت کنین امشب میخام شمارو به یه الــ/ـکل خوب عالی دعوت کنم
خاله اخمی کرد
_جونگ!
فردا خاستگاریه
یهو دیدی حالشون بد شد
ابرو ریزی میشه
وونا لـ.باشو اویزون کرد
_مامان فاز منفی نده دیگه
الــ/ـکل که چیزی نیست
_نه، همین که گفتم
عمو چشمکی زدو اروم جوریکه فقط ما بشنویم گفت
_نگران نباشینو برین استراحت کنین
خودم ردیفش میکنم
لبخندی به عمو زدم و لایکی نشونش دادم
واقعا فکر نمیکردم عمو در این باره پایه باشه
با ذوق وارد اتاق وونا شدیم
وونا یه قری به بد/نش داد
_بهتر ازین نمیشه ها نمیشه
+چه شبی بشه امشب
_اره
ولی میدونی کاش یونگی و جونگکوک هم میتونستن بیان
اینطوری عالی میشد
+موافقم
_یونگی که نمیشه بابا اجازه نمیده ولی اگه میخوای بگو جونگکوک بیاد، مشکلی نیست..
+اوم بنظرم نیاز نیست
مطمئنم بهم اجازه نمیده اونطور که میخوام عشق و حا/ل کنم
_اینم درسته
+خب این حرفارو ول کن
یه دست لباس راحتی بده من که یکم استراحت کنم
_باشه وایسا
270 لایک
- ۳۸.۵k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط