Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_322
سمت کمدش رفتو یه تیشرت مشکی که یه نوشته انگلیسی روش بودو همراه یه شلوارک برام اورد
البته که شلوارکه تا بالای ساق پام بود..
وقتی لباسامو عوض کردم خودمو روی تخت انداختم
گوشیمو برداشتم و وارد اینسـ..تا شدم
همیشه عاشق دیدن میکاپو لباس بودم
و کلی پیج در رابـ.طه با این موضوع ها داشتم
مثل همیشه خواستم برم نگاشون کنم که یه نوتیف از طرف یه شخص ناشناس برام اومد
نوشته بود
_خیلی داره بهت خوش میگذره نه؟ ناعادلانست تو راحتو اروم باشی و من همش عصبیو بی اعصاب
البته بزودی ترو دچار حال خودم میکنم...
قبل اینکه اجازه بده جوابی بهش بدم
بلاکم کرد
دروغه اگه بگم نترسیدم
دلشوره عجیبی داشتم و همش میترسیدم این شخص ناشناس بلایی سرم بیاره!
اینقدر توی فکر بودم که صدا زدن های مکرر وونا رو نمیشنیدم
_هوی دختر کجایی؟
+هیچی همینجام
_چیزی شده؟
+نمیدونم وونا یه ناشناس همش مزاحمم میشه
الان اومده نمیدونم یجورایی تهدید میکنه این از اینجا
بساط تلـ..گرامم همینه!
وونا اخمی کرد
_ایدی تـ..لگرامو اینسـ..تاشو بده
یکی از دوستام قشنگ امار اینارو در میاره
نگران نباش
خیلیا اینجوری قصد دارن بقیه رو بترسونن
حرفای وونا کمی دلگرم کننده بود
ایدیشو واسه وونا فرستادم و قرار شد در نزدیک ترین زمان ممکن با اون دوستش هماهنگ کنه
(چند ساعت بعد)
با صدای در از خواب پریدم
چشمامو یکم باز بستو کردم و با صدای گرفتم گفتم
+بله؟
عمو درو نیمه باز کرد
_بساطو چیدم.. میاین؟
+بساطه چی؟
_الــ/ــکل دیگه
+اها بله ببخشید حواسم نبود الان میایم
_باشه دخترم
اینو گفتو درو بست
روی تخت نیم خیز شدم و به طرف چراغ رفتم
چراغو روشن کردم و سمت دستشویی رفتم
بعد کارم یه آبی به دست صورتم زدم و از سرویس خارج شدم
دیدم وونا هنوز مثل خرس گنده گرفته خوابیده
بلند صداش زدم
+هی وونا، وون وون بلند شو
بلند شو دیگه
مهمونا اومدن... خواستگاریت شروع شد
با شنفتن اسم خواستگاری چنان طوری از روی تخت پرید پایین که قلبم اومد تو دهنم
_وای بدبخت شدم چی بپوشم؟؟؟ وای
همونطور با اون تاپو شلوارک از اتاق خارج شد
من مونده بودم یه دهن باز
نمیدونم چقد بهش خندیدم که بالاخره برگشت به اتاق
_سرکارم گذاشتی؟
خنده کنان و بریده بریده گفتم
270 لایک
#season_Third
#part_322
سمت کمدش رفتو یه تیشرت مشکی که یه نوشته انگلیسی روش بودو همراه یه شلوارک برام اورد
البته که شلوارکه تا بالای ساق پام بود..
وقتی لباسامو عوض کردم خودمو روی تخت انداختم
گوشیمو برداشتم و وارد اینسـ..تا شدم
همیشه عاشق دیدن میکاپو لباس بودم
و کلی پیج در رابـ.طه با این موضوع ها داشتم
مثل همیشه خواستم برم نگاشون کنم که یه نوتیف از طرف یه شخص ناشناس برام اومد
نوشته بود
_خیلی داره بهت خوش میگذره نه؟ ناعادلانست تو راحتو اروم باشی و من همش عصبیو بی اعصاب
البته بزودی ترو دچار حال خودم میکنم...
قبل اینکه اجازه بده جوابی بهش بدم
بلاکم کرد
دروغه اگه بگم نترسیدم
دلشوره عجیبی داشتم و همش میترسیدم این شخص ناشناس بلایی سرم بیاره!
اینقدر توی فکر بودم که صدا زدن های مکرر وونا رو نمیشنیدم
_هوی دختر کجایی؟
+هیچی همینجام
_چیزی شده؟
+نمیدونم وونا یه ناشناس همش مزاحمم میشه
الان اومده نمیدونم یجورایی تهدید میکنه این از اینجا
بساط تلـ..گرامم همینه!
وونا اخمی کرد
_ایدی تـ..لگرامو اینسـ..تاشو بده
یکی از دوستام قشنگ امار اینارو در میاره
نگران نباش
خیلیا اینجوری قصد دارن بقیه رو بترسونن
حرفای وونا کمی دلگرم کننده بود
ایدیشو واسه وونا فرستادم و قرار شد در نزدیک ترین زمان ممکن با اون دوستش هماهنگ کنه
(چند ساعت بعد)
با صدای در از خواب پریدم
چشمامو یکم باز بستو کردم و با صدای گرفتم گفتم
+بله؟
عمو درو نیمه باز کرد
_بساطو چیدم.. میاین؟
+بساطه چی؟
_الــ/ــکل دیگه
+اها بله ببخشید حواسم نبود الان میایم
_باشه دخترم
اینو گفتو درو بست
روی تخت نیم خیز شدم و به طرف چراغ رفتم
چراغو روشن کردم و سمت دستشویی رفتم
بعد کارم یه آبی به دست صورتم زدم و از سرویس خارج شدم
دیدم وونا هنوز مثل خرس گنده گرفته خوابیده
بلند صداش زدم
+هی وونا، وون وون بلند شو
بلند شو دیگه
مهمونا اومدن... خواستگاریت شروع شد
با شنفتن اسم خواستگاری چنان طوری از روی تخت پرید پایین که قلبم اومد تو دهنم
_وای بدبخت شدم چی بپوشم؟؟؟ وای
همونطور با اون تاپو شلوارک از اتاق خارج شد
من مونده بودم یه دهن باز
نمیدونم چقد بهش خندیدم که بالاخره برگشت به اتاق
_سرکارم گذاشتی؟
خنده کنان و بریده بریده گفتم
270 لایک
- ۵۶.۰k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط