مقدمه اخرین قانون من
مقدمه «اخرین قانون من»
سئول شبها زیباتر میشود.
نه چون آرام است.
چون حقیقتش را بهتر پنهان میکند.
نور برجهای شیشهای گانگنام مثل ستارههای مصنوعی میدرخشند.
ماشینهای لوکس از روی آسفالت خیس رد میشوند.
کافهها هنوز بازند.
موسیقی از کلابها بیرون میریزد.
خندهها بلندند.
لیوانها به هم میخورند.
و هیچکس دربارهی طبقههای زیرزمین حرف نمیزند.
گانگنام بوی عطرهای گرانقیمت میدهد،
اما اگر کمی عمیقتر نفس بکشی،
بوی باروت هم هست.
بوی خون شستهشده با وایتکس.
بوی پولهایی که با امضا تمیز شدهاند.
در بعضی ساختمانها،
دوربینها فقط برای امنیت نیستند.
برای اطمیناناند.
اطمینان از اینکه هیچکس زیادی حرف نمیزند.
مردهایی با کتهای اتو کشیده
و لبخندهای حسابشده
پشت میزهای چوب گردو مینشینند
و دربارهی آینده تصمیم میگیرند.
آیندهی شهر.
آیندهی آدمها.
آیندهی کسانی که حتی اسمشان را هم نمیدانند.
اما در این شهر
قدرت همیشه دست مردها نیست.
گاهی…
قدرت با صدای پاشنهی کفش وارد میشود.
راهروی مرمری عمارت در سکوت فرو رفته بود.
ساعت از نیمهشب گذشته بود
اما چراغها خاموش نمیشدند.
در این خانه، شب مفهومی نداشت.
فقط شیفتها عوض میشدند.
صدای قدمها نزدیک شد.
محافظها صاف ایستادند.
یکی ناخودآگاه نفسش را حبس کرد.
دیگری نگاهش را پایین انداخت.
هیچ دستوری داده نشده بود.
لازم هم نبود.
پِک جییون از کنارشان گذشت.
نه عجله داشت.
نه مکث.
رد عطر سردش در هوا ماند.
چشمانش مستقیم بود.
بیتزلزل.
مثل کسی که سالها پیش،
آخرین ترسش را دفن کرده.
در گانگنام اسمش را آرام میگویند.
نه از احترام.
از احتیاط.
پلیسها وقتی پروندهای زیادی پیچیده میشود،
گاهی سکوت میکنند.
کارآگاهها بعضی شبها تلفنهایی دریافت میکنند
که بعد از آن، مسیر تحقیقات عوض میشود.
خبرنگارهایی هستند که یاد گرفتهاند
بعضی اسمها را تایپ نکنند.
این شهر قانون دارد.
دادگاه دارد.
رأی دارد.
اما زیر همهی آنها
یک قانون دیگر هم هست.
قانونی که روی کاغذ نیامده.
مهر ندارد.
امضا ندارد.
فقط اجرا میشود.
و اگر یکبار زیر نگاه او قرار بگیری،
میفهمی چرا حتی آدمهای خطرناک
در حضورش آرامتر حرف میزنند.
گانگنام میدرخشد.
اما هر نوری سایه دارد.
و در بعضی سایهها،
چیزهایی زندگی میکنند
که اگر بهشان نزدیک شوی
دیگر همان آدم قبلی نخواهی بود.
این داستان از جایی شروع نمیشود که خون ریخته میشود.
از جایی شروع میشود که کسی تصمیم میگیرد
دیگر قربانی نباشد.
و بعضی تصمیمها…
شهر را برای همیشه تغییر میدهند.
(بچه ها ی اطلاعی بهتون بدم که من نویسنده این پیج هانیل هستم،ادمینمون به خاطر مشغله زندگی دیگه پیشمون نیستت...)
سئول شبها زیباتر میشود.
نه چون آرام است.
چون حقیقتش را بهتر پنهان میکند.
نور برجهای شیشهای گانگنام مثل ستارههای مصنوعی میدرخشند.
ماشینهای لوکس از روی آسفالت خیس رد میشوند.
کافهها هنوز بازند.
موسیقی از کلابها بیرون میریزد.
خندهها بلندند.
لیوانها به هم میخورند.
و هیچکس دربارهی طبقههای زیرزمین حرف نمیزند.
گانگنام بوی عطرهای گرانقیمت میدهد،
اما اگر کمی عمیقتر نفس بکشی،
بوی باروت هم هست.
بوی خون شستهشده با وایتکس.
بوی پولهایی که با امضا تمیز شدهاند.
در بعضی ساختمانها،
دوربینها فقط برای امنیت نیستند.
برای اطمیناناند.
اطمینان از اینکه هیچکس زیادی حرف نمیزند.
مردهایی با کتهای اتو کشیده
و لبخندهای حسابشده
پشت میزهای چوب گردو مینشینند
و دربارهی آینده تصمیم میگیرند.
آیندهی شهر.
آیندهی آدمها.
آیندهی کسانی که حتی اسمشان را هم نمیدانند.
اما در این شهر
قدرت همیشه دست مردها نیست.
گاهی…
قدرت با صدای پاشنهی کفش وارد میشود.
راهروی مرمری عمارت در سکوت فرو رفته بود.
ساعت از نیمهشب گذشته بود
اما چراغها خاموش نمیشدند.
در این خانه، شب مفهومی نداشت.
فقط شیفتها عوض میشدند.
صدای قدمها نزدیک شد.
محافظها صاف ایستادند.
یکی ناخودآگاه نفسش را حبس کرد.
دیگری نگاهش را پایین انداخت.
هیچ دستوری داده نشده بود.
لازم هم نبود.
پِک جییون از کنارشان گذشت.
نه عجله داشت.
نه مکث.
رد عطر سردش در هوا ماند.
چشمانش مستقیم بود.
بیتزلزل.
مثل کسی که سالها پیش،
آخرین ترسش را دفن کرده.
در گانگنام اسمش را آرام میگویند.
نه از احترام.
از احتیاط.
پلیسها وقتی پروندهای زیادی پیچیده میشود،
گاهی سکوت میکنند.
کارآگاهها بعضی شبها تلفنهایی دریافت میکنند
که بعد از آن، مسیر تحقیقات عوض میشود.
خبرنگارهایی هستند که یاد گرفتهاند
بعضی اسمها را تایپ نکنند.
این شهر قانون دارد.
دادگاه دارد.
رأی دارد.
اما زیر همهی آنها
یک قانون دیگر هم هست.
قانونی که روی کاغذ نیامده.
مهر ندارد.
امضا ندارد.
فقط اجرا میشود.
و اگر یکبار زیر نگاه او قرار بگیری،
میفهمی چرا حتی آدمهای خطرناک
در حضورش آرامتر حرف میزنند.
گانگنام میدرخشد.
اما هر نوری سایه دارد.
و در بعضی سایهها،
چیزهایی زندگی میکنند
که اگر بهشان نزدیک شوی
دیگر همان آدم قبلی نخواهی بود.
این داستان از جایی شروع نمیشود که خون ریخته میشود.
از جایی شروع میشود که کسی تصمیم میگیرد
دیگر قربانی نباشد.
و بعضی تصمیمها…
شهر را برای همیشه تغییر میدهند.
(بچه ها ی اطلاعی بهتون بدم که من نویسنده این پیج هانیل هستم،ادمینمون به خاطر مشغله زندگی دیگه پیشمون نیستت...)
- ۱.۴k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط