{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p2

p2
کلانتری شماره ۳۷ گانگنام.
نور مهتابی‌های سفید، پوست آدم‌ها رو بی‌رنگ‌تر نشون می‌داد.
بوی کاغذ کهنه و قهوه سرد تو هوا مونده بود.
چه‌رین روی نیمکت فلزی نشسته بود.
پاهاش رو روی هم انداخته بود.
آدامس می‌جوید.
انگار نه دعوایی شده، نه صورتی کبود شده، نه پسری با بینی شکسته اون طرف سالن نشسته.
اون پسر __لی سونگ‌وو__ با دستمال خونی جلوی دماغش نشسته بود.
کت برندش حالا لکه‌دار بود.
دو تا از دوستاش کنارش بودن و زیر لب غر می‌زدن.
* دیوونه‌ست… خودش پرید روم…
* بابام بفهمه کارش تمومه…
یکی از افسرها زیر لب گفت:
«دختره خیلی آرومه… اعصاب نداره انگار.»
چه‌رین فقط خندید.
آروم. بی‌حوصله.
درِ شیشه‌ای کلانتری باز شد.
صدای پاشنه.
نه بلند.
نه عجیب.
اما کافی بود که مکالمه‌ها نصفه قطع بشن.
افسر پشت میز اول سرش رو بالا آورد.
و رنگش رفت.
کیم تهیونگ اول وارد شد.
بعد…
پِک جی‌یون.
کت مشکی بلند.
موهای جمع‌شده.
آرایش کم.
چهره بی‌احساس.
انگار هوای داخل کلانتری با ورود اون زن چند درجه سردتر شد.
افسر نگهبان ناخودآگاه صاف نشست.
دستش روی فرم‌ها لرزید.
* م… مساء‌الخیر.
زن نگاهش نکرد.
فقط راه رفت.
پاشنه‌ها روی سرامیک صدا می‌داد.
منظم.کنترل‌شده.
افسر ارشد که داخل اتاق شیشه‌ای بود، با دیدنش تقریباً از جا پرید.
سریع دکمه لباسش رو بست.
اومد بیرون.
*خانم پِک… انتظار نداشتیم… منظورم اینه… لازم نبود خودتون تشریف بیارین…
زن ایستاد.
چشم‌هاش مستقیم رفت سمت چه‌رین.
دختر هنوز روی نیمکت بود.
آدامس رو آروم ترکوند.
لبخند کوچیکی زد.
چند ثانیه سکوت.
بعد زن خیلی ساده پرسید:
جی یون:کی دست زده بهش؟
هیچ‌کس جواب نداد.
سونگ‌وو اخم کرد.
* ببخشید؟ اون اول حمله کرد! من فقط...
افسر کنار دستش ناگهان آرنجش رو فشار داد.
خیلی آروم گفت:
«خفه شو.»
سونگ‌وو اخم کرد.
*چرا؟ مگه کیه؟
افسر نگاه وحشت‌زده‌ای به زن انداخت.
آب دهنش رو قورت داد.
*ایشون… خانم پِک هستن.
سونگ‌وو چند ثانیه گیج نگاه کرد.
بعد انگار چیزی تو ذهنش جرقه زد.
اسم رو شنیده بود.
همه شنیده بودن.
تو خبرها نه.
تو شایعه‌ها.
تو هشدارهای آروم پدرهاشون.
«با اون خانواده درنیفت.»
رنگ صورتش پرید.
زن قدمی نزدیک‌تر رفت.
نه به پسر.
به افسر ارشد.
جی یون: گزارش.
افسر سریع گفت:
*دعوای لفظی بوده… بعدش درگیری فیزیکی. پسر آقای لی مدعی‌ه که هل داده شده و..
جی یون:کبودی روی بازوی دخترم چطور ایجاد شده؟
سکوت.
سونگ‌وو ناخودآگاه دستش رو از روی بینی برداشت.
* من فقط گرفتمش که...
چشم‌های زن چرخید سمتش.
و اون لحظه…
سونگ‌وو فهمید.
این نگاه، نگاه آدمی نیست که داد بزنه.
نگاه آدمیه که تصمیم می‌گیره.
گلویش خشک شد.
زن نزدیکش رفت.
انقدر نزدیک که بوی عطر سردش رو حس کرد.
جی یون:بازوشو گرفتی که؟
سونگ‌وو سعی کرد صاف بشینه.
* اون داشت می‌رفت. من فقط....
جی یون :با اجازه‌اش؟
هیچ جوابی نداشت.
یکی از افسرها بی‌اختیار گفت:
*آقای لی… شاید بهتر باشه مسئله رو خانوادگی حل کنیم…
«خانوادگی.»
سونگ‌وو حالا کاملاً فهمیده بود.
پلیس‌ها طرف اون نبودن.
هیچ‌کس نبود.
زن سرش رو کمی خم کرد.
به کبودی روی صورت پسر نگاه کرد.
جی یون:بینی‌ات شکسته؟
سونگ‌وو به سختی گفت:
ـ*فک کنم…
جی یون:خوبه.
سکوت سنگین.
زن برگشت سمت افسر ارشد.
یون جی:شکایت ثبت نمی‌کنیم. پرونده بسته میشه.
و از فردا، آقای لی دیگه در شعاع پنجاه متری دخترم دیده نمیشه.
افسر بدون مکث گفت:
* البته. حتماً.
سونگ‌وو با صدای لرزون گفت:
*صبر کنین… شما نمی‌تونین...
کیم تهیونگ فقط یک قدم جلو اومد.
هیچ حرفی نزد.
اما کافی بود.
سونگ‌وو واقعاً ترسید.
از پلیس نه.
از این‌که پلیس‌ها هم ترسیده بودن.
زن رفت سمت چه‌رین.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
دقیق.
بررسی‌کننده.
جی یون:چرا دعوا کردی؟
چه‌رین شونه بالا انداخت.
چه رین:بی‌ادب بود.
جی یون:فقط؟
مکث.
نگاه کوتاه به سونگ‌وو.
بعد آرام گفت:
چه رین: بازومو گرفت.
چشم‌های زن یک لحظه بی‌حرکت شد.
همون یک لحظه کافی بود که سونگ‌وو حس کنه قلبش تو معده‌اش افتاده.
زن دستش رو جلو برد.
چه‌رین ناخودآگاه صاف نشست.
زن آرام آستین دختر رو پایین کشید.
کبودی رو پوشوند.
جی یون:میریم خونه.
چه‌رین بلند شد.
از کنار سونگ‌وو رد شد.
لحظه‌ای مکث کرد.
لبخند کوتاهی زد.
زمزمه کرد:
چه رین؛ دفعه بعد فکتو هم می‌شکنم.
سونگ‌وو چیزی نگفت.
نمی‌تونست.
زن بدون نگاه دوباره به بقیه، از کلانتری خارج شد.
پشت سرش، همه تازه نفس کشیدن.
افسر جوان زیر لب گفت:
«خدایا…»
افسر ارشد آروم جواب داد:
«دعا کن امشب فقط همین بوده.»
در بیرون بسته شد.
و سونگ‌وو برای اولین بار تو زندگیش فهمید
قدرت واقعی صدای بلند نداره.
فقط باعث میشه بقیه بی‌صدا بشن.
دیدگاه ها (۵)

P3ساعت سه و شیش دقیقه شبه.هوا خفه‌ست. اون مه لعنتی نشسته روی...

P4ساعت سه و چهل و نه دقیقه.خیابون خلوتِ خلوت.چراغ‌های ویلای ...

p1بارون نمی‌بارید.اما خیابون خیس بود.گانگنام نیمه‌شب هیچ‌وقت...

مقدمه «اخرین قانون من»سئول شب‌ها زیباتر می‌شود.نه چون آرام ا...

P29ساعت ۴:۱۰صبحه.کوک اروم کیلید رو تو در میچرخونه و وارد میش...

تک پارتی بلولاک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط