نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:78
صدای قدمها از راهرو نزدیکتر شد.
جینوو سریع گفت:
«همه آماده باشین. فکر کنم فهمیدن ما اینجاییم.»
ناگهان چند مأمور وارد راهرو شدن.
«ایست! هیچکس تکون نخوره!»
ا/ت از ترس عقب رفت و پشت یکی از میزها پناه گرفت.
دستهاش میلرزید و نفسش تند شده بود.
جونگکوک از دور متوجهش شد.
«ا/ت! آروم باش.»
هانا و تهیونگ از مسیر کناری خودشون رو به راه خروج رسوندن.
تهیونگ از طریق ردیاب به جونگکوک گفت:
«جونگکوک، نوبت شماست! دارن کل ساختمونو میبندن!»
جونگکوک سریع سمت ا/ت رفت.
پوشه رو داخل کتش گذاشت و دست ا/ت رو گرفت.
«بیا.»
ا/ت با نگرانی گفت:
«کجا؟»
«فقط بیا.»
هر دو خیلی عادی از کنار مأمورها رد شدن.
چند قدم بیشتر نرفته بودن که یکی از مأمورها با شک نگاهشون کرد.
«ایست!»
جونگکوک بدون مکث دست ا/ت رو گرفت و شروع کرد به دویدن.
«بدو!»
ا/ت هم پشت سرش دوید.
---
به آسانسور رسیدن.
دکمه رو زدن.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
جونگکوک گفت:
«متوقفش کردن.»
ا/ت با نگرانی گفت:
«پس چی کار کنیم؟»
جونگکوک به راهروی کناری نگاه کرد.
«پلهها.»
هر دو به سمت پلهها دویدن.
اما وقتی رسیدن...
در بسته بود.
ا/ت نفسش رو بیرون داد.
«اینم بستهست.»
جونگکوک چند ثانیه اطراف رو نگاه کرد.
همون لحظه صدای مأمورها از پشت سرشون بلند شد.
«اونجان!»
جونگکوک دست ا/ت رو محکم گرفت.
«از این طرف.»
از راهروی خدماتی دویدن.
سونگهو از هندزفری گفت:
«سمت چپ! یه مسیر بارگیری پشت ساختمان هست!»
جونگکوک:
«اما همجا رو گرفتن!»
جونگکوک به دستای لرزون ا/ت نگاه کرد،دستشو آروم برد سمته دستش و دستش رو محکم گرفت.
به پنجره بزرگروبه روی راه رو نگاه کرد که باز بود.
«به اون پنجره نگاه کن،از اونجا میپریم!»
«اما اگر اتفاقی بیوفته؟»
«مننمیزارم اتفاقی برات بیوفته»
درحالی که ات با چشمای اشکی و گلویی پر از بغض نگاهش میکرد جونگکوک به پنجره روبه روش زل زده بود.
دست ات رو محکم گرفت،صدای گلوله و تیر کله فضا رو گرفت.
جونگکوک گفت:
«اماده ای؟»
«مطمئنی؟»
«یک...»
«دو... »
جونگکوک دست ات رو گرفت و آماده شد.
«و سه...»
مأمورا درحالی که پشتشون بودن و داشتن شلیک میکردن جونگکوک دست ات رو گرفت و به طرف پنجره رفت،ات رو بغل کرد و با ضرب به زمین افتادن.
ات بلند شد و با نگرانی گفت:
«هی،هی،تو خوبی؟»
«باید بریم سمت تهیونگ و هانا»
چند دقیقه بعد...
بالاخره به مکانی که باید بودن رسیدن.
هانا و تهیونگ هم از سمت دیگه خودشون رو به بیرون رسونده بودن.
تهیونگ آروم گفت:
«اونجا! پشت دیوار.»
همه سریع پشت دیوار کوتاه و چند درخت پناه گرفتن.
صدای مأمورها از دور میاومد.
ا/ت هنوز نفسش تند بود.
جونگکوک بهش نگاه کرد.
«خوبی؟»
ا/ت سرش رو تکون داد.
«آره... فقط ترسیدم.»
جونگکوک چند لحظه چیزی نگفت.
بعد دستش رو از دست ا/ت جدا کرد.
«مهم اینه سالمی.»
ا/ت بهش نگاه کرد.
«پوشه؟»
جونگکوک دستش رو روی کت خودش گذاشت.
«اینجاست.»
ا/ت نفس راحتی کشید.
«خوبه.»
همون لحظه صدای سونگهو از هندزفری اومد:
«بچهها... یه خبر بدتر دارم.»
تهیونگ آهسته پرسید:
«چی؟»
سونگهو مکث کرد.
«فکر کنم یکی فهمیده پوشه از بایگانی خارج شده.»
همه به هم نگاه کردن.
جینوو آرام گفت:
«پس دیگه وقت زیادی نداریم.»
جونگکوک به پوشه داخل کتش نگاه کرد.
«بریم اداره.»
چهار نفر در تاریکی از کنار دیوار دور شدن.
ادامه دارد..
Part:78
صدای قدمها از راهرو نزدیکتر شد.
جینوو سریع گفت:
«همه آماده باشین. فکر کنم فهمیدن ما اینجاییم.»
ناگهان چند مأمور وارد راهرو شدن.
«ایست! هیچکس تکون نخوره!»
ا/ت از ترس عقب رفت و پشت یکی از میزها پناه گرفت.
دستهاش میلرزید و نفسش تند شده بود.
جونگکوک از دور متوجهش شد.
«ا/ت! آروم باش.»
هانا و تهیونگ از مسیر کناری خودشون رو به راه خروج رسوندن.
تهیونگ از طریق ردیاب به جونگکوک گفت:
«جونگکوک، نوبت شماست! دارن کل ساختمونو میبندن!»
جونگکوک سریع سمت ا/ت رفت.
پوشه رو داخل کتش گذاشت و دست ا/ت رو گرفت.
«بیا.»
ا/ت با نگرانی گفت:
«کجا؟»
«فقط بیا.»
هر دو خیلی عادی از کنار مأمورها رد شدن.
چند قدم بیشتر نرفته بودن که یکی از مأمورها با شک نگاهشون کرد.
«ایست!»
جونگکوک بدون مکث دست ا/ت رو گرفت و شروع کرد به دویدن.
«بدو!»
ا/ت هم پشت سرش دوید.
---
به آسانسور رسیدن.
دکمه رو زدن.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
جونگکوک گفت:
«متوقفش کردن.»
ا/ت با نگرانی گفت:
«پس چی کار کنیم؟»
جونگکوک به راهروی کناری نگاه کرد.
«پلهها.»
هر دو به سمت پلهها دویدن.
اما وقتی رسیدن...
در بسته بود.
ا/ت نفسش رو بیرون داد.
«اینم بستهست.»
جونگکوک چند ثانیه اطراف رو نگاه کرد.
همون لحظه صدای مأمورها از پشت سرشون بلند شد.
«اونجان!»
جونگکوک دست ا/ت رو محکم گرفت.
«از این طرف.»
از راهروی خدماتی دویدن.
سونگهو از هندزفری گفت:
«سمت چپ! یه مسیر بارگیری پشت ساختمان هست!»
جونگکوک:
«اما همجا رو گرفتن!»
جونگکوک به دستای لرزون ا/ت نگاه کرد،دستشو آروم برد سمته دستش و دستش رو محکم گرفت.
به پنجره بزرگروبه روی راه رو نگاه کرد که باز بود.
«به اون پنجره نگاه کن،از اونجا میپریم!»
«اما اگر اتفاقی بیوفته؟»
«مننمیزارم اتفاقی برات بیوفته»
درحالی که ات با چشمای اشکی و گلویی پر از بغض نگاهش میکرد جونگکوک به پنجره روبه روش زل زده بود.
دست ات رو محکم گرفت،صدای گلوله و تیر کله فضا رو گرفت.
جونگکوک گفت:
«اماده ای؟»
«مطمئنی؟»
«یک...»
«دو... »
جونگکوک دست ات رو گرفت و آماده شد.
«و سه...»
مأمورا درحالی که پشتشون بودن و داشتن شلیک میکردن جونگکوک دست ات رو گرفت و به طرف پنجره رفت،ات رو بغل کرد و با ضرب به زمین افتادن.
ات بلند شد و با نگرانی گفت:
«هی،هی،تو خوبی؟»
«باید بریم سمت تهیونگ و هانا»
چند دقیقه بعد...
بالاخره به مکانی که باید بودن رسیدن.
هانا و تهیونگ هم از سمت دیگه خودشون رو به بیرون رسونده بودن.
تهیونگ آروم گفت:
«اونجا! پشت دیوار.»
همه سریع پشت دیوار کوتاه و چند درخت پناه گرفتن.
صدای مأمورها از دور میاومد.
ا/ت هنوز نفسش تند بود.
جونگکوک بهش نگاه کرد.
«خوبی؟»
ا/ت سرش رو تکون داد.
«آره... فقط ترسیدم.»
جونگکوک چند لحظه چیزی نگفت.
بعد دستش رو از دست ا/ت جدا کرد.
«مهم اینه سالمی.»
ا/ت بهش نگاه کرد.
«پوشه؟»
جونگکوک دستش رو روی کت خودش گذاشت.
«اینجاست.»
ا/ت نفس راحتی کشید.
«خوبه.»
همون لحظه صدای سونگهو از هندزفری اومد:
«بچهها... یه خبر بدتر دارم.»
تهیونگ آهسته پرسید:
«چی؟»
سونگهو مکث کرد.
«فکر کنم یکی فهمیده پوشه از بایگانی خارج شده.»
همه به هم نگاه کردن.
جینوو آرام گفت:
«پس دیگه وقت زیادی نداریم.»
جونگکوک به پوشه داخل کتش نگاه کرد.
«بریم اداره.»
چهار نفر در تاریکی از کنار دیوار دور شدن.
ادامه دارد..
- ۳۰۱
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط